ضرب المثل‌های فارسی: حرف د

ضرب‌المثل‌های فارسی: حرف د

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، برگزیده‌ای از ضرب المثل‌های فارسی با «حرف د» را می‌خوانید.

 

داخل آدم بودن. (معنی: آدام باارزشی بودن. آدام باارزشی به‌شمار آمدن. این مثل بیشتر برای بی‌ارزش نشان دادن کسی گفته می‌شود.)
داد سخن دادن. (معنی: به‌بهترین روش گفتن. به شیوایی و رسایی سخن گفتن.)
داد کسی درآمدن. (یا داد کسی بلند شدن. یا داد کسی بالا رفتن. یا داد کسی به آسمان رفتن.) (معنی: از بسیاری درد یا خشم یا آزردگی فریاد زدن. شکیبایی کسی به پایان رسیدن و به‌صدای بلند اعتراض کردن یا درد خود را نشان دادن.)
داد و بیداد کردن. (یا داد و بیداد راه انداختن.) (معنی: فریاد زدن. هوار کشیدن. هیاهو کردن.)
دادن به دیوانگی، گرفتن به عاقلی. (معنی: در قرض و وام دادن باید بی‌باک و پردل بود، ولی برای پس گرفتن آن باید زیرکی و هوشیاری به‌کار برد. چنان‌چه وام یا چیزی به‌کسی داده می‌شود و وام‌گیرنده در بازپس دادن آن سستی و بهانه‌جویی می‌کند، برای پس گرفتن آن باید نرمی و بردباری کنند، تا کار به زیرش زدن و نپذیرفتن وام‌گیرنده نینجامد.)

دار فانی را وداع کردن. (یا دار فانی را وداع گفتن.) (معنی: مردن و درگذشتن.)
دارندگی است و برازندگی. (یا دارندگی و برازندگی.) (معنی: کسی که دارا و توانگر است، شایستگی و سزاواری این جایگاه را دارد. این ضرب المثل را بیشتر سرمایه‌داران و کسانی که جایگاه‌شان برتر از دیگران است به‌کار می‌برند. گاهی نیز دیگران این اصطلاح را برای آدمی دارا، ولی گرامی و ارجمند به‌کار می‌برند و می‌گویند: دارندگی است و برازندگی، خدایش بیشتر دهد.)
داری طرب کن، نداری طلب کن.
داستانی است که در هر سر بازاری هست. (مصرع نخست: عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند.) (سعدی)
(معنی: این مثل هنگامی به‌کار می‌رود که بخواهند بگویند همه‌ی مردم از رازی که درباره‌ی آن گفتگو می‌شود، آگاهند و کسی نیست که آن را نداند.)

داشتم داشتم حساب نیست، دارم دارم حساب است. (معنی: هر کس باید از دارایی‌ها و داشته‌های امروزش سخن بگوید، نه چیزهایی که در گذشته داشته و اکنون از دست داده است. چنین کسی نباید با چیزهایی که در گذشته داشته و اینک ندارد، در برابر دیگران خودبزرگ‌بینی و گردن‌کشی کند.)
داغ بر دل داشتن. (یا داغ بر جگر داشتن.) (معنی: سوگوار بودن. اندوه بزرگ داشتن. دریغ و افسوس داشتن.)
داغ به دل یخ گذاشتن. (معنی: کوشش بیهوده برای آزردن یا ترساندن کسی کردن. کاری بیهوده و بی‌ارزش انجام دادن.)
داغ به دل کسی گذاشتن. (یا داغ بر دل کسی گذاشتن.) (معنی: کسی را اندوهگین یا سوگوار کردن.)
داغ چیزی را به دل کسی گذاشتن. (یا داغ کسی را بر دل کسی گذاشتن.) (معنی: کسی را از چیزی بی‌بهره و محروم و او را دچار اندوه و افسوس کردن.)
داغ دیدن. (یا داغ کسی را دیدن.) (معنی: سوگوار مرگ کسان خود شدن. دچار اندوه مرگ کسی شدن.)
داغ شکم از داغ عزیزان کمتر نیست. (یا داغ شکم از داغ عزیزان بدتر است.) (معنی: داغی که از بی‌بهرگی و ناکامی از خوردن چیزی بر دل می‌ماند، از داغی که از مرگ نزدیکان بر دل می‌ماند بدتر است. این ضرب المثل به شوخی و کنایه درباره‌ی کسی به‌کار می‌رود که از خوردن خوراکی در مهمانی ناکام مانده و از این بی‌بهرگی پیوسته یاد کند. همچنین این مثل به کودکانی که برای خوراک گریه می‌کنند نیز گفته می‌شود.)

داغ کردن. (معنی: بسیار خشمگین شدن.)
داغ کردن. (یا کسی را داغ کردن.) (معنی: کسی را کیفر یا گوشمالی سخت کردن. کسی را جریمه و پول فراوان از او گرفتن.)
داغ کسی را تازه کردن. (یا داغ دل کسی را تازه کردن.) (معنی: اندوه و دردمندی بزرگ کسی را به یاد او آوردن.)
داغ کسی تازه شدن. (معنی: اندوه و دردمندی بزرگ کسی به یاد او آمدن.)

دامن کسی آلوده بودن. (معنی: کاری ناپسند یا ناروا انجام دادن.)
دامنگیر کسی شدن. (معنی: گرفتار شدن کسی به چیزی.)

دان درشت جمع کرده است. (معنی: پیش از این سود فراوان برده و به سود کم کنونی قانع و خشنود نیست.)
دانا داند و پرسد، نادان نداند و نپرسد. (معنی: آدم خردمند و دانا همواره به‌دنبال آموختن دانش است و خود را بی‌نیاز از آموختن چیزه‌های تازه نمی‌داند. ولی آدم کم‌خرد و نادان همواره به دانسته‌های اندک خود بسنده کرده و گمان می‌کند که همه چیز را می‌داند.)
دانا گوشت می‌خورد، نادان چغندر.
دانایی، توانایی است.
دانستن را کار بستن باید.
دانه دیدی، دام ندیدی.
(معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که با خودخواهی دروغین‌شان دچار دردسر می‌شوند. (داستان کوتاه دانه دیدی، دام ندیدی))
دانه ریختن برای کسی. (یا دان یا دون پاشیدن برای کسی.) (معنی: فریب دادن کسی با دادن امتیاز به او. فریفتن کسی با رفتار خوب با او. نوید و مژده‌ی دروغین و فریبنده دادن.)

دایه‌ی از مادر مهربان‌تر را باید پستان برید. (معنی: دایه‌ی از مادر مهربان‌تر کنایه از کسی‌ست که خود را از آدم‌های اصلی و صاحب‌حق دلسوزتر نشان دهد؛ پس نباید به دلسوزی وی اعتماد کرد.)
دایه‌ی مهربان‌تر از مادر. (معنی: پرستاری که از روی ریا، بیشتر از مادر دل‌سوز کودک است. این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که کوشش می‌کند با دخالت در زندگی دیگران، خود را بیش از آدم‌های اصلی و صاحب‌حق مهربان نشان دهد. در زمان‌های گذشته به کسی دایه می‌گفتند که به مادر در زمینه‌ی نگهداری از کودک یاری می‌رساند و یا به آن شیر می‌داد.)
دبه بی‌روغن نمی‌شود. (معنی: اگر کسی دبه کند، به روغنی می‌رسد. این مثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی دبه کند و به بهره‌ای برسد. در این مثل دبه دو معنی ناهمسان دارد. یکی ظرف کوچک که در آن روغن می‌ریزند و دوم زیر گفته‌ی خود زدن و پیمان‌شکنی کردن است. در این ضرب المثل این دو معنی را به‌هم آمیخته‌اند.)

دبه کردن. (یا دبه درآوردن.) (معنی: جر زدن. زیر گفته‌ی خود زدن. پیمان‌شکنی کردن. این اصطلاح بیشتر در خریدوفروش‌ها و دادوستدها به‌کار برده می‌شود؛ به‌ویژه زمانی که کسی پس از نوشتن قرارداد، پشیمان شده و با پیمان‌شکنی، زیر گفته‌ی خویش می‌زند.)
دختر بعد از سه روز خودش را عزیز می‌کند. (معنی: این ضرب المثل به کسانی گفته می‌شود که با اندیشه‌ای نادرست، به‌جای دختر به‌دنبال داشتن پسر هستند. در برخی خانواده‌ها که بیشتر گرایش به داشتن پسر دارند، هرگاه دارای فرزند دختر شوند، در آغاز ناخشنودی نشان می‌دهند، ولی چون با کار انجام شده روبه‌رو می‌شوند، کم‌کم مهر دختر به دل‌شان می‌افتد و او را گرامی می‌دارند.)
دختر به تو می‌گویم، عروس تو بشنو. (معنی: این مثل را زمانی به‌کار می‌برند که روی سخن به‌ظاهر با یکی، ولی در باطن با دیگری‌ست که از آن سخن نکته‌ای را بگیرد یا آویزه‌ی گوش خود کند.)
دختر پزون. (معنی: این اصطلاح برای خوراکی که دختر دم بخت بپزد و بخواهند آن را دو برابر ستایش کنند، به‌کار می‌رود.)
دختر تخم ترتیزک است. (یا دختر جو ترش است.) (معنی: دختر در زمانی کوتاه، بزرگ و بلندبالا می‌شود. روان‌شناسان بر این باورند که دختران تا بیست سالگی در برابر پسران، از رشد بیشتری برخوردارند. ترتیزک گونه‌ای سبزی خوراکی و جو ترش گونه‌ای جو است که هر دو رشدی پرشتاب دارند.)
دختر ترشیده. (معنی: دختری که سنش بالا رفته، ولی هنوز شوهر نکرده است.)
دختر تنبل، مادر کدبانو را دوست دارد.
دختر که آتش روشن می‌کند عروس‌وار است. (معنی: مادران برای آموزش خانه‌داری به دختربچه‌های خود از همان آغاز کودکی، برخی از کارهای سبک را به آنان واگذار می‌کنند تا انجام دهند. دختری که به پله‌ی آتش روشن کردن برسد، دیگر به پله‌ی دریافت و شناخت رسیده است. پس دختران تا به این سن رسیدند، باید آنان را شوهر دهند.)
دختر می‌خواهی مادرش را ببین، کرباس می‌خواهی پهناش را ببین.
دختر می‌خواهی مادرش را ببین، کرباس می‌خواهی پهناش را ببین. (یا کرباس را کنارش بین، دختر را برارش بین.)

دختر همسایه هر چه چل‌تر برای ما بهتر. (معنی: از کمبود دیگران آسان‌تر می‌توان بهره‌گیری و سوءاستفاده کرد.)
دختری را که مادرش تعریف کند، برای آقادایی‌اش خوب است. (یا دختری که مادرش تعریف بکنه برای آقاداییش خوبه.) (معنی: ستایش پدر و مادر از فرزندان یا ستودن کسی از خوبی‌های کالایش، کاری طبیعی و عادی‌ست، ولی معتبر نیست. این مثل به شوخی به پدر و مادر یا خویشاوندی که به ستایش از دختر یا پسری می‌پردازد، گفته می‌شود.)
دخل آب روان است خرج آسیای گردان.
دخل کسی آمدن. (یا دخل کسی درآمدن.)
(معنی: به‌سختی آسیب دیدن. شکست خوردن. از میان رفتن.)
دخل کسی را آوردن. (معنی: کسی را سخت گوشمالی دادن. کسی را بدبخت و بیچاره کردن. کسی را از پا درآوردن.)

در آب نمک خواباندن. (یا کسی یا چیزی را توی نمک خواباندن.) (معنی: کسی یا چیزی را برای روز مبادا نگه داشتن.)
در آتش بودن به از بیرون آتش است. (معنی: در زمان سختی با پیشامدی ناگوار، اگر آدمی با خویشاوندان و بستگان خویش که گرفتارند، روزگار بگذراند، بهتر از آن است که از آنان دور باشد و از دور رنج و سختی آنان را بنگرد. این مثل زمانی به‌کار برده می‌شود که تونایی فرار یا سفر یا جدایی کسی از بستگانش که در سختی و گرفتاری هستند فراهم باشد، ولی او به‌جای فرار در کنار آنان بماند.)
در آسمان جستن و روی زمین پیدا کردن. (یا در آسمان جستن و در زمین یافتن.) (معنی: چیزی یا کسی را که از یافتنش کم‌وبیش ناامید بوده‌اند و ناگهان دیدن.)
در این دنیا کسی (دلی) بی‌غم نباشد - اگر باشد بنی آدم نباشد. (معنی: این ضرب المثل را کسانی به‌کار می‌برند که اندوهگین هستند و با فراگیر و همگانی بودن اندوه، بخواهند خود را اندکی دلداری و آرامش دهند.)
در باغ سبز نشان دادن. (معنی: نوید و مژده‌ی دروغین و فریبنده دادن.)
درِ بسته شیر را برمی‌گرداند. (معنی: این ضرب المثل ما را به بستن و قفل کردن در یا نگهداری از چیزی که دزدان به دنبال آن هستند، سفارش می‌کند.)
در بیابان گرسنه را شلغم پخته به ز نقره‌ی خام.
در بیابان لنگه کفش نعمت است. (یا در بیابان لنگ کفش کهنه نعمت خداست.)
(معنی: در هنگام گرفتاری و سختی، چیزهای کم‌ارزش و کم‌بها نیز سودمند هستند و به‌درد می‌خورند. در جایی که کمبود هست، هر چه هست ارزشمند است.)

در پوست خود نگنجیدن. (یا در پوست خود نمی‌گنجد.) (معنی: بسیار شادمان است و نمی‌تواند یک‌جا بنشیند. از شادی نمی‌داند چه کاری بکند و می‌خواهد از پوست خود بیرون بیاید.)
در تب و تاب بودن. (معنی: در شور و هیجان بودن.)

در جایی که سگ می‌زند و گربه می‌رقصد. (معنی: جایی بسیار شلوغ، آشفته و پرهرج‌ومرج.)
در جبین این کشتی نور رستگاری نیست. (مصرع دوم: گر بلا از او دور است یا کرانه نزدیک است.) (معنی: این مثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که آینده‌ی چیزی یا کسی یا دستگاه، سازمان و کشوری را درخشان پیشبینی نکنند و از بهبود حال و روز آن ناامید باشند.)
در جستن نان آبروی خویش مریز.
در جوانی مستی، در پیری سستی، پس کی خداپرستی؟
در جهان هر کس که دارد نان مفت - می‌تواند حرف‌های خوب گفت.
(معنی: این ضرب المثل بازگو کننده‌ی تفاوت میان شعار دادن و شناخت راستین زندگی تلخ مردم ناتوان و تنگدست است. کسانی که نگران فراهم کردن نیازهای زندگی را ندارند، به آسانی می‌توانند درباره‌ی اخلاق، انسان بودن و چیزهایی از این دست سخنرانی کنند.)

در چنته نداشتن. (یا چیزی در چنته نداشتن. یا چنته خالی شدن.) (معنی: در دانش، ناآگاه بودن. در خردمندی، نادان بودن. در دارایی، تهیدست بودن. چنته به‌معنای انبان، توبره یا خورجین است و در گذشته ابزارها را درون آن می‌گذاشتند و آن را بر روی دوش می‌انداختند.)
در حوضی که ماهی نیست، قورباغه سپهسالار است. (معنی: در جایی که آدم شایسته‌ای نباشد، هر آدم ناتوان و ناشایستی، شایسته می‌شود. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که آدم‌های شایسته با جایگاهی والا همچون بزرگان، خردمندان و دانشمندان، از کار رانده شوند و آدم‌های ناشایست، پست و فرومایه به جایگاه آنان دست یابند و کارهای بزرگ و باارزش را به‌دست بگیرند.)
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. (شیخ بهایی) (معنی: شنونده اگر دانا باشد، کوچک‌ترین نشانه برای او بس است. این ضرب المثل یادآور این است که اگر کسی بخواهد گوش بدهد، تنها یک بار گفتن هم بس است، وگرنه اگر کسی بخواهد نشنود، با هزار بار تکرار هم نخواهد شنید. این مصرع بخشی از شعر زیر است:
دل گفت مرا علم لَدُنی هوس است - تعلیمم کن اگر تُرا دسترس است.
گفتم که الف، گفت دگر؟ گفتم هیچ - در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.)

در خانه آرد نه، در کوچه دود تنور.
در خانه به کدخدای ماند همه چیز.
(معنی: وسایل خانه نشان دهنده‌ی خوی، منش و پسند دارنده‌ی آن است.)

در خانه‌ی بی‌عاره‌ها نقاره می‌زنند.
در خانه‌ی قاضی گردو بسیار است، اما شماره هم دارد. (یا خانه‌ی قاضی گردو بسیاره، شماره هم داره.)
(معنی: فراوانی دارایی کسی انگیزه‌ای نمی‌شود که از آن به دیگری نیز بدهد. این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که کسی چشمداشت دریافت چیزی رایگان از دارایی فراوان داشته باشد.)

در خانه‌ی کسی را از پاشنه درآوردن یا کندن. (معنی: به کسی پی‌درپی سرزدن و چیزی را خواستن و دست‌وپاگیر او شدن.)
در خانه‌ی مور، شبنمی طوفان است. (معنی: این ضرب المثل برای آدم‌های ناتوان، بینوا و تهیدستی به‌کار برده می‌شود که زیانی اندک در جایگاه آسیبی بزرگ برای زندگی و هستی آنان به‌شمار می‌آید.)
در خم خالی صدا زیادتر پیچد. (معنی: لاف‌زنی، گزافه‌گویی و هیاهوی مردم بی‌مایه از همه بیشتر است.)
در خونه باز. (معنی: مهمان دوست. کسی که در خانه‌اش همیشه به روی مهمان باز است.)
در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه. (یا در دروازه را می‌شه بست، اما در دهن مردمو نمی‌شه بست. یا دروازه شهر می‌توان بست - نتوان دهن مخالفان بست.) (معنی: دهان خرده‌گیران و بدگویان همیشه باز است و نباید نگران آن بود. هر کاری که انجام می‌دهیم، باز هم مردم سخنی برای خُرده گرفتن از کار ما پیدا می‌کنند. این ضرب المثل ما را بر پافشاری بر کردار درست خود، بدون کنش‌پذیری از دیگران سفارش می‌کند. (داستان کوتاه در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه))
در دعوا دستی برای آشتی نگاه‌دار. (معنی: در جنگ، پیکار و یا درگیری با دیگران، توانایی سازش و آشتی را نباید فراموش کرد.)

در ده بزا، در شهر بزرگ شو. (معنی: آمادگی، توانایی و شایستگی در ده و پرورش، فرهنگ و ادب در شهر.)
در دیزی باز است، حیای گربه کجا رفته است؟ (یا در دیزی بازه، حیای گربه کجاست؟) (معنی: درست است که در دیزی باز است، ولی گربه هم باید شرم کرده و سوءاستفاده نکند. هرگاه کسی ناسپاسی کرده و از مهربانی و بزرگواری دیگران سوءاستفاده و بدرفتاری کند، این ضرب المثل برایش به‌کار برده می‌شود.)
در دیزی باز بودن. (معنی: زمان برای دزدی خوب بودن.)
دُر ز آب شور خیزد برگ تر از چوب خشک - شهد از زنبور زاید دانه‌ی خرما ز خار. (قاآنی) (معنی: خداوند می‌تواند از دل سختی‌ها یا چیز‌های کم‌ارزش، زیبایی و نیکی یا چیزهای باارزش بیافریند. دُر به‌معنی مروارید است.)
در زمستان جُلی به از گُلی است. (یا در زمستان یه جُل، بهتر از یه دسته گل است.) (معنی: در موسم زمستان پوشش گرم هرچند که کهنه و پاره باشد، باز از هر چیز دیگر دلپذیرتر است. جُل به‌معنی پارچه‌ی پاره و کهنه و همچنین پوششی برای جانورانی همانند اسب و گاو است که در هنگام سرما از آنان نگهداری می‌کند.)
در زمستان الو به از پلوست. (یا در زمستان، الو، به ز پلو.) (معنی: در زمستان آتش و اتاق و جای گرم دلپذیرتر و شادی‌بخش‌تر از خوشمزه‌ترین خوراک‌هاست. این ضرب المثل در موسم زمستان و جای سرد که ابزار گرمازا ندارد به‌کار برده می‌شود. الو به‌معنی آتش و پلو است.)
در زیر این گنبد آبنوسی، یک‌جا عزاست یک‌جا عروسی. (معنی: اندوه و شادی پیاپی می‌آید و مزه‌ی آن‌ها را همه می‌چشند. این مثل را برای نشیب و فرازهای زندگی که اندوه و شادی‌آفرین است به‌کار می‌برند. آبنوس نام درختی‌ست که چوب تیره‌رنگ و کبود آن درخشش‌پذیر است و گنبد آبنوسی کنایه از آسمان دارد.)
در سر عقل باید بود.
در شهر نی سواران باید سوار نی شد.
(معنی: این مثل ما را به پیروی از آداب و رسوم مردمی که در میان آنان زندگی می‌کنیم سفارش می‌کند.)

در طبق اخلاص گذاشتن چیزی. (معنی: چیزی را بی‌دریغ، بی‌دوزوکلک و بدون چشمداشت پاداشی نشان دادن یا در پیش نهادن.)
در طلب روزی قورباغه پر می‌گیرد. (معنی: هر ناتوانی در جستجوی روزی تواناست.)

در عالم خود بودن. (یا در عالم دیگری سیر کردن.) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی در خودش فرو رفته باشد یا حواسش به پیرامونش نباشد.)
در عفو لذتی است که در انتقام نیست. (معنی: این ضرب المثل ما را به گذشت و بخشش، در زمان توانایی گرفتن انتقام و خونخواهی سفارش می‌کند.)
در غورگی مویز شدن. (معنی: جوانی را در ناآگاهی یا ناکامی سپری کردن و از آن شاد نگشتن و به پیری و ناتوانی رسیدن.)

در قلب هر کسی شیری نهفته است.
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. (مصرع نخست: هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود.) (حافظ) (معنی: برای انجام کار درست و نیک، نباید درنگ کرد و دودل بود.)
در کف شیر نر خون‌خواره‌ای - غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟ (مولوی) (معنی: هرگاه بخواهند تسلیم و گردن نهادن را در شرایط سخت و دشواری که ستمگری آنان را به آن وادار کرده است بپذیرند، این ضرب المثل را به‌کار می‌برند.)
در کف هر کس اگر شمعی بدی - اختلاف از گفتشان بیرون شدی. (مولوی) (معنی: اگر هر یک از آنان، شمعی روشن داشتند، تفاوت دیدگاه‌شان یک‌سره از میان می‌رفت. (داستان کوتاه فیل در تاریکی یا فیل و کوران))
در ماتم کسی نشستن. (معنی: در پی مرگ کسی سوگوار شدن.)
در مَثَل جای مناقشه نیست. (یا در مثل مناقشه نیست.) (معنی: در مثل آوردن کسی نباید به خودش بگیرد. با این‌که شاید مثلی که به‌کار می‌بریم، چندان پیوند مستقیمی به گفتگوی ما نداشته باشد، ولی این مثل می‌تواند دیدگاه‌مان را روشن کند. به راستی در گفتن مثل، سخت‌گیری نیاز نیست؛ مهم این است که با آن مثل گفته شده، آگاهی به‌دست آید. (داستان کوتاه در مثل جای مناقشه نیست))
در مسجد باز است، حیای سگ کجا رفته؟ (معنی: این ضرب المثل به نیشخند و زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی با کنار گذاردن شرم، به درون خانه یا جایی که درب آن به‌روی همگان باز است برود و به سوءاستفاده بپردازد.)

در مسجد را نمی‌شود کند. (معنی: از چیزها و داشته‌هایی همچون فرزند یا پدر و مادر نمی‌توان چشم‌پوشی کرد، هرچند که آزار دهنده و برنتافتنی باشند.)
در مسجد نه کندنی است نه سوختنی. (یا در مسجد نه کندنی است نه سوزوندنی. یا جلد قرآن نه کندنی است نه سوزوندنی.) (معنی: پیران ناتوان را همچنان باید ارجمند و گرامی داشت.)
در ناامیدی بسی امید است - پایان شب سیه سپید است. (نظامی) (معنی: هرگز ناامید نشوید و تا واپسین دم امیدوار باشید. پس از هر رنج و سختی، خوشی و آسودگی است.)
در نمک ریختن به دیگ باید پشت به مرد کرد. (یا در نمک ریختن توی دیگ باید به مرد پشت کرد.) (معنی: این ضرب المثل از سوی زنان به‌کار برده می‌شود، بدین معنی که مرد تاب دیدار هزینه‌های اندک را هم ندارد.)
در و تخته با هم جور بودن. (یا در و تخته با هم جفت بودن. یا در و تخته با هم جور درآمدن.) (معنی: درخور و شایسته‌ی یکدیگر بودن. سرانجام هر کس به‌سوی دلبستگی‌های خود و هر آن‌چه همانندی بیشتری با او دارد، کشش پیدا می‌کند. این ضرب المثل بیشتر برای زن و شوهرهایی که به‌تازگی ازدواج کرده‌اند به‌کار برده می‌شود. به‌ویژه زمانی که ویژگی‌هایی همانند یکدیگر داشته باشند.)
در هفت آسمان یک ستاره ندارد. (یا تو هفت آسمان یک ستاره نداشتن. یا یک ستاره توی آسمون نداره.) (معنی: آدم بدشانس. آدم بدبخت. آدم بی‌اقبال. این اصطلاح برای کسی به‌کار برده می‌شود که گره در کارهایش می‌افتد و آرزوهایش برآورده نمی‌شود.)
در همیشه روی یک پاشنه نمی‌گردد. (یا در به این پاشنه نمی‌ماند. یا در دنیا همیشه به یک پاشنه نمی‌چرخد.) (معنی: رویدادهای زندگی همیشه پابرجا و پایدار نیستند و هر آن می‌توانند به‌گونه‌ای خوب یا بد دگرگون شوند. پس در زمان سختی و دشواری نباید دلسرد و ناامید شد و به‌هنگام شادکامی و آسایش، نیز نباید دچار خودخواهی و خودپسندی گردید. در گذشته به‌جای لولا از پاشنه‌ی چوبی بهره می‌گرفتند. درها یک پاشنه‌ی چوبی داشتند که روی یک تکه سنگ سوار می‌شد و بدین‌گونه در می‌چرخید. با گذشت زمان و در پی سایش میان پاشنه و سنگ، این پاشنه‌ی چوبی فرسوده می‌شد و ناچار بودند پاشنه‌ی در را جایگذین کنند.)
در یه تخته خوردن.
درازی شاه‌خانم به پهنای ماه‌خانم در.
(معنی: این به آن در. این به‌جای آن. این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند دو کس یا دو چیز که هر یک از آن‌ها دارای کمبود و کاستی باشند با هم بسنجند و بگویند کمبود این یکی به کاستی آن دیگری در. (داستان: دو خانواده در صدد دو وصلت با یکدیگر برآمده، دختر دیگری را برای پسر خود خاستگاری نمودند. هنگام گفتگو از ویژگی‌ها و خوبی‌های دو عروس یکی اعتراض نمود که دختر تو شاه‌خانم بسیار بلندقد است. دیگر اعتراض کرد که دختر تو ماه‌خانم کوتاه و چاق است. کسی که واسطه‌ی میان آنان بود گفت: درازای شاه‌خانم عوض پهنای ماه‌خانم، حالا درباره‌ی دیگر ویژگی‌ها و خوبی‌های دو دختر سخن بگویید.))

درب خلا حاجت مطلب. (معنی: برای از میان برداشتن گرفتاری و نیاز، از فرومایگان درخواست مکن.)
درخت از ریشه آب می‌خورد، خوشه از سر.
درخت اگر متحرک شدی ز جای بجای - نه جور اره کشیدی و نی جفای تبر. (انوری)
(معنی: ماندگاری در یک‌جا و نداشتن جنب‌وجوش زمینه‌ساز زیان است و به‌وارون آن سفر و جابه‌جایی مایه‌ی سود و فراوانی است.)

درخت پربار، سنگ می‌خورد.
درخت تو گر بار دانش بگیرد - به زیر آوری چرخ نیلوفری را. (ناصرخسرو)
(معنی: با فرا گرفتن آگاهی و دانش، از آسمان سرافرازتر خواهی شد و آن را به‌فرمان خود درخواهی آورد؛ یا با آگاهی و دانش می‌توان بر آسمان چیره شد.)
درخت کاهلی بارش گرسنگی است.
درخت کج جز به آتش راست نمی‌شود.
(معنی: دگرگون کردن رفتار و منش بد آدم‌ها در بزرگسالی، سخت و کم‌وبیش ناشدنی‌ست. به‌گونه‌ای دیگر نهالی که خوب پرورش پیدا نکند و پس از سال‌ها درختی کج گردد، کوشش برای راست کردنش به نابودی‌اش می‌انجامد.)

درخت که پیر شد، پایش اره می‌گذارند. (معنی: پیرانی که دیگر به‌کار نیایند، دستخوش آزار و نابودی می‌شوند. این ضرب المثل برای کسانی به‌کار می‌رود که در سراسر زندگانی خویش، سود و بهره‌ای به این و آن رسانده‌اند و چون در روزگار پیری، دوران سوددهی و بهره‌وری آنان پایان یافده است، از سوی کسان خود بی‌مهری و آزار دیده و به گوشه‌نشینی و نیستی وادار شده‌اند.)
درخت گردکان به این بلندی - درخت خربزه الله اکبر. (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که دو چیز را که همسان هم نیستند و یا همانندی اندکی دارند، با هم بسنجند.)
درخت هر چه بارش بیشتر شود، افتاده‌تر شود. (یا درخت هر چه بارش بیشتر می‌شود، سرش فروتر می‌آید.) (معنی: هر اندازه میوه‌های درختی بیشتر باشد، شاخه‌های آن درخت نیز بیشتر خم می‌شوند. به همین‌گونه، هر اندازه بار دانش آدمی بیشتر شود، افتادگی و فروتنی او نیز بیشتر می‌شود.)
درختی را که در غیر فصل بار بدهد، باید از ریشه درآورد. (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسی به‌کار می‌رود که خوبی و مهربانی نابه‌هنگام انجام می‌دهد. (داستان کوتاه درختی را که در غیر فصل بار بدهد باید از ریشه درآورد))
درد خودم کم بود، این هم غرغر همسایه.
درد خروار خروار می‌آید، مثقال مثقال می‌رود.
(معنی: دچار شدن به بیماری، پرشتاب، ولی بهبودی و بازیافتن تندرستی، به‌کندی روی می‌دهد. این ضرب المثل برای آرام کردن و دلداری دادن به بیمارانی که درمان آنان به‌کندی رخ می‌دهد، به‌کار برده می‌شود.)

درد کشیده طبیبه. (معنی: کسی که درد و بیماری را گذرانده باشد، همانند پزشک از آن آگاه است و می‌تواند آن را درمان کند.)
درد کوه را آب می‌کند. (معنی: کسی که درد می‌کشد به خواب و خوراک خود خوب نمی‌رسد و در پی آن لاغر و نزار می‌شود.)
درد کوه کوه میاد، مومو می‌ره.
درد هر کس در دل خودش است. (معنی: این مثل برای کسی به‌کار می‌رود که در ظاهر اندوه و پریشانی از خود نشان نمی‌دهد، ولی در درون گرفتاری‌هایی دارد که دیگران کمتر از آن آگاهند.)
درز کردن. (یا درز کردن خبر.) (معنی: آشکار شدن. پخش شدن راز یا خبر.)
درز گرفتن. (یا چیزی را درز گرفتن.) (معنی: چیزی را کوتاه کردن. چیزی را پایان ندادن و پیگیری نکردن.)
درزی در کوزه افتاد.
درس پس دادن.
(معنی: به پرسش‌های درسی استاد پاسخ دادن. از آزمون و آزمایش سربلند بیرون آمدن.)

درس معلم ار بود زمزمه‌ی محبتی - جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را. (نظیری نیشابوری) (معنی: خوش‌خویی و خوش‌رویی و خوش‌زبانی زمینه‌ساز دلجویی و دلفریبی می‌شود.)
دِرَم داران عالم را کرم نیست - کریمان را بدست اندر درم نیست. (سعدی)
دروغ را پشت سر می‌گویند، نه پیش روی.

دروغ که حناق نیست. (معنی: این ضرب المثل هنگام خشم از دست دروغ‌گو به‌کار برده می‌شود. دروغ که حناق نیست در گلو گیر کند. حُناق دگرگون یافته‌ی واژه‌ی عربی خُناق و گونه‌ای بیماری تنفسی‌ست که زمینه‌ساز خفگی می‌شود.)
دروغ مصلحت‌آمیز بهتر از راست فتنه‌انگیز. (یا دروغی مصلحت‌آمیز به از راستی فتنه‌انگیز.) (معنی: دروغ به‌هنگام، بهتر از راست بی‌هنگام است. این ضرب المثل نشان دهنده‌ی آن است که هر سخن راستی نباید گفته شود. (داستان کوتاه دروغ مصلحت‌آمیز بهتر از راست فتنه‌انگیز))
دروغ هرچند چرب‌تر بهتر. (معنی: دروغ هر چه بزرگ‌تر، گزافه‌گویانه‌تر و پرشاخ و برگ‌تر باشد، مردم بیشتر آن را باور می‌کنند.)
دروغش از دروازه تو نمی‌آید. (معنی: هنگامی که کسی دروغ بزرگی بگوید، این ضرب المثل کاربرد پیدا می‌کند. (داستان کوتاه دروغش از دروازه تو نمی‌آید))
دروغگو دشمن خداست. (معنی: کسی که دروغ می‌گوید خدا را باور ندارد، زیرا خداوند دروغ‌گویان را دوست ندارد. دروغگو از بخشش و مهر خداوند به دور است.)
دروغگو زود مچش گیر می‌آید. (معنی: دروغ دیر یا زود آشکار و دروغگو رسوا می‌شود.)
دروغگو کم حافظه است. (آدم دروغگو کم حافظه است.) (معنی: از آن‌جا که آدم دروغگو به‌دنبال پنهان کردن راستی و درستی‌ست، بیشتر زمان‌ها دچار فراموشی گشته و در گفته‌هایش دوگانگی پیش می‌آید و دروغش آشکار می‌گردد.)
درویش از ده رانده، ادعای کدخدایی کند.
درویش را گفتند: در دکانت را ببند، دهنش را روی هم گذاشت.
درویش مومیایی، هی می‌گویی و نمی‌آیی؟!
(معنی: این مثل را به شوخی برای کسی به‌کار می‌برند که قول رفتن به جایی را می‌دهد، ولی نمی‌رود.)

درویش هر کجا که شب آید سرای اوست. (مصرع نخست: شب هر توانگری به سرایی همی رود.) (سعدی) (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که بخواهند از دیدگاه خواب و خوراک، خویشتن را در سفر اندک‌خواه، بساز و ساده‌زیست نشان دهند.)
دره‌ی پاک نگذاشته است. (یا تلی نمانده که نریده باشه. یا تپه‌ی نریده نگذاشته. دره‌ی نریده نگذاشته.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که خراب‌کاری‌های او همه‌جا را فرا گرفته باشد و راه چاره‌ای برای آن‌ها یافت نشود. (داستان: روباهی از درد شکم به طبیب شکایت برد. طبیب گفت: از خاک آن دره که آلوده نکرده باشی خور. روباه لحظه‌ای اندیشید و گفت: اگر دارو منحصر است مرگ من ناگزیر باشد، چون هیچ دره‌ی پاکی به‌جا نگذاشته‌ام.))
دری به تخته خوردن. (یا دری به تخته‌ای خوردن.) (معنی: پدید آمدن رویداد و پیشامدی ناگهانی و سودمند.)
دریای وجود ما که پاک است - از لق‌لق هر سگی چه باک است. (معنی: این مثل را کسی به‌کار می‌برد که تهمت و سرزنش دشمنان خود را به هیچ می‌گیرد و بدان اهمیت نمی‌دهد.)
دزد آب گرون می‌خورد.
دزد آمد و هیچ نبرد.
(معنی: همه چیز سر جای خودش است. همه جا آرام است و هیچ آشفتگی و پیشامد بدی رخ نداده است.)

دزد از خانه‌ی مفلس، خجل آید برون.
دزد بازار آشفته می‌خواهد.
(معنی: این مثل زمانی به‌کار می‌رود که آدم‌های دغل‌باز، نابکار و دزد از آشفتگی و نابسامانی زمانه به‌سود خود بهره‌برداری کنند.)

دزد باش و مرد باش. (معنی: برخی آدم‌ها زمانی که کار نادرستی انجام می‌دهند، کوشش می‌کنند جوانمردی را فراموش نکنند و چنان‌چه آگاهی یابند که کارشان به کسی زیان رسانده است، کوشش می‌کنند آن را جبران کنند. (داستان کوتاه دزد باش و مرد باش))
دزد به دزد که می‌رسد، چماق خود را می‌دزدد. (معنی: همکاران و هم‌پیشه‌گان باید آبرو و ارجمندی یکدیگر را نگاه دارند. در گذشته راهزنان دارای چماق بودند تا در دل مسافران راه‌ها ترس پدید آورند. آنان چون به‌هم می‌رسیدند، چماق خود را به زمین می‌افکندند یا در پشت سر پنهان می‌کردند.)
دزد به دزد می‌زند، خدا خنده‌اش می‌گیرد. (معنی: کاربرد این ضرب المثل هنگامی‌ست که دزدی با چابکی و تردستی بسیار، دارایی یا پولی از چنگ دزد دیگر درآورده باشد.)
دزد به دزد می‌زند، وای به دزد آخری. (معنی: ستمگر و زورگویی که به ستمگران دیگر ستم می‌کند، از همه خطرناک‌تر و ترسناک‌تر است.)

دزد دزد را می‌شناسد و ولی ولی را. (معنی: همکاران و هم‌پیشه‌گان، چه دارای جایگاه والا و چه پست، از یکدیگر شناخت و آگاهی فراوان دارند. ولی به‌معنی بزرگ‌تر و سرپرست است.)
دزد حاضر و بز حاضر. (معنی: می‌توان همه چیز را دید و داوری کرد.)
دزد رایش باشد به دزدی. (معنی: خواستن توانستن است. با همه‌ی محکم‌کاری‌ها باز دزد اگر بخواهد، کار خود را می‌کند.)
دزد مال گران می‌خورد. (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که صاحب کالای دزدبرده، بهای کالای خویش را بسیار بیشتر از بهای راستین آن برشمرد، تا نشان دهد در این دزدی بسیار زیان دیده است.)
دزد ناشی به کاهدان می‌زند. (یا دزد نابلد به کاهدون می‌زنه. یا دزد نادان می‌زند کاهدان.) (معنی: دزد خام و تازه‌کار نمی‌تواند چیزی بدزدد و تنها خودش را به دردسر می‌اندازد. او می‌خواسته چیز باارزشی بدزدد، ولی با انبار کاه روبرو شده است. این ضرب المثل برای کسانی به‌کار برده می‌شود که می‌خواهند در کاری پیروز شوند، ولی خام و تازه‌کار هستند و راه درست را نمی‌دانند، از همین روی ناکام مانده و دچار شکست می‌شوند.)
دزد نگرفته پادشاه است. (معنی: دزد یا گناهکاری که در هنگام دزدی یا گناه دیده نشده و سندی به زیان او نیست، آسوده بوده و برای خود پادشاهی می‌کند.)
دزد یک راه می‌رود و صاحب کالا هزار راه. (یا دزد به یک راه می‌رود، صاحب مال به هزار راه.) (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار می رود که دزددزده‌ای به شماری بی‌گناه بدگمان باشد.)
دزدرمان باش، نه دزدبگیر. (معنی: رماندن دزد آسان است و دستگیر کردن او خطرناک؛ زیرا دزد در هنگام دزدی دچار ترس است و هنگامی که خود را در خطر ببیند فرار می‌کند، ولی چون به‌دنبال دستگیری او باشند و او را در تنگنا بگذارند، برای دفاع از خود آماده است به دیگران آسیب سخت برساند.)
دزدی آن هم شلغم؟
دزدی که آخر شب می‌زند، سر شب بزند. (معنی: پیشامد ناگزیر یا زیان صددرصدی، هر چه زودتر رخ دهد بهتر است.)
دزدی که نسیم را بدزدد دزد است. (مصرع دوم: در کعبه گلیم را بدزدد دزد است.) (معنی: این مثل زمانی به‌کار می‌رود که دزدی از دزدی سرشناس چیزی بدزدد و بخواهند او را زبردست‌تر از او به‌شمار آورند. نسیم یا نسیم عیار، نام عیاری پرآوازه و افسانه‌ای در داستان‌های مردمی و از قهرمانان کتاب اسکندرنامه است که کارهای شگفت‌انگیزی می‌کرد است.)
دزدیده بود آن‌چه نماند به خداوند. (معنی: دارایی یا پولی که با دارنده‌ی آن همانندی نداشته باشد، بدین معنی که برازنده، هماهنگ و درخور او نباشد، از راه دزدی به‌دست آمده است.)

دست آرزو کوتاه است.
دست از آستین بیرون آوردن.
دست از پا خطا کردن.
(معنی: دچار کوچک‌ترین لغزش و کار نادرست و ناشایست شدن.)

دست از پا درازتر. (معنی: شکست خوردن. ناکامی. این اصطلاح برای کسی به کار می‌رود که به خواسته‌ی خود نرسیده و سرافکنده و ناامید شده است.)
دست از ترنج نشناختن. (معنی: دستپاچه شدن و کاری را به درستی انجام ندادن. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی به هنگام آشفتگی و پریشانی کاری را به خوبی انجام ندهد و یا رفتاری نادرست از او سر دهد و مایه‌ی پشیمانی و شرمندگی‌اش شود. ریشه‌ی این مثل به داستان یوسف و زلیخا بازمی‌گردد. (داستان کوتاه یوسف و زلیخا))
دست از سر کچل برداشتن. (یا دست از سر کچل ما بردار.) (معنی: کاری به‌کار کسی نداشتن. کسی را رها کردن و آزار ندادن.)
دست از سر کسی برداشتن. (معنی: کسی را رها کردن و آزار ندادن. کاری به‌کار کسی نداشتن. سربار و دست‌وپاگیر کسی نشدن.)
دست از کاری برداشتن. (یا دست از چیزی کشیدن.) (معنی: کاری را رها کردن. کاری را دیگر دنبال ندادن.)
دست بالای دست بسیار است. (مصرع نخست: در جهان پیل مست بسیار است.) (امیرخسرو دهلوی) (معنی: بر زیردستان، ستم روا نیست؛ نیرومندتر از ما هم هست. این ضرب المثل برای نشان دادن مقام و جایگاه سست و نااستوار آدم‌های خودخواه و خودبزرگ‌بین به‌کار برده می‌شود. پس هر اندازه که توانا و دارای جایگاه بالایی باشیم، باید به همان اندازه فروتن بوده و خود را بالاتر از دیگران نپنداریم. همچنین هرگاه به کسی ستم شود، با گفتن این ضرب المثل، به او دلداری و دلگرمی می‌دهند.)
دست بریده قدر دست بریده را می‌داند.
دست بده ندارد.
(معنی: این ضرب المثل درباره‌ی آدم‌های تنگ‌چشم و خسیسی به‌کار می‌رود که برای نزدیکان خود نیز گامی برنمی‌دارند. (داستان کوتاه دست بده ندارد))
دست بر گِل و گوش کسی کشیدن. (معنی: از راه مهر و دوستی نوازش کردن.)

دست‌بوس. (یا دست‌بوسی.) (معنی: به خدمت بزرگی رسیدن.)
دست به آب رساندن. (معنی: دست به آب رفتن. به دستشویی رفتن.)
دست به تنبک هر کس بزنی صدا می‌دهد.
دست به دامن شدن.
(معنی: یاری خواستن. درخواست کمک کردن.)

دست به دست سپرده است. (یا دست دست را می‌شناسد.) (معنی: از هر دست که بدهی، از همان دست پس می‌گیری. چیزی را که دستی به‌دست دیگر می‌سپرد، امانت است و باید آن را نگاه داشته و پس دهد.)
دست به دهن رسیدن. (یا دستش به دهنش می‌رسد.) (معنی: نیازمند دیگران نشدن. از پس زندگی خویش برآمدن.)
دست به سیاه و سفید نزدن. (معنی: هیچ کاری انجام ندادن. به هیچ‌گونه کاری نپرداختن. بی‌کاره و تن‌پرور بودن.)
دست به عصا. (معنی: با چشم باز. با هوشیاری.)
دست به عصا راه رفتن. (معنی: بی‌اندازه هوشیار و دوراندیش بودن.)

دست به یقه شدن. (معنی: دست به گریبان شدن. گلاویز شدن. زدوخورد کردن.)
دست بی‌هنر کفچه گدایی‌ست.
دست بیچاره چون به جان نرسد - چاره جز پیرهن دریدن نیست. (سعدی)
(معنی: این مثل نشان از درماندگی عاشق دارد. معنی شعر بدین‌گونه است: آن‌گاه که عاشق درمانده، از دست یافتن به دلدار همچون جانش ناامید گردد، چاره‌ای جز پیراهن دریدن ندارد.)

دست پشت سر ندارد.
دست پیش بدل ندارد. (یا دست پیش زوال ندارد.)
(معنی: در جنگ پیشدستی بر دشمن، مایه‌ی پیروزی‌ست. این ضرب المثل بیشتر برای جنگ کاربرد دارد، ولی می‌توان آن را به پیکارها و چالش‌های عادی زندگی نیز گسترش داد.)

دست پیش گرفتن تا پس نیفتادن. (یا دست پیش را گرفته که پس نیفتد. یا دست پیش می‌گیره برای این‌که پس نیفته.) (معنی: خود را محق و سزاوار وانمود کردن. برای نپذیرفتن گناه، آن را به گردن دیگری انداختن.)
دست پیش گرفتن. (معنی: پیشدستی کردن.)
دست‌تنگی بدتر از جای‌تنگی است. (معنی: تهیدستی، نداری و بی‌چیزی سخت‌تر از زیستن در جای تنگ است.)
دست‌تنگی بدتر از دلتنگی است. (معنی: تهیدستی، نداری و بی‌چیزی سخت‌تر از آزردگی و افسردگی است.)
دست چپ و راست را نشناختن. (یا دست چپ و راست را تشخیص ندادن.) (معنی: نادان و تازه‌کار بودن. توانایی شناسایی و پی بردن نداشتن.)
دست چربی به سر کسی کشیدن. (معنی: به کسی یاری رساندن و او را نوازش کردن.)
دست خالی برای تو سر زدن خوبه.
دست خر کوتاه. (معنی: دست نزن. دست درازی نکن. این اصطلاح به کسی که بی‌اجازه دست به‌سوی چیزی دراز می‌کند، گفته می‌شود.)
دست خود را جایی بند کردن. (یا دست خود را به کسی بند کردن.) (معنی: کاری پیدا کردن. با آدم بانفوذ، کله گنده و توانمند سروکار پیدا کردن.)

دست در کاسه و مشت در پیشانی. (معنی: نان و نمک کسی را خوردن و با وی دشمنی کردن.)
دست دست را می‌شوید، دست هم برمی‌گردد رو را می‌شوید. (معنی: یاری و خدمت به یکدیگر زمینه‌ساز آبادانی و شکوفایی در کارهاست و نیکی و خدمت کسی را باید با نیکی و خدمت به او پاسخ داد.)
دست دکان‌دار تلخ است. (یا دست کاسب تلخ است. یا دست فروشنده تلخ است.) (معنی: هر کالایی را که فروشنده برای خریدار برگزیند، مشتری به‌جز آن را گمان بهتر برد.)
دست، دست را می شناسد. (معنی: امانت گرفته شده را باید پس داد. آن‌که از من گرفته، باید به من باز دهد.)
دست راستش زیر سر من. (یا دست راستش زیر سر ما باشد.) (معنی: باشد که ما نیز از بخت و روزگار خوش او برخوردار شویم. امید است ما نیز به خوشبختی او برسیم. این ضرب المثل آرزوی کسی‌ست که می‌خواهد جای دیگری باشد و یا جایگاه او را داشته باشد.)
دست رد بر سینه‌ی کسی زدن. (معنی: پاسخ منفی دادن. خواهش کسی را نپذیرفتن. کسی را ناامید کردن و راندن.)

دست روی دست گذاشتن. (معنی: زمان را از دست دادن. هیچ نکردن. کاری انجام ندادن.)
دست شکسته به‌کار می‌رود، دل شکسته به‌کار نمی‌رود. (یا دست شکسته دنبال کار می‌رود، اما دل شکسته نمی‌رود.) (معنی: ناامید، اندوهگین و آزرده دل، انگیزه‌ای برای کار کردن ندارد. انگیزه، دلگرمی و دلبستگی زمینه‌ساز انجام و پیشبرد کارهاست، نه رنج و سختی کشیدن و کوشش ظاهری. دست شکسته وابسته به تن و دل شکسته وابسته به روان آدمی‌ست؛ پس آدمی که دلش شکسته، کار برایش معنی ندارد.)
دست شکسته وبال گردن است. (معنی: وابستگان از کارافتاده همچون باری بر دوش خویشاوندانند و باید آن را تاب آورد.)
دست شکسته‌ای زیر سر کسی داشتن. (معنی: راز یا پیشینه‌ای منفی نزد کسی داشتن که آشکار شدنش زمینه‌ساز رسوایی و دردسر شود.)
دست کار دل و نمی‌کنه و دل کار دست و نمی‌کنه.
دست کج. (یا دستش کجه.)
(معنی: دزد. جیب‌بر.)

دست کسی آمدن چیزی. (معنی: چیزی را ناگهانی به‌دست آوردن. از چیزی آگاه شدن.)
دست کسی را تو پوست گردو گذاشتن. (یا دست تو پوست گردو گذاشتن.) (معنی: کسی را در تنگنا و گرفتاری گذاشتن. این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که بدون دوراندیشی دست به کاری می‌زند و پشیمان می‌شود و ناچار است پیامدهای ناخوشایند آن را تاب آورد. برای ریشه‌ی این ضرب المثل دو گفته هست: نخست این‌که در گذشته آدم‌های سنگدلی بودند که هرگاه گربه‌ای بسیار دزدی می‌کرد و نمی‌توانستند کاری انجام دهند، قیر را ذوب کرده و در پوست گردو می‌ریختند و چهار دست و پای گربه را در پوست گردو فرو می‌کردند و پس از آن او را سُر می‌دادند، تا دیگر هیچ‌گاه دزدی نکند. دوم این‌که در گذشته هرگاه می‌خواستند کسی را بیهوده سرگرم کاری کنند و امید پوچ دهند، به او گردو می‌دادند تا پوست بکند. او در این راه سختی فراوانی می‌کشید، زیرا دست‌هایش رنگ پوست گردو می‌گرفت و سیاه می‌شد؛ در پایان نیز گردویی به او نمی‌دادند.)
دست کسی را توی رنگ گذاشتن. (معنی: کسی را گرفتار تنگنا و رنج کردن. برای کسی مسئولیتی دشوار پدید آوردن.)
دست کسی را توی حنا گذاشتن. (معنی: کسی را در دنبال کردن کاری، برای ترس از زیان یا خطری ناگزیر کردن.)

دست کسی را خواندن. (معنی: اندیشه‌ی کسی را دریافتن. از پندار کسی آگاه شدن. از نقشه‌ی کسی سردرآوردن. به انگیزه‌های کسی پی بردن.)
دست کم گرفتن. (معنی: کم‌ارزش دانستن و به‌شمار نیاوردن چیزی یا کسی. کوچک و ناچیز ارزیابی کردن.)
دست که بسیار شد، برکت کم می‌شود. (یا دست که بسیار شد، برکت کم است.) (معنی: بسیار شدن هم‌دستان در کارها و پیشه‌ها، مایه‌ی کم شدن سود همکاران می‌شود. عرضه که فراوان شد، تقاضا کاهش یافته و به دنبال آن سود نیز کاهش می‌یابد.)
دست مریزاد. (معنی: «مریزاد» به‌معنای «لغزش مباد» یا «از لغزش دور باد» و «دست مریزاد» به‌معنای «دستت از لغزش و لرزش دور باد» است. همچنین این اصطلاح برای آفرین گفتن و سپاسگزاری از کسی که کار خوب و برجسته‌ای انجام داده به‌کار برده می‌شود.)
دست ننم درد نکنه، با این عروس آوردنش. (معنی: هرگاه عروس خانواده یا کسی که برای کاری برگزیده شده یا به‌کار گرفته شده، در انجام کارهایش ناتوان بوده باشد، این ضرب المثل برای او به‌کار برده می‌شود.)
دست و پا چلفتی. (معنی: بی‌دست‌وپا. ناتوان در انجام کار. این اصطلاح برای کسی که از پس هیچ کاری برنمی‌آید و نمی‌توان هیچ کاری را به او سپرد، به‌کار برده می‌شود.)
دست و روت را بشور، من را هم بخور. (یا برو دست و روت را بشوی، بیا م را هم بخور.) (معنی: این مثل به شوخی به کسی گفته می‌شود که آنچه در سفره بوده، خورده و چیزی نگذاشته است.)
دست و رویش را با آب مرده‌شوخانه شسته است. (یا دست و رویش را با آب مرده‌شورخانه شسته است.) (معنی: بی‌اندازه بی‌شرم و گستاخ است.)

دستی پس دستی پیش. (یا یک دست به پیش و یک دست به پس داشتن.) (معنی: بی‌اندازه بی‌چیز بودن. بسیار تهیدست و بی‌نوا بودن.)
دستت چربه، بمال سرت.
دستت چو نمی‌رسد به بی‌بی - دریاب کنیز مطبخی را.
(معنی: هرگاه به چیزی که پسندیده و دارای جایگاهی والاست توانایی دسترسی نیست، به کمتر از آن که به‌دست آوردنی‌ست باید قناعت کرد. این مثل بیشتر برای کسانی به‌کار می‌رود که به دنبال ازدواجی بلندپروازانه هستند.)

دستت چو نمی‌رسد به کوکو - خشکه پلو را فرو کو.
دستش از دنیا کوتاه است.
(معنی: این ضرب المثل بیشتر برای جلوگیری از بدگویی پشت سر مُرده به‌کار برده می‌شود، بدین معنی که او دیگر در این جهان نیست تا از خود دفاع کند.)
دستش از گور بیرون مانده. (معنی: این ضرب المثل برای مرده‌ای که در زیر خاک هم نگران حال روز نزدیکان خود است، به‌کار می‌رود.)
دستش به دم گاو بند شدن. (معنی: کاری که با آن بتوان گذران زندگی کرد، پیدا کردن.)

دستش به عرب و عجم بند شده است. (معنی: با کسانی که می‌توانند به او سود و بهره برسانند سروکار دارد. به کاری سودآور دسترسی پیدا کرده است.)
دستش را به کمرش گرفته که از بیگی نیفته.
دستش شیره‌ای است. (یا دستش چسبناک است. یا دستش چسب دارد.)
(معنی: دزد است. دستش به هر چه برسد، آن را می‌دزدد.)

دستش نمک نداره. (معنی: هر چه به دیگران خوبی و مهربانی می‌کند، سپاسگزار نیستند و یا در برابر آن بدی و نمک‌نشناسی می‌کنند.)
دستک بزنید که هر چه بردند بردند. (معنی: آسیب و زیان که از اندازه گذشت، کم‌وبیش آن تفاوتی ندارد و اندوه و پریشانی چون بی‌اندازه گشت، به بی‌تفاوتی و گاه به شادمانی راه می‌یابد. دستک گونه‌ای ساز است.)

دستمالیسم. (معنی: فرهنگ چاپلوسی.)
دسته گل به آب داده. (یا دسته گل به آب دادن.) (معنی: ضرب المثل دسته گل به آب دادن کنایه از تباه کردن کارهاست، که آدمی بیشتر زمان‌ها ناخواسته آن را انجام می‌شود و شاید خود و دیگران را به دردسر بیندازد. به باور برخی دسته گل به آب دادن از روی بدشانسی نیز می‌تواند باشد. همچنین این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که پیشینه و تجربه‌ی بدی در انجام ندادن درست کارها دارد. (داستان کوتاه دسته گل به آب دادن))
دستی از دور بر آتش داشتن. (معنی: از دشواری‌ها و سختی‌های کار آگاهی نداشتن.)
دستی از قنداقه برآوردن. (معنی: بیش از اندازه‌ی توان خویش بی‌باکی و بی‌پروایی نشان دادن.)
دستی را که از من برید، خواه سگ بخورد خواه گربه. (معنی: هرگاه دارایی یا پولی از دست کسی بیرون رفت، به هر سرنوشتی دچار شود، نباید به آن پرداخت. دوست یا خویشاوند یا همسری که از کسی جدا می‌شود، باید درباره‌ی سرنوشت و آینده‌ی او رویگردان و بی‌تفاوت بود.)
دستی را که حاکم ببرد، یا خون ندارد یا دیه. (دستی را که حاکم ببره، خون نداره یا دیه نداره.) (معنی: حاکم دست کسی را می‌بُرد که گناه‌کار است و باید به سزای کرده‌ی خویش برسد. پس حاکم برای این کار نباید دیه‌ای پرداخت کند. هرچند اگر حاکم به نادرستی حکم کرده باشد، باید دیه بپردازد. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی برای گناهی که انجام داده کیفر می‌شود.)
دستی که به دندان نتوان برد ببوس. (مصرع نخست: با آنکه خصومت نتوان کرد بساز.) (سعدی) (معنی: دستی را که نمی‌توانی گاز بگیری یا ببُری، برای نگاهداری از جان باید ببوسی. این مثل ما را به نرمش و سازگاری و کنار آمدن با دشمنان و زورمندان سفارش می‌کند.)

دستی که به دندان نتوان برد، ببوس. (سعدی)
دشمن دانا بلندت می‌کند - بر زمینت می‌زند نادان دوست.
(معنی: دشمن دانا و باهوش با خرده‌گیری‌های درست و سازنده‌اش می‌تواند تو را به جایگاهی بلند برساند، ولی دوست نادان و بی‌خرد با کارها و رفتارهای نادرستش می‌تواند به تو آسیب و زیان برساند.)

دشمن دانا به از نادان دوست. (معنی: این ضرب المثل کنایه به کسانی است که دوست را به نادرستی برمی‌گزینند و گرفتار می‌شوند. (داستان کوتاه دشمن دانا به از نادان دوست))
دشمن دانا که غم جان بود - بهتر از آن دوست که نادان بود. (نظامی) (معنی: دشمنی که آگاه و خردمند است، هرچند زمینه‌ساز رنج و نگرانی شود، بهتر از دوستی‌ست که نابخرد و نادان است.)
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد. (مصرع نخست: دانی که چه گفت زال با رستم گرد؟) (سعدی) (معنی: هرگز نباید دشمن را دست کم گرفت و ناتوان دانست. همان‌گونه که باریکه‌های کوچک آب در سرچشمه ناچیز پنداشته می‌شوند، ولی در راه خود تنداب بزرگی راه می‌اندازند که همه چیز را با خود می‌برند، دشمن کوچک هم اگر دست‌کم گرفته شود، می‌تواند توانایی یافته و آسیب بزرگی برساند.)

دشمن نتوان حقیر و بی‌چاره شمرد. (مصرع نخست: دانی که چه گفت زال با رستم گرد.) (سعدی)
دشمنان در زندان با هم دوست شوند.
دشمنی آهسته بزن ندارد، میرغضبی آهسته ببُر.
(معنی: از دشمن چشمداشت سازش و نرمی و از سنگدل و خونریز چشمداشت دلسوزی و مهربانی نباید داشت.)

دشمنی شیرین‌تر از اولاد نیست - شاخ گاوی بدتر از داماد نیست. (یا دشمنی بالاتر از اولاد نیست - شاخ گاوی بدتر از داماد نیست.) (معنی: این ضرب المثل کنایه از دلبستگی و وابستگی سخت پدر و مادر به فرزند است، تا آن‌جا که اگر فرزند زمینه‌ساز آزار و دردسر شود، باز هم برای آنان شیرین و دوست‌داشتنی‌ست. در میان مردم برخی داماد را بیگانه دانسته و گاه رفتارهای او برای خانواده‌ی همسر را برنتافتنی و آسیب‌رسان (مانند شاخ گاو) می‌دانند. این مثل به طنز و شوخی نشان دهنده‌ی این است که خانواده هر اندازه که از دست فرزند خود رنج بکشد، آن را تاب می‌آورد، ولی توانایی بردباری در برابر رفتار ناشایست داماد را ندارد.)
دعا خانه‌ی صاحبش را می‌شناسد.
دعا کن الفبا بمیره یا دعا کن بابات بمیره، وگرنه معلم بسیار است.
دعوا سر لحاف ملانصرالدین بود.
(معنی: این ضرب المثل هنگامی گفته می‌شود که کسی در دعوایی که به او مربوط نبوده، زیان دیده یا در یک دعوای ساختگی، مالی را از دست داده باشد. همچنین این مثل زمانی که دعوای دو تن به زیان کس سوم پایان یابد به‌کار برده می‌شود. (داستان کوتاه دعوا سر لحاف ملانصرالدین بود))
دعوا لحاف ملاست. (معنی: برای رسیدن به خواسته، چیزی را بهانه کردن.)

دکانی که بقال آخر روز بگشاید، معلوم است که چه سود خواهد کرد. (معنی: پایان روز زمان بستن دکان است، نه گشودن آن. آغاز و پایان هر کار، زمان روشن و شناخته شده‌ای دارد، وگرنه سودی از آن به‌دست نخواهد آمد.)
دل آب شدن. (معنی: سخت ترسیدن.)
دل از دست دادن. (یا دل از دست کسی رفتن.) (معنی: دلباخته و دلداده شدن.)
دل به دریا زدن. (معنی: هر چه بادا باد گفتن. بی‌ترس به‌کاری سخت پرداختن. با بودن خطرهای فراوان، به‌کاری کمر بستن. به کاری که سرانجامش روشن نیست، دست زدن.)
دل به دل راه دارد. (معنی: مهر و دوستی، پیوسته و دو سویه است. مهربانی راستین آدم‌ها به یکدیگر زمینه‌ساز دوستی دو سویه می‌شود. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که دو تن دلبستگی فراوانی به یکدیگر داشته و دور از هم باشند، ولی دل‌های آنان یکی باشد؛ به‌گونه‌ای که این دوست داشتن در دل دیگری راه پیدا کند و او نیز مهر دوستش را در دلش حس کند.)
دل پر شدن. (یا دل پر داشتن.) (معنی: از روزگار یا کسی گله داشتن. از کسی رنجیدن. از کسی کینه و دلخوری دیرینه داشتن.)
دل پری از کسی داشتن. (یا دل پرخونی از کسی داشتن.) (معنی: از کسی به‌سختی  گله‌مند، آزرده و خشمگین بودن.)
دل تو دل کسی نبودن. (معنی: ناآرام، نگران و بی‌تاب بودن.)
دل خود را خالی کردن. (معنی: با گفتن سخنی یا انجام کاری، رنج خود را کاهش دادن یا خود را سبک کردن.)
دل خود را خوش کردن. (معنی: امیدواری بیهوده به خود دادن.)
دل خود را صاف کردن. (معنی: دودلی و کینه را کنار گذاشتن و اعتماد کردن.)
دل خوشی از کسی نداشتن. (یا دل خوشی از چیزی نداشتن.) (معنی: از کسی یا چیزی خشنود نبودن. از کسی یا چیزی دلزده بودن.)

دل دادن و قلوه گرفتن. (معنی: عاشقانه با یکدیگر سخن گفتن. با مهربانی و دلبستگی فراوان با یکدیگر گفتگو کردن.)
دل در گرو کسی داشتن. (معنی: به کسی سخت دلبستگی داشتن.)
دل دل کردن. (معنی: دودل بودن.)
دل سفره نیست که آدم پیش همه کس باز کند. (یا دل سفره نیست که آدم پیش هر کس باز کنه.) (معنی: آدمی نباید دردهای درون و رازهای دل خویش را نزد همه کس بگوید و آشکار کند.)
دل سنگ آب شدن. (معنی: بسیار اندوه‌بار، دردناک و سوزآور بودن.)
دل سنگ به حال کسی آب شدن. (معنی: در وضعیت بسیار بد و دردناک بودن.)
دل کاری را داشتن. (معنی: بی‌باکی و دلیری انجام کاری را داشتن.)
دل کسی برای کسی یا چیزی ضعف رفتن. (یا دل کسی برای کسی یا چیزی غنج زدن. یا ضعف کردن برای کسی یا چیزی.) (معنی: بسیار آرزومند رسیدن به کسی یا چیزی بودن.)
دل کسی خواستن. (معنی: آرزوی چیزی را داشتن.)
دل کسی لک زدن. (یا جگر کسی برای چیزی لک زدن.) (معنی: سخت خواهان چیزی بودن.)

دل کسی یک ذره شدن. (معنی: سخت دلتنگ و دل‌نگران کسی شدن.)
دل که پاک است، زبان بی‌باک است. (معنی: آدم‌های پاکدل و مهربان، دلیر و نترس بوده و هر آن‌چه به زبان می‌آورند، پُر از خوبی و نیکی خواهد بود. زبان آنان همیشه به‌سوی خوبی‌ها گرایش دارد و بیم و هراسی از سخن گفتن ندارند.)
دل میانجی فراخ است. (معنی: میانجی، داور و واسطه‌ی درگیری و دشمنی، برای نگهداشت سود این، یا جلوگیری از زیان آن، یا پیشنهاد به‌سود یکی، یا زیان دیگری، دست و دلش نمی‌لرزد و هراسی به‌دل راه نمی‌دهد. میانجی، واسطه‌ی آشتی دادن دو یا چند تن است که با هم دشمنی و ناسازگاری دارند.)
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد. (مصرع نخست: ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد.) (معنی: این مثل ما را به رهایی از بندوبست‌های خردگرایی و سپردن دل به عشق سفارش می‌کند. دیوانگی در این‌جا کنایه از عشق، شوریدگی و رهایی از وابستگی‌های این جهان است که خوشی و شادابی ویژه‌ی خود را دارد.)
دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد. (معنی: ای دل با تنهایی خو بگیر که از آدم‌ها به‌جز رنج و سختی چیزی به تو نمی‌رسد. در این شعر تنهایی به‌معنی گوشه‌نشینی و تنها به‌معنی تن و کالبد آدم‌هاست. این مثل زبان حال کسانی‌ست که گوشه‌گیری یا بی‌همسری را بر همنشینی با مردم و ازدواج برتر می‌دانند.)
دلاک‌ها چون بیکار مانند، سر یکدیگر تراشند. (یا دلاک‌ها که بیکار می‌شوند، سر هم را می‌تراشند.) (معنی: همکاران در زمان بیکاری یا استراحت، به یکدیگر یاری خواهند رساند. همکاران در هنگام نیاز به کلاه‌برداری از یکدیگر خواهند پرداخت. همکاران زمان نکوهش و بدگویی از یکدیگر را از دست نخواهند داد. و...)
دلاکی را با سر کچل دیگری آموختن. (یا دلاکی را با سر کچل من یاد می‌گیرد. یا سرتراشی را از سر کچل می‌خواهد یاد بگیرد.) (معنی: برای رسیدن به سود خود، به زیادن دیگری رفتار کردن. این ضرب المثل درباره‌ی تازه‌کار و نوآموزی به‌کار برده می‌شود که برای استاد شدن در کاری، بینوایان را کارگاه و آزمایشگاه کارآزمودگی و یادگیری خود می‌کند.)
دلش طاقچه نداشتن. (یا دلش طاقچه ندارد.) (معنی: بی‌تاب و ناشکیبا بودن. راز نگه‌دار نبودن.)
دلش مثل آینه است. (معنی: پاک‌دل. یک‌رنگ. راستگو.)
دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است. (مصرع نخست: شکسته بال‌تر از من میان مرغان نیست.) (منتسب به محتشم کاشانی) (معنی: این مثل بیشتر زمانی به‌کار می‌رود که بخواهند بگویند نام و لقب یا عنوان مقامی که دارند در ظاهر آبرومندانه است و از توانایی و اختیاری که باید از آن بهره‌مند شوند، بی‌بهره‌اند.)
دلم خوش است زن بگم، اگر چه کمتر از سگم. (معنی: این مثل را به شوخی و کنایه کسی به‌کار می‌برد که از عنوانی بزرگ برخوردار است، ولی خود از آن خشنود نیست و روزگارش به‌سختی و تنگدستی می‌گذرد. بگ یا بیگ به‌معنی بزرگ، امیر، سرکرده و شاهزاده است.)
دلو همیشه از چاه درست در نمی‌آید. (یا دلو همیشه از چاه درست بر نمی‌آید.) (معنی: همان‌گونه که دلوی که در چاه می‌رود، همیشه درست بیرون نمی‌آید، گاهی بی‌باکی‌ها یا کارهای خطرناک، پیامدی وارونه داشته و زمینه‌ساز زیان و تباهی کننده‌ی خود می‌شود.)
دلی از عزا در آوردن. (یا شکمی از عزا در آوردن.) (معنی: پس از زمانی دراز، ساعتی را به خوشی و آسودگی گذراندن. پس از گرسنگی بسیار، خوراک فراوان و خوشمزه خوردن.)
دلی دارد زیبا، هر چه می‌بیند می‌خا. (معنی: این ضرب المثل را به ریشخند و بیشتر برای زنانی به‌کار می‌برند که برای فراهم کردن یا خریدن چیزی پافشاری می‌کنند، بدون آن‌که به آن نیاز چندانی داشته باشند.)
دماغ چاق بودن. (یا دماغت چاقه؟) (معنی: سرحال بودن. تندرست بودن. روبه‌راه بودن. دماغ چاقی کردن نیز به‌معنای احوالپرسی کردن و دماغت چاقه؟ به‌معنای حالت خوبه؟ است.)
دُم به تله ندادن. (معنی: گیر نیفتادن از روی زرنگی و زیرکی.)
دُم به کول گذاشتن. (یا دم خود را روی کول گذاشتن. یا دمش را روی کولش گذاشت.) (معنی: ناامید شدن و شکست خوردن. این مثل برای آدم شکست خورده‌ای به‌کار می‌رود که پا به فرار بگذارد؛ یا کسی که ترسیده باشد و فرار کند.)
دم چک کسی افتادن. (معنی: زیر سلطه‌ی کسی گرفتار شدن. به‌گونه‌ای که اگر کسی بخواهد، می‌تواند او را چون پنبه‌ی دم کمان حلاح خود، ریز ریز کند. «چک» افزار چوبی تخماق‌مانندی است که حلاجان برای زدن و حلاجی کردن پنبه، آن را بر زه کمان که ساییده بر توده‌ی پنبه است می‌نوازند، تا کمان افزون بر آهنگ بنگ بنگ خود، پنبه را از مواد گوناگون و دورریز جدا و پاکسازی کند. مردم استان‌های فارس و کرمان به این مضراب «چک» می‌گویند.)
دُم خروس از جیبش پیداست.
دُم خروس در دست داشتن.
(معنی: بهانه داشتن. سند دزدی یا نشانه‌ی کاری زشت در دست داشتن.)
دُم خود را به دم شتر بستن. (معنی: با کسی که در جایگاه اجتماعی بالاتری است پیوند کردن.)

دم خورشید کباب شدن. (معنی: به پیشامدی ناگوار دچار شدن. گرفتار رنج و آسیب فراوان شدن.)
دُم در آوردن. (معنی: پررو شدن.)
دُم روباه از زرنگی در تله است. (معنی: کاربرد این ضرب المثل زمانی است که کسی با همه‌ی زرنگی‌اش باز هم نتواند تفاوت راست و درست را بداند و در دام گرفتار شود. (داستان کوتاه دم روباه از زرنگی در تله است))
دُم سیخ کرده.
دُم شتر به زمین آمدن. (یا دُم شتر به زمین می‌آید.) (تا فلان کار بشود.)
(معنی: کاری با رنج و سختی به درازا کشیدن و دیر انجام شدن. دم شتر به زمین می‌آید را زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند از سختی انجام دادن کاری یاد کنند.)

دُم کسی را توی بشقاب گذاشتن. (یا دم کسی را در بشقاب گذاشتن.) (معنی: کسی را به ناروا ستایش کردن. چاپلوسی کسی را گفتن. ستایش کردن و بالا بردن کسی که شایسته‌ی ستایش نیست. آدم ناشایستی را بی‌اندازه ارج نهادن. به شوخی کسی را ارج نهادن.)
دُم کسی را چیدن. (معنی: پررو را به‌جای خود نشاندن.)
دُم کسی را لای تله گذاشتن. (معنی: کسی را در تنگنا و سختی گذاشتن و از پذیرفتن خواسته‌ی خود ناگزیر کردن.)
دُم گربه نیم ذرع است. (معنی: این مثل برای آدم تنبل و تن‌پروری به‌کار برده می‌شود که با بهانه‌های گوناگون از زیر کار درمی‌رود. (داستان کوتاه دم گربه نیم ذرع است))
دُم موش در خانه‌اش آردی نشده.
دماغش را بگیری، جانش درمی‌آید.
(معنی: این ضرب المثل برای آدم‌های ناتوان، کم‌زور و لاغر به‌کار برده می‌شود.)

دمی آب سرد از پی بدسگال - به از عمر هفتاد و هشتاد سال. (فردوسی) (معنی: این ضرب المثل را کسی به‌کار می‌برد که آرزو کند مرگ دشمن پیش از مرگ خودش رخ دهد تا گواه مرگ او باشد.)
دمی به خمره زدن. (یا دُمش را توی خمره زده است.) (معنی: لبی با می تر کردن. کم و اندک نوشیدن می.)
دنبال سوراخ موش گشتن. (معنی: از ترس در جستجوی راه فرار بودن. از هراس به دنبال جایی برای پنهان شدن گشتن.)
دنبال کسی افتادن. (معنی: دنباله‌رو و پیرو کسی بودن.)

دنبال نخود سیاه فرستادن. (یا پی نخود سیاه فرستادن.) (معنی: دست به سر کردن. یکی از حبوبات به‌کار گرفته شده در خوراک‌های ایرانی نخود است. نخود گونه‌های گوناگونی دارد و همه‌ی گونه‌های آن به همان گونه که کاشته می‌شوند، برداشت شده و به‌کار گرفته می‌شوند. تنها گونه‌ی نخود که پس از برداشت دگرگون می‌شود، نخود سیاه است. پس از برداشتِ این نخود، پوست سیاه آن کنده شده و به ریخت لپه درمی‌آید و از همان‌جا هم نام لپه به‌خود می‌گیرد. پس نخود سیاه در حالت عادی و پوست نکنده، در هیچ دکانی پیدا نمی‌شود و کسی هم به دنبالش نمی‌گردد. اصطلاح «دنبال نخود سیاه فرستادن» زمانی به‌کار می‌رود که کسی را به دنبال پیدا کردن چیزی که هرگز پیدا نمی‌شود بفرستند و خود آن کس هم می‌داند که خواسته‌اند او را با این کار از سر باز کنند یا دست به سر کنند تا او از کارهای آنان آگاهی پیدا نکند.)
دند کسی نرم. (یا دندش نرم.) (معنی: تقصیر خودش بوده و سزاوار گوشمالی و رنج بردن است.)
دندان اسب پیشکشی را نمی‌شمارند. (یا اسب پیشکشی به دندانش نگاه نکنند.) (معنی: زمانی که هدیه یا چیز رایگانی دریافت می‌کنیم، نباید با خرده‌گیری و بالا و پایین کردن آن، زمینه‌ساز بی‌ارزش شدن آن و آزردگی هدیه دهنده شویم. برای پی بردن به سن اسب، اسب‌شناسان به دندان جانور نگاه می‌کنند.)
دندان تیز کردن. (یا دندان طمع تیز کردن. یا دندان برای چیزی یا کسی تیز کردن.) (معنی: چشم طمع به چیزی یا کسی دوختن. خواستار به دست آوردن چیزی بودن.)
دندان روی جگر گذاشتن. (معنی: بردباری، شکیبایی و تاب آوردن در برابر سختی‌ها. خاموش ماندن در برابر رفتار ناپسند یا گفته‌های تلخ دیگران. در گذشته‌ی دور که هنوز داروی بیهوشی ساخته نشده بود، برخی پزشکان برای جلوگیری از درد بسیار، میان دندان‌های بیمار جگر گوسفند می‌گذاشتند. این کار هم به بیمار آرامش می‌داد و هم جگر گوسفند دارای ویتامین دی بود که به جایگزینی خون از دست رفته کمک می‌کرد.)
دندان طمع را کندن. (یا دندان طمع از چیزی کشیدن.) (معنی: از فزون‌خواهی و آزمندی دل بریدن و دوری کردن. همان‌گونه که دندان‌درد از آن دردهاست که اگر کسی به آن دچار شود، رنگ آسایش و آرامش را نخواهد دید، فزون‌خواهی و آزمندی نیز از آن خواسته‌هاست که آسایش و آرامش را از آدمی می‌گیرد. پس برای رسیدن به آرامش باید فزون‌خواهی و آزمندی را همانند دندان، کند و دور انداخت.)
دندان کسی را شمردن. (معنی: کسی را ساده و نادان یافتن. از سادگی کسی سوءاستفاده کردن. از ناتوانی کسی آگاه بودن و از آن برای خواسته‌های خود سود بردن.)
دندان گرد. (یا دندان‌گِرد بودن.) (معنی: آزمند. گران‌فروش. بر کالای خویش نرخی گران گذاشتن.)
دندانی را که درد می‌کند، باید کند انداخت دور. (یا دندانی که درد می‌کند، باید کشید.) (معنی: از کسی یا چیزی که سربار یا آزاردهنده است، باید دوری کرد.)
دنده به قضا دادن. (معنی: در پیشامدی بد یا ناگوار، بردبار و شکیبا شدن.)
دنده را شتر شکست، تاوانش را خر داد.
دنده پهن. (یا دنده پهن بودن. یا دنده‌اش پهن است.) (معنی: بی‌رگ. خون‌سرد. بی‌خیال. این اصطلاح برای آدم‌های بسیار دیررنج که در برابر ریشخند و ناسزاهای دیگران، بی‌واکنش یا دیرواکنش باشند، به‌کار می‌رود.)
دنیا ببین چه فنده، کور به کچل می‌خنده. (معنی: این مثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی که خود گرفتار کم و کاستی آشکار است، در پی خرده‌گیری از دیگری برآید و او را برای داشتن آن کم و کاستی دست انداخته و ریشخند کند. فند همان فن است.)
دنیا پس مرگ من چه دریا چه سراب. (مصرع نخست: بط گفت چو من قدیم گشتم تو کباب.) (پندار رازی) (معنی: این مثل را کسانی به‌کار می‌برند که خودخواهی را به بالاترین اندازه رسانده‌اند و جز به خود به کسی یا چیزی نمی‌اندیشند.)
دنیا جای آزمایش است، نه جای آسایش.
دنیا دار مکافات است. (یا دنیا دار مکافاته.)
(معنی: جهان جایی‌ست که در آن عدل و داد برپاست و هر کس سزای کارهای خود را خواهد دید.)
دنیا دُمش درازه.
دنیا دو روزه.
دنیا دیدن به از دنیا خوردن است.
(معنی: گشتن در جهان و آشنا شدن با دیدنی‌ها و آداب مردم کشورهای جهان و در این راه رنج سفر بر خود هموار کردن، از خوابیدن در یک‌جا بهتر و برتر است.)

دنیا را آب ببرد او را خواب می‌برد. (یا اگر دنیا را آب ببرد، فلانی را خواب می‌برد.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که در بدترین شرایط هم خونسرد، آسوده، نابخرد و بی‌خیال است و هیچ توجهی به پیرامون خود ندارد.)
دنیا را به امید خورده‌اند. (معنی: مردم روزگار را به امید آینده می‌گذرانند. این مثل برای انگیزه دادن و امیدوار کردن کسی برای رسیدن به خواسته‌هایش به‌کار می‌برند.)

دنیا را خورده انگار. (معنی: از آزمندی برای به‌دست آوردن دارایی در این جهان دست برداریم، تا دریابیم که میان داشتن و نداشتن آن تفاوتی نیست.)
دنیا را هر طور بگیری، همان‌طور می‌گذره.
دنیا که می‌گن دو روزه، الباقیش روز به روزه.
دنیا محل گذر است. (یا دنیا محل گذره.)
(معنی: این جهان همیشگی نیست و هیچ کس در آن جاویدان نمی‌ماند؛ پس خوبی‌ها و بدی‌ها و رنج‌ها و شادی‌هایی که با آن روبه‌رو هستیم، می‌گذرد و پایان می‌یابد.)

دنیا همین صد سال اولش سخت است. (معنی: زندگی در این جهان ساده و آسان نیست و همیشه دارای چالش‌ها و دشواری‌هایی‌ست.)
دنیایش مثل آخرت یزید است.
دو بدین چنگ و دو بدان چنگال. (مصرع دوم: یک به دندان چو شیر غرانا.) (عبید زاکانی)
(معنی: این مثل به‌شوخی و زمانی به‌کار می‌رود که کسی چند بسته یا چیزهایی به دو دست گرفته و به‌سختی آن‌ها را جابه‌جا کند. همچنین برای کسی که دارایی مفت و رایگان به‌چنگ آورده باشد نیز به‌کار برده می‌شود.)

دو به شک. (معنی: دودل بودن.)
دو به‌هم زنی. (معنی: میان دو کس جدایی انداختن. پیوند میان دو کس را با سخن، گفتار یا رفتاری، تیره و تار کردن.)
دو پا داشتن و دو پا هم قرض کردن. (یا دو پا داشت دو پای دیگر هم قرض کرد.) (معنی: به‌تندی و چالاکی دویدن. به‌تندی و شتاب فرار کردن. به‌شتاب گریختن.)
دو پا را در یک کفش کردن. (یا پاها را توی یک کفش کردن.) (معنی: پافشاری و یکدنگی کردن بر سر سخنی یا انجام کاری.)
دو تا در را پهلوی هم می‌گذارند، برای این است که به درد هم برسند. (معنی: دو تا در، نشان‌دهنده‌ی در خانه‌ی دو همسایه است. این ضرب المثل بدین معنی‌ست که همسایگان باید یکدیگر را یاری کنند و از دردهای هم آگاه باشند.)
دو تا گاو رو کنار هم ببندی، هم‌رنگ نشن هم خم می‌شن.
دو چشم داشتن و دو تا هم قرض کردن. (معنی: با ریزبینی فراوان به چیزی چشم دوختن و آن را پاییدن.)
دو خروس بچه از یک مرغ پیدا می‌شوند، یکی ترکی می‌خونه یکی فارسی.
دو در. (یا دو در کردن.)
(معنی: دزدیدن. کم‌فروشی. کم‌کاری. کلک زدن. کلاه گذاشتن. سر کار گذاشتن.)

دو دستماله رقصیدن. (یا دو دستماله می‌رقصه.) (معنی: با دو کس که با هم دشمنی دارند، به دوستی و همدردی وانمود کردن. این اصطلاح برای کسی به‌کار می‌رود که میان دو کس جدایی اندازد.)
دو دستی به چیزی چسبیدن. (معنی: چیزی را بسیار دوست داشتن و از آن جدا نشدن.)
دو دوزه بازی کردن. (معنی: دورویی. دورنگی. از دو سو دوختن. با هر دو سو هم‌دست شدن. هر دو را فریب دادن.)
دو ده‌نیم بهتر از یک ده‌یک است. (معنی: سود کم با فروش دو برابر، بهتر از سود فراوان با فروش کم است. این ضرب المثل یکی از اصول بازرگانی‌ست و درباره‌ی فروش کالا به بهای ارزان و کشش مشتریان بیشتر به‌کار برده می‌شود.)
دو زاری کسی افتادن. (یا دو زاریش کج است.) (معنی: این اصطلاح به زمانی که در ایران از سکه‌های ۲ ریالی و همانند آن برای تلفن کردن بهره گرفته می‌شد، باز می‌گردد. هنگامی که سکه‌ی ۲ ریالی کج بود و از سوی دستگاه تلفن همگانی پذیرفته نمی‌شد یا درون قلک آن نمی‌افتاد و خط آزاد نمی‌گردید، می‌گفتند دو زاریش کج است و زمانی که سکه کج نبود و از سوی دستگاه تلفن همگانی پذیرفته می‌شد یا درون قلک آن می‌افتاد و خط آزاد می‌شد، می‌گفتند دو زاریش افتاد. امروزه به کسی که دیر به نکته‌ای پی ببرد، می‌گویند دو زاریش کج است و هنگامی که به نکته پی ببرد، می‌گویند دو زاریش افتاد.)
دو صد گفته چو نیم کردار نیست. (مصرع نخست: برزگی سراسر به گفتار نیست.) (فردوسی) (معنی: با کوشش و پشتکار، کارها انجام می‌شود، نه با گفتار و سخنوری. هیچ‌گاه تاثیر سخن گفتن به اندازه‌ای نیست که کار و کنش و رفتار ما تاثیرگذار است. مردم همیشه به کسی گرایش پیدا می‌کنند که کمتر سخن می‌گوید و بیشتر کار می‌کند.)
دو صد من استخوان باید که صد من بار بردارد. (معنی: برای انجام دادن کارهای سخت و دشوار، داشتن نیرو و توان همسان و هماهنگ با آن سفارش شده است.)

دو قورت و نیمش باقی است. (یا دو قورت و نیمش هم باقیه.) (معنی: کسی که به‌جای سپاسگزاری از یاری و مهربانی دیگری با پررویی و چشمداشت بی‌جا، طلب‌کار هم می‌شود. همچنین این ضرب المثل برای کسانی به‌کار می‌رود که حق خود را گرفته‌اند، ولی هنوز هم فزون‌خواهی می‌کنند و آزمندند. (داستان کوتاه دو قورت و نیمش هم باقیه))
دو مار از یک سوراخ درنمی‌آید، یکیش ترکی بخواند، یکیش فارسی. (معنی: فرزندان یک پدر و مادر برابرند و یکی را بر دیگری برتری نیست. این ضرب المثل هنگامی کاربرد دارد که میان فرزندان یک خانواده از دیدگاه دانش و آگاهی، ناهمسانی فراوانی برشمرند.)
دو موش اگر با هم جنگ کنند، سر یکی‌شان به دیوار می‌خورد. (معنی: این مثل را به طنز و شوخی زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند از تنگی جا در خانه یا اتاقی یاد کنند.)

دو مویز بهتر از یک خرماست. (معنی: در بازرگانی به‌دست آوردن بهره‌های اندک همیشگی، بهتر از سود کلان ناپایدار و گذراست.)
دوباره بسم الله. (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که هنوز یک کار را به پایان نرسانیده، به دنبال کار دیگری می‌روند. (داستان کوتاه دوباره بسم الله))
دود از سر بلند شدن. (یا دود از سر برخاستن.) (معنی: بی‌اندازه شگفت‌زده شدن. داغ کردن و شوکه شدن در پی شنیدن سخنی نابارورانه و شگفت‌انگیز.)
دود از کنده بلند می‌شود. (یا دود از کنده برمی‌خیزد.) (معنی: پیران و سالمندان، کارآمدتر و کارآزموده‌تر از جوانان‌اند. در این ضرب المثل دود نشانه‌ی آتش نهفته و به‌ظاهر خاموش است که از کنده‌ی درخت کهنسال، به‌هنگام زبانه می‌کشد و سودمند می‌افتد.)
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست. (مصرع دوم تا چهارم: جای چشم ابرو نگیرد چون که او بالاتر است. ناکسی گر از کسی بالا نشیند عیب نیست - روی دریا خس نشیند قعر دریا گوهر است.) (منسوب به صائب تبریزی) (معنی: اگر دود آتش بالا و بالاتر رود، بدین معنا نیست که ارزشمندتر از آتش است. زیرا خواستگاه و سرچشمه‌ی دود، همان آتش است. این ضرب المثل کنایه از آن دارد که آدم کم‌ارزش و ناشایست، هر اندازه هم که جایگاه بلندی پیدا کند، باز هم پست و بی‌ارزش است و آدم ارزشمند و شایسته، هر اندازه که دارای جایگاه پایینی باشد، باز هم بزرگ و ارزشمند و برای دیگران ارجمند است.)
دود چراغ خوردن. (یا دود چراغ خورده.) (معنی: کوشش کردن، سختی کشیدن و رنج بردن برای به‌دست آوردن چیزی به‌ویژه دستیابی به دانش. در گذشته آدم‌های تنگدست هنگام درس خواندن برای آن‌که روغن چراغ‌شان در درازای شب پایان نیابد و چراغ خاموش نگردد، فتیله‌اش را پس از روشن کردن پایین نمی‌کشیدند. زیرا دمای فتیله، روغن یا نفت چراغ را بی‌اندازه بالا نکشد و مصرف نکند. به هر روی، با آن نور کم، شب را به سپیده‌دم می‌رسانیدند. چون روغن یا نفت به اندازه به فتیله نمی‌رسید، دود کرده و اتاق را دود فرا می‌گرفت. با این همه آنان دود چراغ می‌خورند، ولی خواندن را پی می‌گرفتند. در آینده و زمانی که به جایگاهی بلند می‌رسیدند، می‌گفتند آنان دود چراغ خورده‌اند.)
دود شدن و به آسمان رفتن. (یا دود شدن و به هوا رفتن. یا دود شده رفته هوا.) (معنی: نابود شدن. گم و ناپدید شدن. آب شدن و به زمین فرو رفتن.)
دود، روزنه‌ی خودش و پیدا می‌کنه.
دودش تو چشم خودت می‌ره.
(معنی: زیان کار بد را خودت خواهی دید. پیامد کار بد روزی خودت خواهد شد.)

دودکش آتش نمی‌گیرد، مگر از داخل.
دور از جون.
(معنی: جان تو از آسیب و گزند دور باد.)

دور اول و بدمستی؟
دور دور میرزا جلاله، یک زن به دو شوهر حلاله.
دور کسی را خط کشیدن. (یا دور چیزی را قلم گرفتن.)
(معنی: کسی یا چیزی را نادیده گرفتن. از کسی یا چیزی چشم‌پوشی کردن.)

دوره‌ی وانفسا. (معنی: زمانه‌ای که هر کس با گفتن «وای بر من»، در اندیشه‌ی رهایی خویش از گرفتاری و پیشامد ناگوار است.)
دوری و دوستی. (معنی: رفت‌وآمد و همنشینی فراوان، از دوستی می‌کاهد. دیدار دوستان هر چه کم‌تر و دیر به‌دیرتر انجام شود، ارزشمندی و مهربانی آنان به یکدیگر نیز بیشتر می‌شود؛ زیرا در دیدارهای فراوان، خواه ناخواه دلخوری و رنجش پیش می‌آید.)
دوست آن است که بگریاند؛ دشمن آن است که بخنداند.
دوست خوب کیمیاست.
(معنی: دوست خوب کمیاب و باارزش است.)
دوست مرا یاد کند یک هله پوک. (یا یار مرا یاد کنه، ولو با یک هل پوک. یا دریغ از یک هل پوچ.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که دوست یا خویشاوند خویش را فراموش کرده و با یک هدیه یا رهاورد سفر، هرچند چیزی کم‌ارزش همچون هلِ پوک، یادی از او نمی‌کند.)

دوست می‌گوید گفتمت، دشمن می‌گوید خواهمت گفت. (معنی: پند و اندرز دوستانه‌ی دوست را بپذیر، تا به سرکوفت و سرزنش دشمن دچار نشوی.)
دوست نباید ز دوست در گله باشد. (مصرع دوم: مرد نباید که تنگ حوصله باشد.) (فروغی بسطامی) (معنی: این مثل زمانی به‌کار برده می‌شود که گله‌ی دوستی از دوست دیگر به‌جا باشد و بخواهند او را به گذشت وادار کنند.)
دوست همه کس، دوست هیچ کس نیست. (معنی: دوستی آدم‌های رفیق‌باز ظاهری‌ست. این مثل برای رفیق‌بازانی به‌کار می‌رود که به‌هنگام نیاز لاف دوستی می‌زنند، ولی چون نیازشان از میان برداشته شد، دوستی‌شان پایان می‌یابد.)
دوستی با مردم دانا نکوست. (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که از خوشبختی به سبب دوستی با آدم‌های دانا آگاهی دارند و می‌دانند دوستی با آنان تا چه اندازه برای‌شان سودمند و راه‌گشا است. (داستان کوتاه دوستی با مردم دانا نکوست))
دوستی با هر که کردم خصم مادرزاد شد. (مصرع دوم: آشیان هر جا گرفتم لانه‌ی صیاد شد.) (معنی: این مثل هنگامی به‌کار می‌رود که کار دوستی با دوستان آزمایش نشده به دشمنی گراید.)

دوستی به دوستی در، جو بیار زردآلو ببر. (معنی: در دادوستد و خریدوفروش، نباید از روابط دوستانه سوءاستفاده کرد.)
دوستی بی‌جهت می‌شود، دشمنی بی‌جهت نمی‌شود. (معنی: در دوستی میان دو تن، به انگیزه و دستاویزی نیاز نیست، ولی دشمنی با دیگران، انگیزه و دستاویز می‌خواهد. این ضرب المثل درباره‌ی کسی به‌کار می‌رود که بدون انگیزه و دستاویزی که برای دیگران روشن نیست، با دیگری دشمنی ورزد.)
دوستی خاله خرسه. (یا دوستی‌اش دوستی خاله خرسه است.) (معنی: این مثل کنایه به همنشینی و دوستی با آدم نادان دارد. همچنین این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی بخواهد به دوستش مهربانی کند، ولی از روی نادانی به دوست خود زیان می‌رساند. این آدم در پایان از کار خود پشیمان می‌شود، ولی پشیمانی او سودی ندارد و پیشامد ناگواری که نباید، رخ داده است. (داستان کوتاه دوستی خاله خرسه))
دوستی دوستی از سرت می‌کنند پوستی. (معنی: دوستان ناراستین و دوست‌نما چون نیاز پیدا کنند، مانند دشمن رفتار کرده و از هیچ کار زشت و رساندن آسیب و زیانی دست‌بردار نیستند.)

دوستی را قسمی لازم نیست. (معنی: دل دوست بر مهر دوست گواهی می‌دهد و دل به دل راه دارد.)
دوشاب گلوسوزی نیست. (معنی: ارزش و بهای چندانی ندارد.)
دوغ درِ خانه ترش است. (یا دوغ خانگی ترش است.) (معنی: چیزها یا کسان نزدیک و در دسترس را ارج و ارزشی ننهند. این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که خواسته باشند رویگردانی و ناسپاسی کسی از داشته‌های در دسترس را نشان دهند.)
دوغ و دوشاب یکی بودن. (یا دوغ و دوشاب برایش یکی است.) (معنی: تفاوتی میان خوب و بد نگذاشتن. این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که خوب و بد، پسندیده و ناپسند و زشت و زیبا در نگاهش یکسان و هم‌ارزش بوده و برایش تفاوتی نکند.)
دولا پهنا حساب کردن. (معنی: گرانفروشی کردن. کالایی را دو برابر یا چند برابر به مشتری فروختن.)
دولت به خران دادی و حشمت به سگان - پس ما به تماشای جهان آمده‌ایم؟ (معنی: این ضرب المثل را به شوخی و طنز کسی به‌کار می‌برد که خود را شایسته‌ی داشتن جایگاه و مقام یا پول و دارایی فرومایگان بداند.)
ده انگشت را خدا برابر نیافریده.
ده برای کدخدا خوب است و برادرش. (یا ده برای کدخدا خوب است و برارش.)
(معنی: تنها آدم‌های دارای جایگاه بالا و پرنفوذ و وابستگان آنان هستند که می‌توانند از زندگی خوبی برخوردار باشند، نه دیگران. این ضرب المثل برای بازگو کردن بیدادگری و نابرابری میان فرمانروایان و فرمان‌بران به‌کار برده می‌شود. برار به‌معنی برادر است.)

ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند. (سعدی) (معنی: ده درویش با آن‌که تهیدست و بینوا هستند، ولی می‌توانند با گذشت و همدلی در کنار یکدیگر زندگی کنند؛ و دو پادشاه که فزون‌خواهی و جاه‌پرستی آنان هیچ‌گاه پایانی ندارد، نمی‌توانند در یک سرزمین فرمانروایی کنند و با یکدیگر هم‌زیستی آشتی‌جویانه داشته باشند. آنان پیوسته در پی افزودن نیروی خود و با جنگ و نبرد به دنبال گسترش سرزمین‌شان هستند.)
ده را فروخته مباشریش را برداشته. (یا دهش را می‌فروشد تا در ده دیگری کدخدا شود.) (معنی: این مثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که از روی ندانم‌کاری پیشه و جایگاه و مقام برجسته‌ی خود را به دیگری واگذار کند و خود به‌کاری کوچک در زیر دست او تن در دهد. مباشر کسی‌ست که به نمایندگی از مالک یا زمین‌دار، ملک یا زمین او را اداره می‌کند.)
ده مرو، ده مرد را احمق کند. (مصرع دوم: عقل را بى‌نور و بى‌رونق کند.) (مولوی) (معنی: این مثل هنگامی به‌کار می‌رود که بخواهند شهرنشینان را از خانەگزینی و ماندگاری در روستا رویگردان، و روستاییان را به زندگی در شهرها و جاهای بزرگ‌تر و آبادتر برانگیخته کنند.)
دهن باز بی‌روزی نمی‌ماند. (معنی: روزی هر کس هر جور که شده می‌رسد.)
دهن داره یه گاله، لقمه داره نواله، چشم‌ها داره نخودچی، ابرو نداره هیچی. (معنی: درباره‌ی بچه یا آدمک زشت.)
دهن سگ به لقمه‌ی دوخته به. (مصرع نخست: با بداندیش هم نکویی کن.) (سعدی) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که به کسی که بدگو، بددهن، دردسرساز و مایه‌ی رنجش است، پول و رشوه‌ای پرداخت شود تا از کارهای زشت خود دست بردارد.)
دهن سگ همیشه باز است. (معنی: بداندیشان و ناسزاگویان دمی از گفتار باز نمی‌ایستند.)
دهن کسی کف کردن. (معنی: از سخن گفتن خسته شدن.)
دهن لق. (یا دهن لغ.) (معنی: کسی که رازدار و رازنگهدار نیست و سخنی در دهانش نمی‌ماند. کسی که هر سخنی را زود برای دیگران بازگو می‌کند.)
دهن مردم را نمی‌شود بست. (یا دهن مردم را نمی‌توان دوخت.) (معنی: دهان مردم خرده‌گیر و بدگو همیشه باز است و نباید نگران آن بود.)
دهنش آستر دارد. (معنی: این اصطلاح به کسی گفته می‌شود که خوراکی‌های داغ و بسیار گرم را به آسانی می‌خورد.)
دهان به دهان کسی گذاشتن. (یا با کسی دهان به دهان گذاشتن.) (معنی: با کسی بگومگو کردن. پاسخ تند به کسی دادن.)
دهانش چاک و بست ندارد. (یا بی‌چاک و دهن.) (معنی: رازنگهدار نیست. دشنام‌گو و بدزبان است.)
دیدار به قیامت. (معنی: خدانگهدار برای همیشه.)
دیده می‌بیند، دل می‌خواهد.
دیدی که چه کرد اشرف خر - او مظلمه برد و دیگری زر.
(معنی: این ضرب المثل را هنگامی به‌کار می‌برند که دستاورد رنج و کوشش یکی به‌دست دیگری برسد و گنجی بی‌رنج سود او گردد. (داستان کوتاه ‏اشرف خر))
دیدی که خون ناحق پروانه‌ی شمع را - چندان امان نداد که شب را سحر کند. (شفایی اصفهانی) (معنی: این مثل بیشتر درباره‌ی ستمگر خون‌ریزی به‌کار برده می‌شود که پس از نابود کردن کسی، بی‌درنگ به‌سزای گناه خود می‌رسد و کشته و نابود می‌شود.)

دیر آمده است و زود می‌خواهد برود. (یا دیر اومدی، زود می‌خواهی بری.) (معنی: این ضرب المثل را برای کسی به‌کار می‌برند که شتابزدگی نشان دهد و نخواهد نوبت دیگران را رعایت کند. همچنین این مثل برای آدم تازه‌کاری به‌کار می‌رود که برای رسیدن به خواسته‌اش شتاب داشته باشد و بخواهد بسیار زود به آن دست پیدا کند.)
دیر آی و درست آی. (یا دیر آی و شیر آی.) (معنی: دیر کردن در انجام کارها اگر همراه با درستی و کامیابی باشد، پذیرفتنی‌ست.)
دیر زاییده و زود می‌خواهد بزرگ کند. (یا دیر زاییده، زود می‌خواد بزرگ کنه.) (معنی: این مثل درباره‌ی کسی به‌کار برده می‌شود که برای آغاز کاری درنگ کرده و دیر دست به‌کار شده و پس از آغاز نیز در به پایان بردن آن شتابزدگی از خود نشان می‌دهد.)
دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد. (یا دیر و زود داره، ولی سوخت و سوز نداره.) (معنی: آن رویدادی که چشم به راه آن هستیم، شاید دیر رخ دهد، ولی بی‌گمان رخ خواهد داد. هرگاه کسی در برابر رسیدن به خواسته‌اش ناامید شده و شکیبایی و برداری خویش را از دست بدهد، دیگران با این ضرب المثل به او یادآوری می‌کنند، شاید فرایند رسیدن به خواسته‌اش زمان ببرد، ولی سرانجام به‌دست خواهد آمد. آنان با گفتن این ضرب المثل با او امید و دلگرمی داده و او را به کوشش و پیگیری در کارش سفارش می‌کنند.)
دیشب همه شب کمچه زدی، کو حلوا؟
دیگ به دیگ می‌گوید رویت سیاه، سه پایه می‌گوید صل علی. (یا دیگ به دیگ می‌گه روت سیاه، سه‌پایه می‌گه صل علی.)
(معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی از کمبود و کاستی دیگری خرده بگیرد، ولی خودش پر از آن کمبود و کاستی باشد.)

دیگ را آتش به جوش می‌آورد، انسان را حرف.
دیگ شراکت به‌جوش آمدن.
(معنی: سخت همکاری کردن.)
دیگ شراکت به‌جوش نیاید. (معنی: کاری که سرپرستی انجام آن را بیش از یک تن بر دوش داشته باشند، به پایان نمی‌رسد.)

دیگ ملانصرالدین است. (یا دیگی که زایید سر زا هم می‌رود.) (معنی: هرگاه کسی با نشان دادن صداقت و راستی خود به بهانه‌ی گم شدن یا دزد بردن کالایی که به امانت گرفته، از پس دادن آن سرباز زند این مثل برایش به‌کار برده می‌شود. (داستان کوتاه همان‌طور که می‌زاید، سر زا هم می‌رود))
دیگران کاشتند ما خوردیم، ما بکاریم دیگران بخورند. (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که کسی کارهای نیک و ماندگاری را بدون هیچ چشم‌داشتی انجام دهد، تا آیندگان از آن بهره‌مند و کامیاب شوند. (داستان کوتاه دیگران کاشتند ما خوردیم، ما بکاریم دیگران بخورند))
دیگی که برای ما ندارد بهره، می‌خواهد سر خر توش بجوشد می‌خواهد کله‌ی بره. (معنی: کاری که از آن سودی به ما نمی‌رسد، اگر تباه و بیهوده گردد، ما را اندوهی نیست.)

دیگی که واسه من نجوشه، سر سگ توش بجوشه. (معنی: چیزی که سود و بهره‌ای از آن به من نمی‌رسد، مهم نیست که زیانش به دیگران برسد. این ضرب المثل را آدم‌های خودخواه و خودپسندی به‌کار می‌برند که تنها در اندیشه‌ی سود و زیان خود هستند و اگر زیانی به دیگران برسد، آزرده نمی‌شوند.)
دیو چو بیرون رود فرشته درآید. (مصرع نخست: منظر دل نیست جای صحبت اغیار.) (حافظ) (معنی: این ضرب المثل بیشتر به‌شوخی هنگام آمدن کسی به مجلسی و درست هنگامی که دیگری از مجلس بیرون می‌رود به‌کار می‌رود. همچنین این مثل برای آدمی نیکوکار که جانشین ستمگری زشت‌کردار می‌شود نیز به‌کار برده می‌شود.)
دیوار حاشا بلند است. (معنی: حاشا به‌معنای نپذیرفتن و رد کردن است. در این اصطلاح، دیوار حاشا دیواری‌ست که آدم‌ها برای فرار از حقیقت، پشت آن پناه می‌گیرند. هرگاه بخواهند بگویند که کسی زیر بار چیزی نمی‌رود و به آسانی سخن خود یا کار خود را نپذیرفته و رد می‌کند، این ضرب المثل را به‌کار می‌برند.)
دیوار موش داره، موش هم گوش داره. (یا پیش دیوار آنچه گویی هوش دار - تا نباشد در پس دیوار گوش. (سعدی)) (معنی: همیشه و همه‌جا باید مراقب زبان و گفتار خود باشیم، تا سخنان‌مان به گوش دیگران نرسد.)

دیوار هیچ کس کوتاه نباشد. (یا الهی دیوار هیچ کس کوتاه نباشد.) (معنی: خدا کند هیچ کس ناتوان و کم‌زور نباشد، زیرا به او بسیار ستم کنند یا تهمت زنند.)
دیواری کوتاه‌تر از دیوار کسی ندیدن. (یا دیواری از دیوار ما کوتاه‌تر ندیده. یا دیواری از دیوار من کوتاه‌تر گیر نیاوردی؟) (معنی: از میان این همه آدم، ناتوان‌تر و ستمدیده‌تر از من نیافتی که می‌خواهی خشم و ستم خود را بر من روا داری؟ دیوار پیرامون ما هر چه بلندتر باشد، ما را از آسیب و زیان بدکاران، بهتر پاسداری می‌کند. از آن‌جا که ستمگران زورشان به آدم‌های نیرومند نمی‌رسد، ستم‌شان را به آدم‌های ناتوان و به‌اصطلاح کسانی که دیوارشان کوتاه‌تر است روا می‌دارند.)
دیوان بلخ. (معنی: دیوان بلخ یا «صد رحمت به دیوان بلخ» یا «دیوان بلخ است» یا «مگر دیوان بلخ است» ضرب المثلی است از شهر باستانی بلخ، که پیش‌تر از بزرگ‌ترین شهرهای خراسان بزرگ بوده و امروزه بخشی از کشور افغانستان است. در لغت‌نامه‌ی دهخدا، برای بازگویی «دیوان بلخ» آمده: «گویند در شهر بلخ، قاضیان شرع، احکام نادرستی صادر می‌کردند. بی‌گناهان را بزهکار و گناهکاران را معصوم جلوه می‌دادند. از این رو دیوان بلخ ضرب المثل هر دادگاه و محکمه‌ای شده است که احکام آن برخلاف حق باشد. یعنی در اینجا قانون و عدالتی برای رسیدگی به مظالم نیست.» چندین داستان از دیوان بلخ بازگو شده که برجسته‌ترین این داستان‌ها این‌ها هستند: داستان کوتاه خر ما از کرگی دم نداشت، داستان کوتاه زنده به گور کردن، داستان کوتاه حق با شماست، داستان کوتاه قاضی دیوان بلخ)
دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند. (مصرع نخست: عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری.) (معنی: دانایان از آن‌جا که با رنج‌های زندگی بیشتر آشنا هستند و رنج می‌کشند، اگر دانا نبودند آسوده‌تر زندگی می‌کردند.)
دیوانه به کار خویشتن هشیار است. (معنی: هر کس به هر کاری دست می‌زند، از دیدگاه خودش کاری درست و خردمندانه است. این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که کار کسی از دیدگاه خودش درست، ولی از دیدگاه دیگران نادرست باشد.)
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید. (معنی: هر کس از دیدن و بودن با هم‌جنس، هم‌زبان و هم‌اندیشِ همانند خودش شادمان می‌شود. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی پس از زمانی دراز همدم خود را بیابد و از این‌که همانندی و همسویی بسیاری با هم دارند، خوشحال شود. (داستان کوتاه دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید))
دیوانه را هویی بس است. (یا دیوانه را دنگی بس است.) (معنی: آدم‌های پریشان، آشفته و ناآرام می‌توانند با محرک و برانگیزاننده‌ای ناچیز، به‌جوش و خروش آیند و ناآرام‌تر شوند. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که از دیگران بخواهند با این آدم‌ها به‌نرمی برخورد کنند.)
دیوانه‌تر از خودش ندیده. (معنی: زمان‌هایی پیش می‌آید که کسی با رفتارهای نادرستش مایه‌ی رنجش دیگران می‌شود؛ ولی کسی هم پیدا می‌شود که در برابر او می‌ایستد و رفتار زشتش را به رویش می‌آورد. در این زمان این ضرب المثل به‌کار برده شده و گفته می‌شود: دیوانه‌تر از خودش ندیده. (داستان کوتاه دیوانه‌تر از خودش ندیده))

 

گردآوری: فرتورچین

۵
از ۵
۱۳ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری