داستان کوتاه به دیگران بگویید که برایتان ارزشمندند، پیش از آن که دیر شود

داستان کوتاه به دیگران بگویید که برایتان ارزشمندند، پیش از آن که دیر شود
در کالجی که تدریس می‌کردم، روزی از من خواسته شد که یکی دو روزی جای معلمی که زبان انگلیسی برای تازه‌واردان به آمریکا (دانش‌آموزان بزرگسال از سراسر دنیا در آن کلاس حضور داشتند) را پر کنم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه سلیمان الراجحی

داستان کوتاه سلیمان الراجحی
سلیمان عبدالعزیز الراجحی میلیاردر سعودی تعریف می‌کند: فقیر بودم. به اندازه‌ای که حتی برای رفتن به سفر تفریحی که در مدرسه برای بچه‌ها تدارک دیده بودند یک ریال سعودی هم نداشتم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شهرام شب‌پره

داستان کوتاه شهرام شب‌پره
سال‌ها قبل چهارم ریاضی بودیم. دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود. جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوارکاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایه‌های قتل شبه‌عمد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شکم‌ها و ذهن‌های فقیر

داستان کوتاه شکم‌ها و ذهن‌های فقیر
یه معلم خیلی خوب داشتیم که خیلی خوش اخلاق بود. اواخر دوره‌ی خدمتش بود و حسابی آروم و دوست‌داشتنی. جوری که ما با همه‌ی بچگیمون هرگز نمی‌خواستیم ناراحتیش رو ببینیم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه دست‌نوشته‌ی یک جراح چشم‌پزشک

داستان کوتاه دست‌نوشته‌ی یک جراح چشم‌پزشک
از خوزستان آمده بود، سلام كرد و پشت اسلیت نشست. جواب سلامش را گفتم و به معاینه مشغول شدم. دید چشم چپش در حد درک نور، كاتاراكتی بسیار پیشرفته...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه انشایی درباره‌ی مرگ و زندگی

داستان کوتاه انشایی درباره‌ی مرگ و زندگی
معلمی از دانش‌آموزانش خواست تا در مورد زندگی و مرگ انشا بنویسند. آنچه در ادامه آمده انشای یکی از دانش‌آموزان است و طوری معلم را تحت تاثیر قرار داد که...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه معلم بخشنده و دانش آموز فقیر

داستان کوتاه معلم بخشنده و دانش آموز فقیر
بهرام گرامی، معروف به بهرام قصاب، میلیاردر ایرانی است که بزرگترین کوره‌ی آجرپزی خصوصی در منطقه‌ی تمبی مسجد سلیمان را با‌ بیش از دویست هزار سفال و آجر، وقف خیریه کرده است.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شاگرد اول

داستان کوتاه شاگرد اول
​شاگرد اول بودم، پدرم یادم داده بود، که من همیشه درس بخوانم، وقتی مهمان می‌آید زود بیایم سلام کنم و بروم! آرام آرام مهمان‌های ما خیلی کم شدند، چون مادرم غیر مستقیم گفته بود حواس مرا پرت می‌کنند!
دنباله‌ی نوشته