این داستان ماجرای جوانیست که آلبرت اینشتین را ساکت کرد و او را واداشت جلوی جمع بزرگ سرش را بخاراند. این جوان لاغراندام با چهرهای نحیف و موهایی نرم و ابریشمی...
در کالجی که تدریس میکردم، روزی از من خواسته شد که یکی دو روزی جای معلمی که زبان انگلیسی برای تازهواردان به آمریکا (دانشآموزان بزرگسال از سراسر دنیا در آن کلاس حضور داشتند) را پر کنم.
سلیمان عبدالعزیز الراجحی میلیاردر سعودی تعریف میکند: فقیر بودم. به اندازهای که حتی برای رفتن به سفر تفریحی که در مدرسه برای بچهها تدارک دیده بودند یک ریال سعودی هم نداشتم.
سالها قبل چهارم ریاضی بودیم. دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود. جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوارکاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایههای قتل شبهعمد.
یه معلم خیلی خوب داشتیم که خیلی خوش اخلاق بود. اواخر دورهی خدمتش بود و حسابی آروم و دوستداشتنی. جوری که ما با همهی بچگیمون هرگز نمیخواستیم ناراحتیش رو ببینیم.
معلمی از دانشآموزانش خواست تا در مورد زندگی و مرگ انشا بنویسند. آنچه در ادامه آمده انشای یکی از دانشآموزان است و طوری معلم را تحت تاثیر قرار داد که...
لنگان لنگان داشتم تو خیابون راه میرفتم که یه خانم زیبا و شیکپوش بهم نزدیک شد ازم پرسید: شما آقای نصیری هستید؟! گفتم: بله... گفت: من شاگرد شما بودم، دبیرستان توحید، یادتون میاد؟!
بهرام گرامی، معروف به بهرام قصاب، میلیاردر ایرانی است که بزرگترین کورهی آجرپزی خصوصی در منطقهی تمبی مسجد سلیمان را با بیش از دویست هزار سفال و آجر، وقف خیریه کرده است.
شاگرد اول بودم، پدرم یادم داده بود، که من همیشه درس بخوانم، وقتی مهمان میآید زود بیایم سلام کنم و بروم! آرام آرام مهمانهای ما خیلی کم شدند، چون مادرم غیر مستقیم گفته بود حواس مرا پرت میکنند!