داستان کوتاه پیرمرد نقاش و دانته گابریل روستی

داستان کوتاه پیرمرد نقاش و دانته گابریل روستی
روزی پیرمردی سالخورده نزد نقاش بزرگ «دانته گابریل روستی» رفت و به او چند صفحه نقاشی نشان داد و گفت: این‌ها را خودم کشیده‌ام. به نظر شما آیا این نقاشی‌ها ارزشمند هستند؟
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه یک روز من، یک روز استاد

داستان کوتاه یک روز من، یک روز استاد
مرد کشاورزی بود که خودش سواد نداشت اما می‌گفت: «بی‌سواد کور است.» و خیلی دلش می‌خواست بچه‌اش با سواد شود و خواندن و نوشتن یاد بگیرد. در آن روستا مدرسه نبود تا کشاورز بچه‌اش را به آن‌جا بفرستد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه همکلاسی

داستان کوتاه همکلاسی
تاکنون پيش آمده که به فردى هم سن و سال خود نگاه کرده باشيد و پيش خود گفته باشيد: نه، من مطمئنا اين‌قدر پير و شکسته نشده‌ام؟ اگر جوابتان مثبت است از داستان زير خوشتان خواهد آمد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه معلمی که در وجود دانش آموز روستایی انقلاب کرد

داستان کوتاه معلمی که در وجود دانش آموز روستایی انقلاب کرد
در یکی از مدارس دورافتاده‌ی یاسوج معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه، معلم جایگزینی به‌جای او شروع به تدریس کرد. این معلم جایگزین در یکی از کلاس‌ها سوالی از دانش‌آموزی کرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه ما هستیم که نیاز به تغییر داریم

داستان کوتاه ما هستیم که نیاز به تغییر داریم
خانم معلم همیشه پالتویش را شبیه زن‌های درباری روی شانه‌اش می‌انداخت. آن روز مادرِ دخترک را خواست. او به مادر گفت: متاسفانه باید بگم که دخترتون نیاز به داروهای آرام‌بخش داره.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کلمه‌ی زیبای نمی‌دانم

داستان کوتاه کلمه‌ی زیبای نمی‌دانم
روزی امتحان جامعه‌شناسی ملل داشتیم. استاد سر کلاس آمد و می‌دانستیم که ۱۰ سوال از تاریخ کشورها خواهد داد. دکتر بنی‌احمد فقط یک سوال داد و رفت: مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه پسری که هیچ کس دوستش نداشت

داستان کوتاه پسری که هیچ کس دوستش نداشت
تازه شغل جدید معلمی را شروع کرده بودم و مطمئن نبودم با توجه به ندانستن زبان محلی آن‌جا، بتوانم به‌خوبی با بچه‌ها ارتباط برقرار کنم و کارم را به درستی انجام بدم. هنوز چند روزی از آمدن...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهترین آرزوی شما چیست

داستان کوتاه بهترین آرزوی شما چیست
هر شب بعد ازمدرسه، مجبورم تا دیروقت دست‌فروشی کنم. چون وضع مالی‌مان خراب است و باید خرج خانه را در بیارم. آن شب هم مثل همیشه، کنار خیابان مشغول دست‌فروشی بودم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه هدیه‌ی پدربزرگ

داستان کوتاه هدیه‌ی پدربزرگ
در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام می‌داد بودم، زنگ منزل را زدند و پدربزرگ خانواده از راه رسید. پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مدادرنگی به نوه‌اش داد.
دنباله‌ی نوشته