داستان کوتاه گدازاده، گدازاده است تا چشمش کور

داستان کوتاه گدازاده، گدازاده است تا چشمش کور
روزی پادشاهی از یکی از معابر پایتخت خود می‌گذشت. چشمش به دختری افتاد که در کشور حُسن، بی‌همتا بود و در شیوه‌ی دلبری گوی سَبَق از حور و پری می‌ربود، ولی گدایی می‌کرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه زور من وقت غربیل کردن معلوم می‌شود

داستان کوتاه زور من وقت غربیل کردن معلوم می‌شود
آورده‌اند که در روزگاران قدیم مرد قلدر و پر قدرتی بود که به همه زور می‌گفت و هر چه می‌خواست از راه زورگویی به‌دست می‌آورد. یک روز همسر او دادوبیداد راه انداخت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه از گردنم بیفتی انشاالله

داستان کوتاه از گردنم بیفتی انشاالله
پیرزنی بود که سه پسر داشت و دو تا عروس، اما پسر کوچکش هنوز زن نگرفته بود. این دو تا عروس هر روز به نوبت مادرشوهرشان را کول می‌‌گرفتند و کارهای خانه را به این...
دنباله‌ی نوشته