داستان کوتاه تو اگر جای من بودی، کوه به کوه می‌گریختی

داستان کوتاه تو اگر جای من بودی، کوه به کوه می‌گریختی
زمانی، بازی شکاری با مرغی خانگی شروع به بحث و جدل و مباحثه کرد و با طعنه به او گفت: تو واقعا مرغ بی‌وفا و عهدشکنی هستی، در حالی که بهترین اخلاق و پسندیده‌ترین رفتار...
دنباله‌ی نوشته

غزل شماره‌ی ۳۲۷ دیوان حافظ: مرا عهدی‌ست با جانان که تا جان در بدن دارم

غزل شماره‌ی ۳۲۷ دیوان حافظ: مرا عهدی‌ست با جانان که تا جان در بدن دارم
در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، غزل شماره‌ی ۳۲۷ از غزلیات دیوان حافظ، به همراه معنی و فال گردآوری شده است. غزل شماره‌ی ۳۲۷ - مرا عهدی‌ست با جانان که تا جان در بدن دارم
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه آب گرمابه پارگین شاید

داستان کوتاه آب گرمابه پارگین شاید
موذن مسجدی در نیشابور سحرگاه بر مناره قرآن می‌خواند. در آن همسایگی شخصی بیمار بود. آن شخص از آواز موذن در دل شب، خوشحال شده و بسیار گریست تا روز شد. کسی فرستاد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه خدا کنه تو خوب بشی بگذار ما هم دزد باشیم

داستان کوتاه خدا کنه تو خوب بشی بگذار ما هم دزد باشیم
یک مرد دهاتی از ده خودش به شهر می‌رفت تا جنس‌‌ها و چیزهایی که لازم دارد بخرد. برای این‌که پاییز به آخرهایش رسیده بود و محصولش را فروخته بود و پول و پله‌ی فراوانی...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بکوب بکوب همانست که دیدی

داستان کوتاه بکوب بکوب همانست که دیدی
می‌گویند شاه عباس صفوی شب‌‌ها با لباس درویشی در شهر می‌گشت. رسمش این بود شب که مشغول شام خوردن بود، هرگاه لقمه گلویش را می‌گرفت، عقیده داشت که واقعه‌ای پیش آمده...
دنباله‌ی نوشته