داستان کوتاه قوه‌ی حافظه

داستان کوتاه قوه‌ی حافظه
شخصی وارد شهری شده و به مسجد رفت. دید موذن بالای گلدسته ایستاده و اذان می‌گوید و قطعه کاغذی در دست خود گرفته و هر نوبت نظر به آن می‌اندازد. آن شخص بالای گلدسته رفت و...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه دروغگوترین اشخاص

داستان کوتاه دروغگوترین اشخاص
سه نفر رهگذر دیناری پیدا کرده، خواستند آن را مابین خود تقسیم نمایند. یکی از آن‌ها گفت: رفقا بیایید یک کاری بکنیم. گفتند: چه کار؟ گفت: هر یک از ما یک دروغی می‌گوییم، دروغ هر کس که بزرگتر شد...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه تخماق گچکوبی

داستان کوتاه تخماق گچکوبی
یکی از فراعنه‌ی مصر به‌یادگارِ فتوحاتِ خود مناره‌ای ساخته و حکم داده بود هر کس از پای آن مناره بخواهد عبود نماید، باید تعظیم نموده و زمین را ببوسد و اگر کسی این کار را نکند...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه قدیما که بی‌کلاس بودیم

داستان کوتاه قدیما که بی‌کلاس بودیم
یادش بخیر قدیما که بی‌کلاس بودیم، بیشتر دور هم بودیم و چقدر خوش می‌گذشت و هر چقدر با کلاس‌تر می‌شیم از هم‌دیگه دورتر می‌شیم. قدیما که بی‌کلاس بودیم و موبایل و تلفن نبود و واسه‌ی رفت و آمد...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شاگرد اول

داستان کوتاه شاگرد اول
​شاگرد اول بودم، پدرم یادم داده بود، که من همیشه درس بخوانم، وقتی مهمان می‌آید زود بیایم سلام کنم و بروم! آرام آرام مهمان‌های ما خیلی کم شدند، چون مادرم غیر مستقیم گفته بود حواس مرا پرت می‌کنند!
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه خواجه نظام الملک و همنشینی با نادان

داستان کوتاه خواجه نظام الملک و همنشینی با نادان
آورده‌اند که خواجه نظام‌الملک وزیر ملکشاه سلجوقی به علتی به زندان افتاد. بعد از مدتی نظام حکومت دچار آشفتگی شد و مجددا از او خواستند به شغل سابق خود برگردد. خواجه فرمان را قبول نکرد و...
دنباله‌ی نوشته