پیرزنی را برای شهادت به دادگاهی دعوت کرده بودند. نماینده دادستان رو به پیرزن شاهد کرد و گفت: شما میدانید من کی هستم؟ حاج خانم فرمودند: بله پسرم. شما فرزند عمه نرگس سبزیفروش هستی.
ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران دربارهی ناشنواییاش چیزی بگوید و برای آنکه بیمار هم نفهمد او صدایی را نمیشنود، باید از پیش پرسشهای خود را طراحی کند.
هلاکوخان سردار مغول بر سر خلیفهی عباسی فریاد زد: در هر اتاق از این قصر، ده کنیزک نازک بدن خزیدهاند. مگر تو چند زن میتوانی اختیار کنی؟ در مطبخت چند خوالیگر، طعام میپزند؟
لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشتهی اوست: در میزگردى که دربارهی «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایی لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى و البته کمى بدجنسى از او پرسیدم...
روزی در یک مراسم مهمانی دست یک پسربچه که در حال بازی بود در یک گلدان کوچک و بسیار گرانقیمت گیر کرد. هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید.
حکایت کنند مرد عیالواری بهخاطر نداری سه شب گرسنه سر بر بالین گذاشت. همسرش او را تحریک کرد به دریا برود، شاید خداوند چیزی نصیبش گرداند. مرد تور ماهیگیری را برداشت...
زمانی که ما دانشجوی پزشکی بودیم، در بخش قلب استادی داشتیم که از بهترین استادان ما بود. او در هر فرصتی که بهدست میآورد، سعی میکرد نکتهی جدیدی به ما بیاموزد.
کسی سراغ گردوفروشی رفت و گفت: میشود همهی گردوهایت را رایگان به من بدهی؟ گردوفروش با تعجب به او نگاه کرد و جوابی نداد. دوباره پرسید: میشود یک کیلو گردو مجانی به من بدهی؟
گروهی از دانشمندان ۵ میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یک نردبان و بالای نردبان دستهای موز گذاشتند. هر زمانی که میمونی بالای نردبان میرفت تا موزها را بردارد...
روزی یک مرد روستایی همراه با پسر جوانش تصمیم گرفتند به سفر بروند. پدر سفرهای پر از نان همراه برداشت و گفت که آب هم بین راه پیدا میشود. آنها حرکت کردند و در حال گذر از کوچه و باغ بودند...