داستان کوتاه پیرمرد بازنشسته و پسربچه‌ها

داستان کوتاه پیرمرد بازنشسته و پسربچه‌ها
یک پیرمرد بازنشسته، خانه‌ی جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته‌ی اول همه چیز به‌خوبی و در آرامش پیش می‌رفت تا این‌که مدرسه‌ها باز شد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه انتخاب نخست وزیر

داستان کوتاه انتخاب نخست وزیر
پادشاهی می‌خواست نخست‌وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه دزدی که مامور خدا بود

داستان کوتاه دزدی که مامور خدا بود
غروب یک روز بارانی، زنگ تلفن به‌صدا درآمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب‌ولرز شدید سارای کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به‌سمت پارکینگ دوید.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه چارلی چاپلین و سیرک

داستان کوتاه چارلی چاپلین و سیرک
چارلی چاپلین می‌گوید: هنوز سیرک را ندیده بودم، اما عاشق آن بودم. وصف سیرک را خیلی شنیده بودم. پدرم وضع خوبی نداشت، اما با اصرار من حاضر شده بود تا با پول‌هایی که پس‌انداز کرده بود، من را به سیرک ببرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه خانه‌ای با پنجره‌های طلایی

داستان کوتاه خانه‌ای با پنجره‌های طلایی
پسر کوچکی در مزرعه‌ای دوردست زندگی می‌کرد. هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی‌خاست و تا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود. هم‌زمان با طلوع خورشید از نرده‌ها بالا می‌رفت تا کمی استراحت کند.
دنباله‌ی نوشته