روزی بهلول بر هارون وارد شد و بر صدر مجلس کنار هارون نشست. هارون از رفتار بهلول رنجیده خاطر گشت و خواست بهلول را در انظار کوچک نماید و سوال نمود: آیا بهلول حاضر...
سعدی میگوید: در مسجد جامع دمشق با دانشمندان مشغول مناظره و بحث بودم، ناگاه جوانی به مسجد آمد و گفت: در میان شما چه کسی فارسی میداند؟ همهی حاضران اشاره به من کردند.
یکی از علمای اهل بصره میگوید روزگاری بهفقر و تنگدستی مبتلا شدم تا جایی که من، همسر و فرزندم چیزی برای خوردن نداشتیم. خیلی بر گرسنگی صبر کردم، سپس تصمیم گرفتم...
روزی روزگاری پادشاهی بود که تصمیم گرفت تا با اموال و دارایی شخصی خودش مسجدی در شهر بنا کند و یادگاری از خود در شهر باقی بگذارد. او دستور داد تا کسی در ساخت مسجد...
روزی سلیمان پیامبر با لشکریان و همراهان خود در طی گذر زمینی، در مسیر خود به وادی مورچگان در وادی نمل رسید که کثرت عدد مورچگان پهنهی زمین را سیاه کرده بود.
افراد حریص و طماع را اشرف خر گویند. این نام و عنوان مخصوصا به آن دسته از طمعکاران اطلاق میشود که حرص و طمع و ولع آنها سرانجام به ندامت و پشیمانی منتهی میگردد.
آوردهاند که روزی هارون الرشید از راهی میگذشت. بهلول را دید که چوبی سوار شده و با کودکان میدود. هارون او را صدا زد. بهلول پیش رفت و گفت: چه حاجت داری؟
آوردهاند که روزی ابوحنیفه در مدرسه مشغول تدریس بود. بهلول هم در گوشهای نشسته و به درس او گوش میداد. ابوحنیفه در بین درس گفتن اظهار نمود که امام جعفر صادق سه مطلب...
روزی بهلول نزدیک رودخانه لب جویی نشسته بود و چون بیکار بود مانند بچهها با گِل چند باغچهی کوچک ساخته بود. در این هنگام زبیده زن هارون الرشید از آن محل عبور مینمود.
آوردهاند موقعی که هارون الرشید از سفر حج مراجعت میکرد، بهلول در سر راه او ایستاد و منتظر بود و همین که چشمش به هارون افتاد سه مرتبه به آواز بلند صدا زد.