
در این بخش از مجلهی اینترنتی روز تازه، برگزیدهای از ضرب المثلهای فارسی با «حرف ا» را میخوانید.
ابابیل حیوان بیآزاری است، اما از کرمهای باغچه بپرس.
ابتدا به ساکن. (معنی: بیمقدمه چیزی گفتن.)
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند - تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری. (سعدی) (معنی: ابر، باد، ماه، خورشید و آسمان در تکاپو هستند تا تو روزیت را بهدست آوری و با ناآگاهی زندگیات را نگذرانی. همهی پدیدههای هستی در تکاپو هستند تا تو روزی خود را بهدست آوری و یاد خدا را فراموش نکنی. پروردگار همهی اجزای هستی را بهکار گرفته است تا آدمی به روزی خود برسد و ناآگاه از روزی دهندهی خود بهسر نبرد.)
ابر کن و مبار. (معنی: برای ترساندن فرزندان و زیردستان بهظاهر خشمگین شو، ولی آنان را مزن.)
ابرو آمدن. (یا ابرو انداختن.) (معنی: با حرکت دادن ابرو ناز و دلبری کردن.)
ابرو پاچهبزی. (معنی: ابرو قجری. ابروی پهن و پرمو که نمایی زشت داشته باشد.)
ابلهی گفت و احمقی باور کرد. (معنی: گوینده و شنونده هر دو نادان و خوشباور هستند.)
اتمام حجت کردن. (یا حجت بر کسی تمام کردن.) (معنی: به کسی هشدار دادن. سخن پایانی را با هشدار بازگو کردن.)
اتو کشیده. (معنی: آراسته بودن. سر و ریخت آراسته داشتن.)
اثاث خونه به صاحب خونه. (معنی: وسایل خانه نشان دهندهی خوی، منش و پسند دارندهی آن است.)
اجارهنشین خوشنشین است. (یا اجارهنشین، خوشنشینه. یا کرایهنشین، خوشنشینه.) (معنی: وابستگی و دلبستگی نداشتن به چیزی. این ضرب المثل برای کسانی بهکار میرود که خانهای اجارهای دارند و هر زمان که بخواهند، خانهی اجارهای خود را رها کرده و در هر جای دیگری که دوست داشتند، خانهی دیگری اجاره کرده و در آن زندگی کنند.)
اجاق کسی کور بودن. (فلانی اجاقش کوره.) (معنی: نازاست. اجاق کور به زن نازا یا زن بیبچه گفته میشود.)
اجاق کور بهتر از بچهی بینور. (معنی: فرزند نداشتن بهتر از فرزند بدنهاد و هرزه داشتن است. اجاق کور به زن نازا یا زن بیبچه گفته میشود.)
اجل دور سرش میچرخد. (یا اجل دور سرش چرخ میزند.) (معنی: پیشامدی ناگوار و ترسناک چشم بهراه اوست. این مثل را دربارهی کسی بهکار میبرند که خود را به خطر انداخته و با مرگ دوری چندانی ندارد.)
اجل سگ که میرسد، در مسجد خرابی میکند. (یا اجل سگ که برسد، نان چوپان را میخورد.) (معنی: برای آزردن ناتوان و نادان همیشه بهانههای بهظاهر پذیرفتنی پیدا میشود. خرابی کردن سگ در مسجد بخشودنیست، ولی برای بهانهجویان کاریست که جزای آن نابود کردن سگ است. این ضرب المثل هنگامی بهکار برده میشود که بهانههای ناچیز و دور از خرد، زندگی کسی را با نیستی و نابودی روبهرو کند.)
احتیاج مادر اختراع است. (معنی: نیاز سخت به چیزی، آدمی را به پیدا کردن راهی نو یا ساخت ابزاری تازه وادار میکند.)
احتیاط شرط عقل است. (معنی: خردمند در هر کاری هوشیاری و دوراندیشی میکند.)
احمد پوده همان است که بوده. (معنی: این مثل را برای کسی بهکار میبرند که بخواهند در کنار نشان دادن زودباور و سادهاندیش بودن او، از دگرگون نشدن رفتار او نیز یاد کرده باشند. پوده بهمعنی پوسیده و گندیده است.)
احمد نباشه یار من، الله بسازه کار من. (معنی: اگر کسی کمکم نکند، خداوند یاریم میکند.)
احمدک (یا حسنک) کاری نداشت، درفش میزد به خایههاش. (معنی: این مثل دربارهی کسی گفته میشود که از بیکاری برای خود دردسر درست میکند و پیشامد ناگوار میآفریند.)
اخم و تخم کردن. (معنی: اخم کردن. اخمو و ترشرو شدن. بدخو شدن.)
ادا اصول آمدن. (یا ادا اصول درآوردن.) (معنی: بهانه آوردن. افسونگری کردن.)
ادا درآوردن. (معنی: انجام دادن حرکتی به ریشخند و به تقلید از دیگران.)
ادب مرد به ز دولت اوست. (مصرع نخست: بیادب را به زر مگو که نکوست.) (مکتبی شیرازی) (معنی: آدم بیادبی که به شما پول میدهد را خوب و نیکو نشمارید. خویش و قلم خویش را به پول نفروشید، گفتن درستی و راستی از پول والاتر و ارزشمندتر است.)
ارث پدرش را خواستن. (یا ارث بابای خود را طلبکار بودن.) (معنی: چیزی را به ناروا، حق خود دانستن و خواستن. هرگاه کسی به ناروا از دیگران چیزی بخواهد، به او میگویند: مگر ارث پدرت است، که این چنین طلبکاری؟)
ارث دست کسی سپردن. (معنی: چشمداشت بیجا از کسی داشتن.)
اردک الزمان. (معنی: تازه به دوران رسیده. کسی که بهتازگی به مقام، پول یا دارایی دست یافته و با خودخواهی خود را بالاتر از دیگران میبیند.)
اردک رفتن، غاز آمدن. (معنی: شکست خوردن و دست از پا درازتر برگشتن.)
ارزان خری، انبان خری. (معنی: انبان کیسهای بزرگ از پوست دباغی شدهی گوسفند یا بز است که در گذشته توشه و زاد سفر را در آن میگذاشتند و بر دوش میانداختند. این ضرب المثل نشان از خرید اجناس ارزان در اندازهی فراوان دارد.)
ارزانی داشتن. (معنی: دادن. بخشیدن. روزی کردن.)
ارزانی کسی بودن. (معنی: پیشکش کسی بودن. این مثل بیشتر از روی ناخرسندی بهکار میرود. برای نمونه: خدمت ارزانی خودش، همین که دست از سرم بردارد، کلاهم را به هوا میاندازم.)
ارزن از دست کسی نریختن. (یک ارزن از دستش نمیریزد.) (معنی: این مثل برای آدم خسیس، تنگچشم و به اصطلاح خشکدستی بهکار میرود که نمیخواهد پولی هزینه کند.)
ارزن عثمانی خروس ایرانی. (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که کسی از کُریخوانی رقیب باک نداشته باشد و آن را با کُری نیرومندتری پاسخ بدهد و اینگونه هر دو تن با به رخ کشیدن نیروی خود بخواهند باج بگیرند. در روند نبرد نادرشاه با عثمانیها، روزی فرستادهی دولت عثمانی با دو گونی ارزن نزد نادرشاه میآید و آنها را در برابر نادرشاه بر روی زمین میگذارد و میگوید: شمار لشکر ما این اندازه است و از جنگ با ما چشمپوشی کنید. نادرشاه دستور میدهد دو خروس بیاورند و آنها را در برابر دو گونی ارزن بگذارند. سپس خروسها خوردن ارزنها را آغاز میکنند. در این هنگام نادرشاه رو به فرستادهی عثمانی میکند و میگوید: برو به پادشاهت بگو که دو خروس همهی لشگریان ما را خوردند!)
ارمغان مور پای ملخ است. (معنی: پیشکشی هر کس به دیگری بهاندازهی توانایی اوست. این مثل را بیشتر برای افتادگی و فروتنی در دادن هدیه و پیشکشی یا سوغات و رهاورد بهکار میبرند. (داستان کوتاه ارمغان مور پای ملخ است.))
اَره بده، تیشه بگیر. (معنی: بگومگو کردن. بگو و بشنوی همراه با درگیری بر سر چیزی.)
اَره و اوره و شمسی کوره. (یا عره و عوره و شمسی کوره.) (معنی: این ضرب المثل برای آدمهای بیادب، بیسروپا و پاپتی که بهجایی مهمان میشوند، بهکار برده میشود.)
از آب در آمدن. (معنی: روشن شدن سرانجام کار. برای نمونه: ببینیم چی از آب درمیاد: ببینیم سرانجام و دستاورد کار چه میشود.)
از آب کره گرفتن. (یا از آب روغن گرفتن.) (معنی: بسیار زیرک و زرنگ بودن. کره از شیر گرفته میشود. هر چه اندازهی چربی درون شیر بیشتر باشد، کره بهدست آمده، بهتر میشود و هر چه شیر کمچربتر باشد، کره بدتر میشود؛ ولی از آب که هیچ چربیای ندارد، نمیتوان کره گرفت و کسی که این توان را دارد که از آب کره بگیرد، آدم زیرک و زرنگیست که میتواند در هر زمانی و هر جور که شده، به سود خود برسد. همچنین این ضرب المثل برای آدمهای کنس، تنگچشم و ناخنخشک نیز بهکار برده میشود.)
از آب گذشته است. (معنی: هر چیز خوردنی که همچون رهآوردی از شهر یا راهی دور با خود آورده باشند؛ و این چیز خوردنی حتما نباید از دریا یا هر آب دیگری گذشته باشد.)
از آب گلآلود ماهی گرفتن. (یا از آب گلآلود ماهی میگیرد. یا آب را گلآلود میکند که ماهی بگیرد.) (معنی: در رخدادهای آشفته، بهرهبرداری و سوءاستفاده کردن. این ضرب المثل زمانی بهکار برده میشود که کسی در رخدادهای آشفته، سوءاستفاده کرده و بهدنبال سودجویی خود باشد؛ همچون کسی که به تیرگی میان دوستان و خویشاوندان دامن میزند تا خود از دشمنی آنان سود برد. ماهیگیران شیوهی ویژهای برای گرفتن ماهی دارند. برخی از آنان میدانند که ماهیها در آب زلال، دام و تور را میبییند و درون آن نمیافتند. برای همین آب را به شیوهای گلآلود میکنند تا ماهیها راه خود را گم کرده و درون تور بیافتند.)
از آب و گل درآمدن. (یا از آب و گل درآوردن.) (معنی: از کودکی به بلوغ و مردی رسیدن یا کودکی را پروردش دادن و به اندازهی مردان رسانیدن.)
از آتشی که افروختم خودم سوختم. (معنی: این ضرب المثل را برای کسی بهکار میبرند که پیامدهای رفتار نادرستش گریبانگیر خودش میشود. (داستان کوتاه از آتشی که افروختم خودم سوختم))
از آسمان افتادن (یا از آسمان افتاده). (معنی: این ضرب المثل، در گذشته برای آدمهای ستمگر و زورگو بهکار میرفت، ولی امروزه بیشتر برای آدمهای خودپسند و خودخواه بهکار میرود. هنگامی که کسی بسیار خودپسند باشد و با خودخواهی با مردم ساده برخورد کند، دربارهی او میگویند: «فلانی انگار از آسمان افتاده!» یعنی بهگونهای رفتار میکند که بهوارون همهی مردم، از آسمان آمده است. (داستان کوتاه از آسمان افتاده))
از آسمان به زمین میبارد. (معنی: پیشامدهای ناگوار پیاپی آمدن.)
از آسیا که بیرون رفتی تو را با سنگ و پارسنگ چکار. (معنی: این ضرب المثل دربارهی کسی بهکار میرود که با آنکه از کاری یا گروهی یا مقامی کنارهگیری کرده، ولی باز هم در آنها دخالت میکند.)
از آن روزی که عالم را نهادند - به هر کس هر چه لایق بود دادند. (معنی: اگر کسی از داشتن چیزی ناکام است خواست خدا بوده و شایستگی بیشتر از آن را نداشته است تا به او بدهند.)
از آن نترس که های و هو دارد - از آن بترس که سر به تو دارد. (معنی: همیشه نباید از آدم خشمگین و پرسروصدا ترسید. از آدم آرام، بیسروصدا و بهظاهر بیآزار باید ترسید که در اندیشهی نیرنگ و دشمنی با ماست.)
از ابروش سرکه میریزد. (معنی: این اصطلاح به آدمهای بدخو، اخمو و ترشرو گفته میشود.)
از اسب افتادهایم، اما از اصل نیفتادهایم. (یا از اسب افتاده، از نسل که نیفتاده.) (معنی: هستی و داراییمان را از دست دادهایم، ولی بزرگمنشی و پاکنژادیمان را از دست ندادهایم. این ضرب المثل برای کسانی که از کار برکنار شدهاند یا کارشان را از دست دادهاند نیز بهکار برده میشود.)
از اسب دو، از صاحبش جو. (معنی: از کارگر خدمت و کار، از کارفرما نعمت و پاداش.)
از اسب فرو آید و بر خر نشیند. (معنی: در روزگار گذشته خر و اسب، ابزار جابجایی بود. آنان که اسب داشتند، زندگی بهتری داشتند. با این همه پیش میآمد که کسی زندگیش بههم بخورد و آنچه را که داشت از دست میداد یا میفروخت. آنگاه بهجای سوار شدن بر اسب، باید سوار خر میشد. پس هر کس که از جایگاه خوب خود پایین بیاید و آنچه داشته را از دست بدهد، این ضرب المثل به او گفته میشود.)
از اون ماست کل عباس، چشام دید و دلم خواست. (معنی: این ضرب المثل برای کسی که هر چه میبیند و دلش میخواهد، بهکار برده میشود.)
از اونجا مونده، از اینجا رونده. (یا از اینجا رانده و از آنجا مانده.) (معنی: همهی داشتههای خود را از دست داده. از همه سو زیان فراوان دیده. این ضرب المثل برای کسی بهکار برده میشود که همهی درها و راهها بهسویش بسته شده و دیگر امیدی ندارد.)
از این امامزاده کسی معجزه نمیبینه. (یا این امامزاده کور میکنه، ولی شفا نمیده.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که نه تنها سودی نمیرساند و نمیتوان به گفته و پیمانش امید داشت، که چه بسا زیان و آسیب هم برساند.)
از این باغ به این بزرگی غوره نصیب ما شد - از این شهر به این بزرگی کوره نصیب ما شد. (معنی: این مثل زبان حال کسیست که امید دریافت چیزی پرارزش داشته باشد، ولی چیز مهمی دستگیرش نشود.)
از این حسن تا آن حسن صد گز رسن. (یا از این حسن تا آن حسن سیصد رسن.) (معنی: این مثل دربارهی دو چیزی بهکار میرود که ظاهری یکسان و ارزش و بهایی ناهمسان داشته باشند. گز یکای اندازهگیری و برابر با ۲۴ انگشت است.)
از این ستون به آن ستون فرج است. (معنی: شاید گذشت زمان زمینهساز گشایش در کار شود. همچنین گاهی با تغییر جایگاه پیشین خود در زندگی، میتوان به کامیابی و پیروزی دست یافت. این ضرب المثل زمانی کاربرد دارد که کسی امید خود را از دست داده باشد و نزدیکانش به وی دلگرمی دهند و از او بخواهند که در این زمان کوتاه برای گرفتاریاش راه چارهای پیدا کند. (داستان کوتاه از این ستون به آن ستون فرج است))
از این سکو به آن سکو نشستم، از این هوسی که داشتم وانشستم. (معنی: این ضرب المثل زبان حال کسیست که با درنگ و خردمندی از اندیشه و هوسی که در سر میپرورانده چشمپوشی کرده است.)
از این شاخه به آن شاخه پریدن. (یا از این شاخ به آن شاخ پریدن.) (معنی: کاری را بهدرستی به پایان نرساندن. کاری را نیمهکاره رها کردن. این ضرب المثل برای کسانی بهکار میرود که بهجای تمرکز بر روی یک کار و کامیابی در آن، به کارهای گوناگون پرداخته و همه را نیمهکاره رها میکنند.)
از این گوش گرفتن و از آن گوش در کردن. (یا از این گوش میگیره، از آن گوش در میکنه. یا از یک گوش میگیرد، از یک گوش دیگر بیرون میکند.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که به پند و اندرز دیگران گوش نمیدهد و همه را ناشنیده میگیرد.)
از باران به ناودان گریختن. (معنی: از حال و روز سخت و ناگوار به وضعی سختتر و دشوارتر گرفتار آمدن)
از بام میخواند، از در میراند. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که رفتار دوگانه دارد.)
از بای بسمالله تا تای تمّت. (معنی: از آغاز تا پایان. از سیر تا پیاز. از آغاز کار تا سرانجام کار.)
از بدقمار هر چه ستانی شتل بود. (معنی: از آدمهای خسیس، بدهکار و بدحساب هر چه بگیرند ارزشمند است. شتل پولیست که قمارباز برنده به کسانی که در مجلس قمار هستند به رایگان میدهد.)
از برای مصلحت مرد حکیم - بوسه زد بر دم خر خواندش کریم. (مولوی) (معنی: این مثل زمانی بهکار میرود که بخواهند ارجگذاری و بزرگداشت مصلحتآمیز آدم پست و فرومایهای را شایسته و پذیرفتی بدانند و برابر با خردمندی و فرزانگی بهشمار آورند.)
از بیعرضگی سگمان است که شغال توی کاهدان بچه میگذارد. (معنی: هرگاه سستی یا ناشایستگی مسئولان یا پاسبانان زمینهساز دلیری، گستاخی و دستدرازی سودجویان و آشوبگران شود این ضرب المثل بهکار برده میشود.)
از بیکفنی زنده بودن. (یا از بیکفنی زنده است. یا از بیکفنی زندهایم.) (معنی: بسیار بیچاره و تهیدست بودن. بهاندازهای تنگدست و بینواست که پول کفنش را هم ندارد.)
از بیخ عرب بودن. (معنی: آگاه نبودن. از چیزی سر در نیاوردن.)
از بیخ عرب شدن. (معنی: نپذیرفتن و زیر چیزی زدن. عرب شدن کنایه از وانمود کردن به ندانستن زبانی جز زبان عربی است.)
از بیخ گوش کسی گذشتن. (معنی: از آفت و گزندی که بسیار نزدیک بوده است جستن.)
از پا نایستادن. (یا از پا ننشستن.) (معنی: دست از کوشش و پیگیری برنداشتن.)
از پُر دویدن پوزار پاره میشود. (معنی: کوشش بیش از اندازه و بیهوده سودی ندارد و چه بسا که زیان و آسیب هم در پی داشته باشد. پوزار بهمعنی پاافزار یا کفش است.)
از پر کلاه کسی رد شدن. (معنی: آفت و گزندی نزدیک شدن و آسیبی نرساندن.)
از پس کاری برآمدن. (معنی: توانایی انجام کاری را داشتن.)
از پس کسی برآمدن. (معنی: توان رویارویی با کسی را داشتن.)
از پس مرده بد نباید گفت. (مصرع نخست: گر بدی کرد چون به نیکی خفت.) (نظامی) (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که از کسی که مرده است به نیکی یاد نکنند.)
از پشت خنجر زدن. (معنی: خیانت کردن. با نامردی به کسی آسیب رساندن. با نیرنگ کسی را از پای درآوردن. از اعتماد کسی سود جستن و به او زیان رساندن.)
از پیش پا برداشتن. (یا چیزی را از پیش پا برداشتن.) (معنی: چیزی را از میان بردن.)
از تاجری جرش مانده است. (معنی: این ضرب المثل را هنگامی بهکار میبرند که بخواهند بگویند که از دارایی و دم و دستگاه گذشته، دردسر، گرفتاری، ستیز و زدوخورد بهجا مانده است. جِر بهمعنای ستیزگی و یکدندگی است.)
از ترس زهره ترک شدن. (معنی: بسیار ترسیدن. پس از ترس بسیار، ناخوش و بدحال شدن. ریشهی اصطلاح زهره ترک شدن به این برمیگردد که هرگاه کسی پس از ترس فراوان میمیرد، پیش از مرگ زردآب از دهانش بیرون میریزد. از همین روی در گذشته میگفتند: از ترس زهرهاش ترکید.)
از ترس عقرب جراره به مار غاشیه پناه بردن. (یا از نیش عقرب به مار غاشیه پناه بردن. یا از مار به اژدها پناه بردن.) (معنی: از ترس بد به بدتر پناه بردن. بهناچار از ستمگر به ستمگرتر پناه بردن. زورمند کمآزارتر، بهتر از کمزورنمای پرآزار است. برای رهایی از یک دشواری و سختی، خود را به گرفتاری و رنج بدتری دچار کردن. از چاله به چاه افتادن. عقرب جراره گونهای عقرب زردرنگ و بزرگ است که دمش را بر زمین میکشد و زهر کشندهای دارد. مار غاشیه نیز ماریست در دوزخ که به فرمان خداوند، گناهکاران را کیفر میدهد.)
از تفنگ خالی دو نفر میترسند. (معنی: یکی از آن دو تن، صاحب تفنگ است که از ناکارآمدی تفنگ خود بیم دارد و دیگری کسیست که تفنگ بهسوی او نشانه رفته و از بدون گلوله بودن آن ناآگاه است. این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که تهدید کننده و تهدید شونده هر دو از تهدید تو خالی خود میترسند.)
از تقصیر کسی گذشتن. (معنی: گناه و لغزش کسی را بخشیدن.)
از تنگ و تا نیفتادن. (معنی: استواری و نیروی خویش را نگه داشتن و سستی و ناتوانی نشان ندادن.)
از تو حرکت، از خدا برکت. (معنی: اگر کسی برای رسیدن به خواستهها و آرزوهایش، کوشش و پشتکار داشته باشد، خداوند او را برای رسیدن به آنها یاری میکند. (داستان کوتاه از تو حرکت، از خدا برکت))
از تو عباسی، از من رقاصی. (معنی: تو پول بده. من هر کاری که تو گفتی، انجام میدهم، حتی رقصیدن. (داستان: در دوران شاه عباس صفوی، مرد ولگردی را که مظنون به جاسوسی بود، در پیرامون کاخ دستگیر کرده و نزد شاه میبرند. شاه از او میپرسد: برای چه کسی کار میکنی؟ چه کسی تو را فرستاده تا جاسوسی ما را بکنی و در محدودهی حکومت ما پرسه بزنی؟ مردک سادهاندیش و زودباور که روحش هم از این ماجرا خبر نداشت، یک چیزهای مبهمی سر هم کرد و گفت. پادشاه که دید وضعیت او آشفتهتر از این حرفهاست، پرسید: رقاصی هم بلدی؟ ولگرد در پاسخ گفت: قربانتان شوم، اتفاقا برای همین کار آمده بودم اصفهان! شما هم اگر برای من یک عباسی خرج کنید، تا شب برایتان میرقصم.))
از جان گذشته را به مدد احتیاج نیست. (معنی: این مثل را بیشتر کسانی بهکار میبرند که بخواهند خود را از یاری دیگران بینیاز نشان دهند.)
از جهنم باد خنک برنمیخیزد. (معنی: هیچگاه از سوی مردم بدکار سود و نیکی به کسی نمیرسد. این مثل را برای ناامید کردن از نیکی و یاری کسانی بهکار میبرند که با داشتن توانایی، بهدنبال بخشش، جوانمردی و نیکوکاری نیستند.)
از چاله به چاه افتادن. (معنی: از سختیای، به سختی بزرگتر دچار شدن. از دشواریای، به دشواری بزرگتر گرفتار شدن.)
از چشم دور و از دل دورتر.
از چشمم بدی دیدم، از شما ندیدم. (داستان کوتاه از چشمم بدی دیدم، از شما ندیدم)
از حال رفتن. (معنی: به دنبال خستگی یا بیماری، بیهوش شدن.)
از حرارتش خیری ندیدیم، اما از دودش کور شدیم.
از حق تا ناحق چهار انگشت فاصله است. (یا از حق تا ناحق چهار انگشت است.) (معنی: بازهی میان چشم تا گوش به اندازهی چهار انگشت است. حق و درستی آن است که کسی چیزی را با چشم خویش ببیند و باور کند و ناحق و نادرستی آن است که کسی چیزی را با چشم خویش ندیده، ولی با گوش خود از دیگران بشنود و باور کند.)
از حلب تا کاشغر میدان سلطان سنجر است. (مصرع نخست: گرچه فرسنگی بود بالای میدان ملوک.) (معزی) (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که بخواهند گستردگی زمین و دارایی یا گسترهی نیرومندی و فرمانداری کسی را فراوان نشان دهند. این مثل بهگونهی طنز و شوخی هم کاربرد دارد. شهر حلب در کشور سوریه و شهر کاشغر در منطقهی خودگردان سینکیانگ در کشور چین جای گرفتهاند.)
از خجالت آب شدن. (معنی: بیش از اندازه و بسیار شرمنده شدن. زمانی که کسی از چیزی شرمنده میشود، دمای بدنش بالا میرود و عرق میکند؛ گویی که سرتاپای بدنش خیس آب شده است.)
از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان. (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که کسی بخواهد رازی را به دیگری بگوید.)
از خر افتاده، خرما پیدا کرده. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که با پیشامد بدی روبهرو شده، ولی در درون همین پیشامد، بخت به او رو کرده و رویدادهای نیک و سودمند هم رخ داده است.)
از خر بگو. (معنی: این مثل را زمانی بهکار میبرند که با نگرش به پیشینهی ذهنی از موضوعی که دارند، گفتگو دربارهی آن را پسندیده و دلچسب بهشمار آورند. (داستان: مردی روستایی را پسر به اندازهی مردان رسیده بود. روزی با زن گفت: اگر سختی معاش ما بدینگونه بپاید، سرانجام باید خر را فروخت و برای پسر عروسی کرد. پس از آن روز هر زمان پدر سخنی آغاز میکرد، پسر سخن او را بریده و میگفت: بابا از خر بگو.))
از خر شیطان پایین آمدن. (یا از خر شیطان پیاده شدن.) (معنی: کوتاه آمدن. از سرسختی و خودسری دست برداشتن. از پافشاری و یکدندگی دست کشیدن. در این ضرب المثل «سوار خر شیطان» به کسی گفته میشود که سرسپرده و فرمانبردار شیطان باشد.)
از خودت گذشته، خدا عقلی به بچههایت بدهد. (یا از خودت که گذشته، خدا عقلی به بچههات بدهد.) (معنی: این مثل به شوخی و نکوهش به پیری گفته میشود که کاری سبکسرانه انجام داده یا سخنی نابخردانه گفته باشد.)
از خیر چیزی گذشتن. (معنی: چشم پوشیدن و دوری کردن از کسی یا چیزی، با آنکه شاید سودمند باشد.)
از در درآمد نر پلنگ، عصای دستش همه رنگ. (معنی: این مثل به شوخی به مرد بلندبالای تندخویی گفته میشود که به نشست دوستانهای میآید.)
از در و دیوار باریدن. (معنی: پیشامدهای ناگوار یا ناخوشایند یکی پس از دیگری فرود آمدن.)
از درد لا علاجی به خر میگویند خانباجی. (یا از درد لا علاجی به خر میگه خانمباجی. یا از ناعلاجی به خر میگه خانوم باجی.) (معنی: هرگاه کسی گرفتار سختیها و دشواریها فراوان شود و ناچار باشد برای رها شدن از این سختیها، دست نیاز بهسوی آدمهای ناکس و بیارزش دراز کند، این ضرب المثل بهکار برده میشود. همچنین نامیدن خانباجی یا خانمباجی برای خر، بهکار بردن واژههای دوستانه و مهرآمیز برای آدمهای نادان و بیخرد است.)
از درویشان برگ سبزی، از رندان قاب گرگی. (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که کسی بخواهد با فروتنی، هدیهای کمارزش را به دیگری پیشکش کند. قاب استخوان کوچکی در قوزک پای انسان یا پاچهی گوسفند است که کموبیش ششپهلوست و از آن برای انجام قمار بهره میبرند و به آن عاشق میگویند.)
از دست دوست هر چه ستانی شکر بود. (مصرع دوم: وز دست غیر دوست تبرزد تبر بود.) (سعدی) (معنی: این ضرب المثل در زمان دادن یا گرفتن پیشکشی دوستانه بهکار میرود، بهویژه اگر کمبها باشد. تبرزد بهمعنی نبات و قند سفید است.)
از دل برود هر آنکه از دیده برفت. (معنی: هرگاه دلبستگی ظاهری از میان برود، کمکم دلبستگی قلبی نیز از میان خواهد رفت. هنگامی که کسی به دیگری دلبستگی پیدا کند، ولی پس از زمانی دراز او را نبیند، کمکم او را فراموش میکند. زمانی که کسی رفتار بد و ناشایست دیگری را ببیند، مهر او از دلش بیرون میرود. هر چه از چشم بیفتد، از دل نیز بیرون میرود.)
از دل و دماغ افتادن. (معنی: افسرده شدن. بیتاب و ناشکیبا شدن. شور و شادی خود را از دست دادن.)
از دماغ فیل افتاده. (یا از دماغ فیل افتادن.) (معنی: این ضرب المثل دربارهی آدمهای خودپسند و خودخواهی به کار میرود که خود را دسته بالا گرفته و خودشیفته و خودبزرگبین هستند. (داستان کوتاه از دماغ فیل افتاده))
از دندهی چپ بلند شدن. (یا از دندهی چپ برخاستن.) (معنی: ترشرو و بدخو شدن. بدرفتار و پرخاشگر شدن. این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که کسی بهوارون روزهای گذشته، بدرفتار و بهانهگیر شده و واکنشهای تند نشان داده و خشمگین میشود. طحال، کانون ساخت سوداست و بودن سودا در بدن آدمی و تراوش آن در خون، خشم و بدخویی بهدنبال دارد. هنگامی که کسی بهپهلوی چپ میخوابد، به طحالش فشار آورده شده و سودای بیشتری تراوش میشود و تراوش سودای بیشتر پدیدآورندهی بدخویی، خشم و پرخاشگری آدمی پس از بیدار شدن از خواب میگردد.)
از دور داد میزنه. (معنی: هرگاه کسی یا چیزی بسیار نمایان و آشکار خودش را نشان دهد این مثل بهکار برده میشود. برای نمونه: از دور داد میزنه چه کاره هست.)
از دور میبرد دل و نزدیک زهره را. (یا از دور دل میبرد، از نزدیک زهره.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی یا چیزی بهکار میرود که از دور خوب، گیرا و دلچسب، و از نزدیک بد، بیریخت، زشت و ترسناک باشد. زهره بردن کنایه از هراس در دل افکندن است.)
از دوست یک اشارت از ما به سر دویدن. (مصرع نخست: موقوف التفاتم تا کی رسد اجازت.) (همام تبریزی) (معنی: این مثل را بیشتر در زمانی که بخواهند دعوت دوستان را بپذیرند بهکار میبرند تا شادمانی و خشنودی خود را نشان داده باشند.)
از دولت سر یک خوشهی گندم هزار بتهی خور آب میخورد. (معنی: در پرتو نعمت و دولت آدمهای بزرگوار و سودمند، کسان بسیاری که شاید بدون کارایی باشند، از خوبیهای زندگی برخوردار میشوند. خور گیاه خودروییست که در کشتزارهای گندم میروید و دانهی سیاه و تلخی دارد.)
از دیوار راست بالا رفتن. (معنی: این اصطلاح برای کسانی بهکار برده میشود که انرژی و تحرک فراوانی دارند. مانند کودکان که بسیار شلوغ میکنند و شیطنت فراوان دارند.)
از دیوانه میپرسد چهارشنبه کی است. (یا از خر میپرسی چهارشنبه کیه؟) (معنی: این مثل بهطنز و شوخی و همراه با سرزنش برای کسی بهکار برده میشود که از دیگری دربارهی چیزی که از آن هیچ نمیداند، پرسشی کند. برخی مردم ناآشنا بر این باورند که شبهای چهارشنبه دیوانگی دیوانه سختتر میشود.)
از ریش کندن و به سبیل پیوند کردن. (معنی: برای اصلاح یا درست کردن چیزی، چیز دیگری را که به همان اندازه مهم است، خراب کردن و از کار انداختن.)
از ریگ روغن کشیدن. (معنی: با زیرکی و هوشیاری از هر چیز کوچک و کمارزش سود بهدست آوردن.)
از زمین و آسمان باریدن. (معنی: پشت سر هم بد بیاری آوردن.)
از زیر بته درآمدن. (یا زیر بته عمل آمدن.) (معنی: پدرومادردار نبودن. بیریشه بودن.)
از زیر سنگ درآوردن. (معنی: چیزی که بسیار کمیاب باشد یا فراهم کردنش بسیار سخت باشد، با کوشش و پشتکار فراوان بهدست آوردن.)
از سایهی خود ترسیدن. (یا از سایهی خود رمیدن.) (معنی: از همه چیز ترسیدن.)
از سر باز کردن. (معنی: دست بهسر کردن. رد کردن. مزاحم را دور کردن.)
از سفیدی گچ تا سیاهی زغال. (معنی: این مثل را هنگامی بهکار میبرند که خریدن یا آماده کردن یا فراهم آوردن هر گونه کالا یا مواد خوراکی و دیگر چیزها را در سر داشته باشند.)
از سکه افتادن. (معنی: از ارزش افتادن کالایی. از دست دادن زیبایی چیزی.)
از سوراخ سوزن تو میره، از دروازه تو نمیره. (یا گاه از دروازه درون نمیآید، گاه از سوراخ سوزن بیرون میرود.) (معنی: کار سخت را به آسانی انجام دادن و کار آسان را به سختی انجام دادن. این ضرب المثل برای کسی بهکار برده میشود که کارهای سخت و نشدنی را بهخوبی انجام میدهد، ولی از انجام کارهای شدنی برنمیآید و آنها را سخت و دستنیافتنی میشمارد. همچنین این مثل را برای کسی بهکار میبرند که توانایی سازگاری یا نرمشپذیری او ناپایدار و متغیر باشد و نتوان به او امید داشت.)
از سه چیز باید حذر کرد، دیوار شکسته، سگ درنده، زن سلیطه.
از سیر تا پیاز چیزی خبر داشتن. (معنی: از چیزی آگاهی کامل داشتن.)
از سیرم و میرم باید ترسید. (معنی: مهمانی که پشت سرهم میگوید نمیخورم و نمیمانم و میروم، چه بسا هم بهخوبی بخورد و هم در رفتن درنگ کند. این مثل برای مهمان ناخوانده و پررو بهکار برده میشود. سیرم بهمعنی سیر هستم و میرم بهمعنی میروم است.)
از شتر پرسیدند چه کسب داری؟ گفت رکابداری. (معنی: این مثل برای کسی بهکار برده میشود که مدعی داشتن هنر یا پیشهایست که با ظاهر یا سرشت او همخوانی و هماهنگی ندارد. رکابدار کسیست که همراه سوارکار است تا او را در سوار و پیاده شدن یاری کند.)
از شُل یکی درمیآید، از سفت دوتا. (معنی: بدهکار بدحساب دو بار میدهد. بدرفتاری در داد و ستد، زیان به همراه دارد. کسی که در پرداخت بدهی خویش سختگیر است، ناچار به پرداخت هزینههای دادگاه و زیانهای دیگر میشود. شُل بهمعنی بدهکار خوشحساب آسانگزار و سفت بهمعنی بدهکار بدحساب سختگیر است.)
از شما به ما رسیده. (معنی: به ما بخشش و نیکویی بسیاری داشتهاید. از شما یاری و مهربانی فراوانی دیدهایم.)
از شیخ علیخان بترسم، از سگش هم بترسم. (معنی: این ضرب المثل زبان حال کسیست که میتواند در برابر ترس از گردنکلفت و زورگو شکیبایی و بردباری کند، ولی در برابر گردنکلفتی و زورگویی زیردستان او بهدنبال ایستادگیست.)
از شیر مرغ تا جان آدمیزاد. (یا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد. یا شیر مرغ و جان آدم.) (معنی: هر چه بخواهی، اینجا هست. از نایابترین چیزها تا باارزشترین چیزها، در اینجا پیدا میکنی. شیر مرغ نشاندهندهی چیزی نایاب و جان آدمیزاد نشاندهندهی چیزی باارزش است.)
از صحن خانه تا به لب بام از آن من - از بام خانه تا به ثریا از آن تو. (وحشی بافقی) (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که بخواهند از تقسیمی ستمگرانه بهویژه تقسیم ارث یاد کنند.)
از صد دینار دوم محروم است. (معنی: این ضرب المثل برای کسانی بهکار میرود که بسیار بدخطاند، هرچند خود بتوانند نوشتهی خود را بخوانند. (داستان: کاتبی بدخط، با همکار بدخطتر از خودش میگفت: بدان حد نوشتهی من ناخواناست که صد دینار برای نوشتن میستانم و صد دینار دیگر نیز از مخاطب برای خواندن. رفیق او آهی کشیده، گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم، چه خود نیز از خواندن نوشتهی خود عاجزم!))
از صدقهی سر کسی. (معنی: از یاری و پشتیبانی کسی بهرهمند شدن. از یاری و پشتیبانی کسی به جایگاهی رسیدن.)
از ضرر هر چه برگردد نفع است. (یا از نصف ضرر برگشتن نفع است.) (معنی: جلوی زیان را گرفتن، اگر بهراستی سود نباشد، همچون سود است؛ زیرا هر چه زیان نباشد، برابر سود است. این ضرب المثل هنگامی که توانایی جلوگیری از زیانی فراهم باشد، بهکار برده میشود تا از زیان بیشتر جلوگیری شود.)
از طلا گشتن پشیمان گشتهایم - مرحمت فرموده ما را مس کنید. (معنی: این ضرب المثل درخواست و خواهشیست برای برگرداندن وضع به گذشته. همچنین این مثل به کسی گفته میشود که وضع را بدتر و ناگوارتر از پیش کرده است. (داستان: رندی به حاکم شهری گفت: چهارپاداران برخلاف عدل هر چه میتوانند بار ستوران میکنند و به چهارپایان ظلم بیحد میشود. حاکم از جوری که بر چهارپایان میرفت متاثر شد و به آن رند دستور داد جلوی دروازهها نظارت کند تا هیچکس بار اضافی بر چهارپایان نگذارد. مرد رند بر سر دروازه ایستاد و از بار هر قاطر یا الاغی که میرسید، مقداری برای خود برمیداشت. کار بهجایی رسید که شاعری از طرف چهارپایان شعری سرود و به حاکم داد که بیت آخر آن به مثل تبدیل شد. خواهشی داریم از آن خر پسند - با خران شهر خود مجلس کنید - از طلا گشتن پشیمان گشتهایم - مرحمت فرموده ما را مس کنید. برگرفته از کتاب هزار و یک لطیفهی شیرین، نوشتهی امیر شیرازی))
از عرش به فرش آمدن. (معنی: از فراز و بلندی به پستی رسیدن.)
از فریاد خر کسی نرنجد. (معنی: بدگویی و دشنام را باید ناشنیده گرفت. این ضرب المثل هنگامی بهکار میرود که بخواهند کسی را در برابر بدگویی و دشنام آدمی پست، وادار به خویشتنداری کنند.)
از قاطرچیگری کفر گفتنش را یاد گرفته است. (معنی: بسیار بدزبان و دشنامگوست. قاطرداران در مثلها به دهندریدگی پُرآوازهاند.)
از قضا سرکنگبین صفرا فزود. (مصرع دوم: روغن بادام خشکی مینمود.) (مولوی) (معنی: هرگاه برای از میان برداشتن سختی و گرفتاری، راهکاری درست بهکار برند، ولی گرفتاریشان بیشتر هم بشود، این ضرب المثل را بهکار میبرند. سرکنگبین یا سرکهی انگبین، شربتیست که از ترکیب عسل، سرکه و نعنا درست میشود و کار آن این است که صفرا را کم میکند. در این ضرب المثل، سرکنگبین بهجای آنکه صفرا را کم کند، آن را بیشتر هم کرده است.)
از قلندر هویی، از خرس مویی. (معنی: درویشان و بینوایان و همچنین تنگچشمان و خسیسان هر چیزی هرچند اندک هم که بگیرند، غنیمت است. قلندر بهمعنی درویش وارسته است. هو نیز بهمعنی او و خداست و همان هو کشیدن درویشان است.)
از قیامت خبر میشنوی - دستی از دور بر آتش داری. (معنی: هر دو مصرع ضرب المثل هستند. مثل مصرع نخست: این مثل زمانی بهکار برده میشود که بخواهند بزرگی آسیب یا پیشامدی ناگوار را بیشتر از آنچه که هست نشان دهند. مثل مصرع دوم: به کسی گفته میشود که از رویدادی بهدرستی آگاهی ندارد و بخواهند به او حالی کنند که از همهی رنجها و سختیهای آن آگاه نیست.)
از کار کرم خیزد و دیزی پرگوشت، از بیکاری ورم خیزد و سیلی بن گوش. (معنی: کار سرآغاز و سرچشمهی نیکی و برکت و بیکاری ریشه و خاستگاه تباهی و زیان است.)
از کاه کوه ساختن. (یا از کاه کوه نساز.) (معنی: چیز کوچک و بیارزش را بزرگ نشان دادن. رویدادی ساده و پیش پاافتاده را بزرگ کردن. گاهی این اصطلاح برای کسانی بهکار برده میشود که با سخنچینیهایشان، رفتار کوچک دیگران را بزرگ کرده و دوبهمزنی راه میاندازند.)
از کدام دست برخاستهاید؟ (معنی: این مثل از کسی پرسیده میشود که چرا خشمگین است و رفتار او با دیگر روزها تفاوت دارد.)
از کرامات شیخ ما این است - شیره را خورد و گفت شیرین است. (معنی: این ضرب المثل به شوخی و ریشخند برای کسی بهکار میرود که دربارهی چیزی پیش پا افتاده و روشن، با آب و تاب فراوان سخن بگوید. دیگر نمونههای این مثل این گونهاند: از کرامات شیخ ما چه عجب - برف را دید و گفت میبارد. از کرامات شیخ ما چه عجب - پنجه را باز کرد و گفت وجب. (داستان کوتاه از کرامات شیخ ما))
از کسی پرسیدند کی آمدی؟ گفت پس فردا. گفتند پس فردا که هنوز نیامده است. گفت جلو افتادم که عقب نیفتم. (یا جلو میافتد که عقب نیفتد. یا پیش افتادم که پس نیفتم.) (معنی: هرگاه کسی برای اینکه از کاری عقب نماند، رعایت زمان مناسب را نکند و چندی جلوتر بهکاری دست بزند، این ضرب المثل بهکار برده میشود.)
از کسی زهر چشم گرفتن. (یا به کسی زهر چشم نشان دادن.) (معنی: کسی را با کاری به سختی ترساندن. زهر چشم بهمعنای نگاه از روی خشم است.)
از کفر ابلیس معروفتر بودن. (معنی: بسیار سرشناس بودن. برای همهی مردم آشنا بودن.)
از کلاهمالی پفاب زدنش را بلد است. (معنی: این مثل به کسی گفته میشود که از شگردهای گوناگون کاری تنها بخش سادهی آن را میداند. در گذشته کلاهها را از نمد درست میکردند و برای این کار نمد را روی چارچوب چوبی میگذاردند و با آبی که در دهان میکردند و به آن میپاشیدند، کمکم به آن ریخت و شکل میدادند و به این کار پفاب زدن میگفتند.)
از کلهی سحر تا بوق سگ. (معنی: بوق سگ از اصطلاحهای بازاریست و دربارهی کسانی بهکار میرود که تا دیرهنگام سرگرم انجام کار هستند. (داستان کوتاه بوق سگ))
از کور پامنار تا کل پاچنار.
از کوره در رفتن. (معنی: خشمگین شدن. برآشفته شدن. به خشم آمدن. آتشی شدن. از جا در رفتن. این اصطلاح برای آدمهای تندخو و خشمگینی که توانایی کنترل خشم خود را ندارند بهکار برده میشود. هرگاه آهنگری بخواهد آهن را در کوره داغ کند، دمای کوره را کمکم بالا میبرد. ولی اگر بالا بردن دمای کوره به یکباره انجام شود، آهن با صدای بلند و ترسناکی از کوره در میرود و به بیرون پرتاب میشود. بر همین پایه، کسی که زود خشمگین میشود همانند همان آهنیست که دمای آن به یکباره بالا برده شده و از کوره در رفته است.)
از کوزه همان برون تراود که در اوست. (مصرع نخست: گر دایره کوزه ز گوهر سازند.) (بابا افضل) (معنی: رفتار، کردار و گفتار هر کس، نشان دهندهی اندیشه و درون اوست.)
از کیسهی خلیفه بخشیدن. (یا از کیسهی خلیفه میبخشد. یا دستش در کیسهی خلیفه است.) (معنی: از دارایی دیگران بخشیدن. دارایی یا چیزِ نداشته را بخشیدن. از داراییهای خودش خرج نمیکند و از داراییهای دیگران سرگرم بخشش کردن است. زمانی که کسی از دارایی دیگران و نه از دارایی خودش میبخشد این ضرب المثل بهکار برده میشود. (داستان کوتاه از کیسهی خلیفه بخشیدن))
از گدا چه یک نان بگیرند و چه بدهند. (یا از گدا چه یک نان بگیرند و چه بدهند، یکسان است.)
از گوشتش نمیخورم، از آبش به من بدهید. (معنی: این ضرب المثل دربارهی کسی کاربرد دارد که بهدست آوردن پول حرام و حلال برایش تفاوتی نداشته باشد، ولی وانمود به درستی کند و با دست پس زند و با پا پیش بکشد. (داستان کوتاه از گوشتش نمیخورم، از آبش به من بدهید))
از گوشهی بامی که پریدیم، پریدیم. (مصرع نخست: دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند.) (وحشی بافقی) (معنی: این مثل برای کسی بهکار میرود که برای رنجشی که دیده، کسی یا جایی را رها کند و دیگر بهدنبال آشتی و بازگشت نباشد.)
از گیر دزد درآمدن و گیر رمال افتادن. (معنی: از آزار نادرستی رها شدن و گرفتار نادرست دیگری شدن. در گذشته برای پیدا کردن دزد، دست به دامن رمال میشدند که او هم به نوبهی خود دزدزده پول زور میگرفت.)
از ما به خیر و از شما به سلامت. (معنی: هرگاه کسی بخواهد راه یا برنامه یا کار خود را از دیگری جدا کند، این ضرب المثل را بهکار میبرد.)
از ما گفتن از شما شنیدن. (معنی: زنهار دادن. زنهاره دادن. آنچه را که نیاز بود و بایستی که میگفتیم، گفتیم؛ پذیرفتن یا نپذیرفتن آن با خودتان است.)
از ماتریکس خارج شدن. (معنی: از توهم و خیال بیرون آمدن. بیدار شدن و واقعیت را دیدن.)
از ماست که بر ماست. (معنی: بدبیاریها و پیشامدهای ناگوار زندگی هر کس، برآیند کارهای خود آن کس است و گناهکار دانستن و سرزنش کردن دیگران کاری نادرست است. (داستان کوتاه از ماست که بر ماست))
از مال پس است و از جان عاصی. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار برده میشود که بسیار تنگدست است و همهی داراییاش رو به پایان است. برای همین، از جان خویش به ستوه آمده و زندگی کردن برایش هیچ ارزشی ندارد. او از نداری و تهیدستی خود آزرده و خشمگین است و چه بسا کار خطرناکی از او سر بزند و جان خود را به خطر بیندازد.)
از محبت خارها گل میشود. (معنی: با مهربانی میتوان دیگران را نرم کرد. با مهربانی و مهرورزی میتوان از خارها، گل ساخت و بدرفتاری و تندخویی دیگران را دگرگون کند.)
از مردی تا نامردی یک قدم است. (معنی: فاصلهی میان مردی تا نامردی بسیار کوتاه است. مرز میان مردی تا نامردی بسیار باریک است. همیشه باید مراقب رفتار خود باشیم، چرا که یک رفتار نادرست کوچک و نابهجا میتواند ما را از راه درست بیرون برده و بهسوی نامردی و نمکنشناسی بکشاند.)
از مسگری هم فقط پشت جنبوندنش برای ما مونده.
از من بدر، به جوال کاه. (معنی: آسیب به من نرسد، اگر میخواهد به دیگران برسد برسد، که از دیدگاه من در جایگاه جوال کاهند و ارزشی ندارند. این مثل را کسی بهکار میبرد که خودخواهی را به بالاترین اندازهی خود برساند و پیشامد ناگوار، پریشانی، دردمندی و آسیب را بر همگان روا دارد و بپسندد، مگر بهخود.)
از منبر پایین نیامدن. (معنی: از پرگویی و پرچانگی دست برنداشتن.)
از مهتری جو دزدیدنش را یاد گرفته است. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که در کاری که بر دوش او گذاردهاند، تنها به سوءاستفاده از آن میاندیشد و دست به آن میزند. در گذشته مهتران که نگهبانان اسبان بودهاند گاه از برای نیاز و تنگدستی بسیار، خویشتن را در خوراک جانور شریک میکردهاند.)
از نا افتادن. (معنی: توان و نیروی خود را از دست دادن.)
از نان شب واجبتر بودن.
از نخورده بگیر بده به خورده. (معنی: از ندار بگیر بده به دارا. تهیدست دارای گذشت و بخشش است و سرمایهدار و دارا، آزمند و فزونخواه است.)
از نوکیسه قرض مکن، قرض کردی خرج نکن. (معنی: از کسی که بهتازگی به پول و سرمایه دست یافته، پولی قرض نکنید، زیرا وی تاب دوری از دارایی و پولش را ندارد و شاید زود پشیمان شود و برای پس گرفتن پولش پیش شما بیاید. پس اگر پولش را هزینه کرده باشید، شاید دادوبیداد بهراه بیاندازد و آبروی شما را ببرد.)
از هر چه بدم میاد، سرم میاد. (یا از هر چی بدم اومد، سرم اومد.) (معنی: از هر پیشامد ناگواری که میترسم دچارش شوم، سرانجام گرفتارش میشوم.)
از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است. (از هر چه میرود سخن دوست خوشتر است - پیغام آشنا نفس روحپرور است.) (سعدی) (معنی: سخن دربارهی هر چیزی خسته کننده است، جز سخن پسندیده و دلپذیر.)
از هر دستی که بدهی، از همان دست پس میگیری. (یا از هر دست بدهی، از همان دست هم میگیری.) (معنی: پیامد و برآیند هر کار خوب و بدی به خود آدم برمیگردد. اگر به دیگران خوبی کنیم، خوبی میبینیم و اگر بدی کنیم، بد میبینیم.)
از هر طرف باد بیاید، بادش میدهد. (یا بوجارِ لِنجان است، هر سو باد میآید باد میدهد.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که بر پایهی سود خود و خوشایند این و آن، باور و دیدگاه خود را پشت سرهم دگرگون کند. کشاورزان در زمان خرمنکوبی و جدا کردن کاه از گندم، جای خود را بر پایهی سوی حرکت و وزش باد دگرگون میکنند. بوجار کسیست که گندم را پاک میکند. لنجان نیز از شهرستانهای استان اصفهان است.)
از هر کسی سلوک به نوعی است محترم - از شیر حمله خوش بود و از غزال رم. (معنی: هر دو مصرع ضرب المثل هستند. مثل مصرع نخست: رفتار با آدمهای گوناگون باید ناهمسان باشد و با هر کسی باید برابر با جایگاه و مقامش رفتار کرد. مثل مصرع دوم: رفتار همراه با درشتی و نرمی دو کس، هماهنگ با سرشت و خو و منش آنان است.)
از هضم رابع گذشتن. (معنی: پول یا چیزی را بسیار پیشتر از آنچه گمان میرفته است هزینه کردن یا بهکار بردن.)
از هفت خان رستم گذشتن. (معنی: سختیها و دشورایهای چندگانه را برای رسیدن به خواستهای پیمودن.)
از همه کس میتوان دختر گرفت، لیکن به همه کس نمیتوان دختر داد.
از هول حلیم در دیگ افتادن. (یا از هول هلیم افتاد تو دیگ.) (معنی: از آزمندی و افزونخواهی فراوان، شتاب کردن و دچار زیان شدن. هرگاه کسی در کاری به دنبال سود فراوان باشد و در این راه اندیشه نکرده و با دیگران نیز مشورت نکند و شتابزده دست بهکار شود، نه تنها سودی نمیکند، با زیان فراوانی هم روبهرو میشود.)
از یکی پرسیدند خربزه میخواهی یا هندوانه؟ گفت هر دو وانه. (معنی: این مثل را زمانی بهکار میبرند که کسی را در گزینش یکی از دو چیز آزاد گذارند و او از برای دلبستگی یا آزمندی هر دو را بخواهد و به اصطلاح هم خدا را بخواهد و هم خرما را.)
اس و قس کسی درست بودن. (معنی: تندرست بودن. تن و بدنی نیرومند داشتن.)
اسب تازی در طویله گر ببندی پیش خر - رنگشان همگون نگردد، طبعشان همگون شود. (میرزا حبیب روحی)
اسب تازی گر ضعیف بود همچنان از طویلهی خر به. (سعدی) (معنی: یک آدم باارزش ای بسیاری آدم بیارزش برتر است.)
اسب حضرت عباس هم جو میخواهد. (معنی: این مثل ما را به پرداخت دستمزد کارگردان و خدمتکاران سفارش میکند.)
اسب خوشرو نیز گهگاهی خورد اسکندری. (معنی: آدمهای دانا و کارآزموده نیز گاهی دچار لغزش و نادرستی میشوند.)
اسب دونده جو خودش را زیاد میکند. (معنی: کارگر در برابر کار خوب خود، دستمزد و پاداش بیشتر دریافت میکند.)
اسب را گم کرده، پی نعلش میگردد. (یا خر را گم کرده، پی نعلش میگردد. یا شتر را گم کرده، پی افسارش میگردد.) (معنی: اصل را از دست دادن و دنبال فرع گشتن. این ضرب المثل را دربارهی کسی بهکار میبرند که اصل باارزش چیزی را از دست دهد و اهمیت ندهد و برای بهدست آوردن فرع ناچیز آن زمان فراوانی بهکار برد و پافشاری نماید. همچنین این مثل برای کسی بهکار برده میشود که بهجای اینکه در اندیشهی کارهای ارزشمند باشد، کارهای کمارزش یا بیارزش انجام میدهد.)
اسب عاریه کم خوراک و تندرو است. (معنی: آدمها از چیزی که به عاریه و قرض گرفته میشود، بهخوبی بهره میبرند، ولی در نگاهداشت آن سستی و تنبلی روا میدارند. این مثل را بیشتر برای خودداری از دادن چیزی به عاریه و قرض بهکار میبرند.)
اسب لاغر میان به کار آید - روز میدان نه گاو پرواری. (سعدی) (داستان کوتاه اسب لاغر میان به کار آید)
اسب نجیب را یک تازیانه بس است. (معنی: این ضرب المثل در زمان ادب کردن کسانی که در رفتار با آنان میخواهند نرمی نشان دهند بهکار برده میشود.)
اسب نقارهچی است. (معنی: این اصطلاح به کسی گفته میشود که پند و گفتار دیگران در او کارساز نباشد. نقارهچی گوشش از سروصدای نقاره پر است و در او آوازها کارگر نمیافتد.)
اسب و استر به هم لگد نزنند. (معنی: این مثل هنگامی بهکار برده میشود که بخواهند درگیری و بدرفتاری خویشاوندان و نزدیکان را با یکدیگر زشت بدانند.)
اسب و استر که به هم افتادند، خر پایمال میشود. (معنی: دو زورمند ناتراشیده که به درگیری و زدوخورد بپردازند، بیگناهان و ناتوانان آسیب میبینند. کاربرد این ضرب المثل را میتوان از درگیری میان دو کس تا جنگهای بزرگ میان چند کشور گسترش داد که در آن مردم بیگناه آسیب میبینند یا کشته میشوند.)
اسب و خر را که یک جا ببندند، اگر همبو نشوند همخو شوند. (معنی: کسانی که با هم همنشینی و همزیستی دارند، خوی و منششان در یکدیگر اثر میگذارند.)
اسب و زن و شمشیر وفادار که دید؟ (مصرع نخست: ابله شدهای وفا ز زن میطلبی؟) (معنی: این ضرب المثل را کسی بهکار میبرد که از زن بیوفایی دیده باشد.)
اسبهای شاهی را نعل میکردند، کک و پشه هم پای خود را بلند کردند. (یا اسبها (شترها) را نعل میکردند، کک هم پایش را بلند کرد.) (معنی: این ضرب المثل هنگامی بهکار میرود که آدمهای پست و ناچیز و یا آدمهای بیهنر و دانش و فرهنگ، خود را در گروه بزرگان و دانشمنان جا بزنند.)
اسباب خانه به صاحبخانه میرود. (یا اسباب خونه به صاحبخونه میره.) (معنی: هر کس لوازم زندگی خود را بر پایهی پسند خود برمیگزیند؛ از همین روی میان لوازم و ویژگیهای شخصی او همانندی و هماهنگی دیده میشود.)
اسبی را که در چهل سالگی سوغان گیرند میدان قیامت را شاید. (معنی: آموزش و پرورش آدمی در پیری و سالمندی، بهره و دستاوردی ندارد. این ضرب المثل به شوخی برای سالخوردگانی بهکار برده میشود که به پیروی از جوانان به آموزش کار یا هنری که توانایی یادگیری آن را ندارند میپردازند. سوغان بهمعنی دواندن و سختی دادن اسب برای ورزیدگی و آماده کردن او در مسابقهی اسبدوانیست.)
استاد پنبهزن، هر چه دیدی دم نزن. (معنی: این ضرب المثل هنگامی بهکار برده میشود که بخواهند جلوی آشکار و هویدا شدن رازهای دیگران را بگیرند. (داستان: روزی پنبهزنی برای لحافدوزی به خانهای رفت. او سرگرم کار خود بود که سروصدای اهل خانه بهگوشش رسید. آنان با هم جر و بحث میکردند و ناسزا میگفتند و در همهی روز که پنبهزن آنجا بود، دعوایشان پایان نیافت. نزدیک غروب، پنبهزن مزدش را گرفت و بهخانهی خود برگشت. هنگام بازگشت، یکی از همکاران پیر و قدیمی خود را دید و ماجرای آن روز را برایش تعریف کرد. دوستش که مردی عاقل بود، گفت: «رفیق، در بیشتر خانهها از این بگومگوها هست. من و تو هنگامی که قدم در خانهای گذاشتیم باید رازهای این خانواده را نگاه داریم؛ یعنی چشم و گوش خود را ببندیم و دیده را نادیده و شنیده را ناشنیده بگیریم. از من به تو نصیحت: استاد پنبهزن، هر چه دیدی، دم نزن!» برگرفته از کتاب داستانهایی از ضرب المثلها، نوشتهی رحیمه قلیزاده.))
استاد، علم! (یا استاد علم، این رنگ به علم نبود. یا اوسا علم، این یکی رو بکش قلم.) (معنی: این ضرب المثل را دربارهی کسی بهکار میبرند که با داشتن آگاهی از گناه بودن کاری، باز آن را انجام میدهد. (داستان کوتاه استاد علم))
استاد معلم چو بود بیآزار - خرسک بازند کودکان در بازار. (سعدی) (معنی: نرمی و مهربانی بیش از اندازه از سوی بالادستان، زمینهساز سوءاستفاده، بینظمی و سرکشی زیردستان میشود. خرسک بازی در گذشته یکی از بازیهای کودکان بوده است.)
استخری که آب ندارد، این همه قورباغه میخواهد چه کار؟
استخوان خرد کردن. (یا استخوان نرم کردن.) (معنی: با رنج و سختی بسیار چیزی بهدست آوردن.)
استخوان ترکاندن. (معنی: رشد کردن. بزرگ شدن. رشد ناگهانی اندام پس از رسیدن به سن بلوغ.)
استخوان لای زخم گذاشتن. (معنی: گرهای را بهدرستی گرهگشایی نکردن، ولی آن را گرهگشوده به آگاهی رساندن. دردی را به درستی درمان نکردن، ولی آن را درمان شده به آگاهی رساندن. سرگردان گذاشتن و کاری را کش دادن. همچنین زمانی که کسی کوشش کند جلوی پیشرفت کسی را بگیرد و یا با گره انداختن در کار، روند پیشرفت او را کُند کند، این ضرب المثل بهکار گرفته میشود. (داستان کوتاه استخوان لای زخم گذاشتن))
استر را گفتند پدرت کیست؟ گفت خالهام مادیان است. (یا به قاطر گفتند بابات کیه؟ گفت آقاداییم اسبه. یا از قاطر پرسیدند بابات کیست؟ گفت ننهام مادیان است.) (معنی: این مثل به شوخی به کسی گفته میشود که تبار و نژادی پست دارد و به آدمی از خانوادهاش بنازد که به دارایی و جایگاهی دست یافته است.)
اسگل کردن. (معنی: کسی را سر کار گذاشتن. کسی را دست انداختن.)
اسم خود را عوض کردن. (معنی: این مثل برای پافشاری بر اینکه این کار نشدنیست بهکار میرود. برای نمونه: اگر او توانست این کار را انجام دهد، من اسمم را عوض میکنم.)
اسم در کردن. (معنی: نامآور و بلندآوازه شدن.)
اسم عزرائیل بد در رفته است. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که برای تندرستی خود کوشش نمیکند و با ناپرهیزی جان خویش را بهخطر مرگ میاندازد؛ با این معنی که او خود عزرائیل خویشتن است.)
اسم کسی بد در رفتن. (معنی: این مثل برای کسی بهکار میرود که به انجام کارهای نادرست و ناشایست، نامآور و پرآوازه شود.)
اسم گذاشتن روی کسی. (معنی: به کسی به نادرستی تهمت زدن. گناهی را به نادرستی به کسی پیوند دادن.)
اسمش را بگو تا من صدایش کنم.
اسمش را نبر، خودش را بیار. (یا اسمشو نبر، خودشو بیار.) (معنی: این ضرب المثل هنگامی بهکار میرود که چیزی ناپسند و ناخوشایند از روی ناچاری بهکار گرفته شود. (داستان کوتاه اسمش را نبر خودش را بیار))
اسناد بستن به کسی. (معنی: به کسی نسبت ناروا دادن. کسی را متهم کردن.)
اشتری در مرغزاری رفت، رفت. (معنی: این مثل هنگامی بهکار برده میشود که بخواهند از آزادی کردار و سوءاستفادهی یکهتازانهی لگامگسیختگان و سرکشان یاد کنند.)
اشتلم کردن. (معنی: به زور و تندی چیزی را گرفتن. لاف زدن. دادوفریاد ساختگی و درون تهی.)
اشتها زیر دندان است. (معنی: خواست و گرایش به خوردن در آدمی، پس از آغاز به خوردن بیشتر میشود. دلبستی به کار در آدمی، پس از آغاز انجام آن کار افزونی میگیرد. این مثل به کسی گفته میشود که برای انجام کاری دودل باشد.)
اشتهای کسی باز شدن. (معنی: خواست و گرایش خوردن در کسی پدید آمدن.)
اشتهای کسی را کور کردن. (معنی: گرایش به خوردن کسی را از میان بردن یا کم کردن.)
اشک تمساح ریختن. (معنی: هرگاه کسی به دروغ و با انگیزهی دستیابی به خواستهی خود، وانمود به گریه کند، میگویند اشک تمساح میریزد. (داستان کوتاه اشک تمساح ریختن))
اشک کباب موجب طغیان آتش است. (معنی: خواهش، زاری و سازش ستمدیده، زمینهساز گستاخ شدن ستمگر میشود.)
اشکش توی آستینش است.
اشک کسی دم مشکش بودن. (یا اشکش دم مشکش است.) (معنی: این ضرب المثل برای آدمهایی بهکار برده میشود که بسیار زود و آسان به گریه میافتند. هنگامی که در مشک را باز میکنیم و آب آن سرازیر میشود، چشمهای این آدمها نیز پر آب هستند و آمادهی ریختن.)
اصفهان نصف جهان. (معنی: اصفهان بهاندازهای دیدنی و زیباست که برابر با زیبایی نیمی از جهان است.)
اصل آش چغندر است. (معنی: این ضرب المثل را به طنز و شوخی زمانی بهکار میبرند که بخواهند آدم کمارزشی را در کاری اثربخش وانمود کنند؛ بدین معنی که همانگونه که اصل آش چغندر است، اصل فلان کار هم فلان کس است.)
اصل کار بر و روست، کچلی زیر موست.
اعصاب برای کسی نماندن. (معنی: ناآرام، خشمگین، برآشفته و پریشان شدن.)
اعصاب کسی خرد شدن. (یا اعصاب کسی داغان یا داغون شدن.) (معنی: به سختی ناآرام، خشمگین و پریشان شدن.)
اعصاب کسی را خط خطی کردن. (یا خط خطی بودن.) (معنی: کسی را ناآرام و خشمگین کردن.)
افادهها طبق طبق، سگها به دورش وَق و وَق. (یا بزرگیها طبق طبق، سگها به دورش وَق و وَق.) (معنی: سگها آدمهای خیابانخواب و ژندهپوش را خوب میشناسند و هنگامی که آنان را میبینند، واق واق میکنند. اگر روزی این آدمها اوضاعشان خوب شود و با سر و سیمای آراسته هم بازگردند، بازهم سگها آنان را میشناسند و برایشان واق واق میکنند. این ضرب المثل برای شناساندن نوکیسهها بهکار برده میشود که هر چه کنند گذشتهیشان از یاد دیگران نمیرود. دیگران با دیدن این آدمهای نوکیسه میگویند: تازه وضعش خوب شده، ولی بهگونهای با افاده رفتار میکند که گویی از دماغ فیل افتاده است. ولی او همان کسیست که با لباس ژنده میگشت و سگها به دورش واق واق میکردند.)
افتادگی آموز اگر طالب فیضی. (مصرع دوم: هرگز نخورد آب زمینی که بلند است.) (پوریای ولی) (معنی: اگر خواستار این هستی که زندگیات پر از بخشش و برکت گردد، با همهی نیرومندی، افتاده باش و با دیگران با فروتنی رفتار کن. در مصرع دوم نیز آدم خودخواه و خودپسند به زمین بلندی همانند شده که هیچ خوبی و نیکی در زندگیاش نمیبیند.)
افسار پاره کردن. (معنی: نافرمانی و سرپیچی کردن. سرکشی و گردنکشی کردن.)
افسار شتر بر دم خر بستن. (معنی: این ضرب المثل نشان دهندهی سپردن کار به آدمهای ناشایست است و اینکه آدمهای ناشایست بدون داشتن توانایی، کاردانی، آموزش و کارآزمودگی، دارای پست و جایگاهی شوند. هر کاری، بسته به بزرگی یا کوچکی و ساده یا پیچیده، باید به آدم شایستهاش سپرده شود، تا از پس آن کار برآید. (داستان کوتاه افسار شتر بر دم خر بستن))
افسرده دل افسرده کند انجمنی را. (مصرع نخست: در محفل خود راه مده هم چو منی را.) (قائم مقام فراهانی) (معنی: این ضرب المثل نشان دهندهی بد بودن افسردگیست و زمانی کاربرد دارد که بخواهند بگویند اگر در دسته و گروهی، حال یک تن خوب نباشد، حال همهی آدمهای آن گروه بد میشود.)
افقی شدن. (معنی: مردن و درگذشتن.)
آقای خودش و نوکر خودش. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که کارگر کسی نیست و برای خودش کار میکند.)
اقبال کسی بلند بودن. (معنی: خوش شانس بودن. بخت با کسی یار بودن.)
اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد. (معنی: روزی دهنده خداست.)
اکل از قفا کردن. (معنی: لقمه را از پشت سر در دهان گذاشتن. کاری را وارونه انجام دادن.)
اگر آخوند مفت گیر کسی بیاید، موشهای خانه را هم عقد میکند. (معنی: این ضرب المثل برای آدم سودجو و مفتخوری بهکار میرود که اگر چیز مفت و رایگانی بهدست آورد، بیشترین بهره را از آن میبرد.)
اگر آشت ندهند ظرفت را هم نمیشکنند. (معنی: این ضرب المثل به کسی گفته میشود که برای گرفتن چیزی رایگان دودل است و بخواهند او را به گرفتن آن که کاری بیخطر و بیگزند است برانگیزانند.)
اگر از در بیرونش کنند، از دیوار میآید. (یا اگر از در بیرونش کنند، از بام میآید.) (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که بخواهند از پافشاری یا دلبستگی کسی یاد کنند که با هر روشی او را از خود میرانند و دور میکنند، بازمیگردد.)
اگر از درد بیگوشتی بمیرم - کلاغ از روی قبرستان نگیرم. (معنی: این مثل از زبان کسی بازگو میشود که با اینکه نیازمند و تنگدست است، ولی بزرگوار و والامنش نیز هست و دست نیاز به سوی ناکسان دراز نمیکند.)
اگر او چغندر نپز است، من هم دیگ نجوشم. (معنی: این مثل را کسی بهکار میبرد که بخواهد خود را از حریف سرسخت خود، استوارتر و سختتر نشان دهد.)
اگر باباش را ندیده بود، ادعای پادشاهی میکرد. (معنی: این ضرب المثل برای آدمهای خودخواهی بهکار برده میشود که خود را بیش از اندازه بزرگ میپندارند. آنان آدمهای تازه به دوران رسیدهای هستند که رگ و ریشهی خود را فراموش کردهاند و اکنون که به دارایی و نان و نوایی دست یافتهاند، خود را بالاتر از دیگران میدانند.)
اگر بار گران بودیم و رفتیم. (معنی: پس از چندی در جایی و نزد کسی بودن، در زمان بدرود و خدانگهدارگویی، این مثل گفته میشود.)
اگر باری ز دوشم برنداری - چرا باری به سربارم گذاری؟ (معنی: این ضرب المثل گله و گلایهی کسیست از کسانی که بار رنجها و سختیها یا اندوه او را بهجای اینکه سبکتر کنند، سنگینتر کردهاند. شاید این مثل از این شعر باباطاهر گرفته شده باشد: ته که باری ز دوشم برنداری - میان بار سربارم چرایی؟)
اگر بپوشی رختی، بنشینی به تختی، تازه میبینمت به چشم آن وختی. (یا اگر بپوشی رختی، نشینی تختی، میبینمت به چشم آن وقتی.) (معنی: اگر جامهی گرانبها بپوشی و بر تخت فرمانروایی بنشینی، باز هم برای من همان آدم دیروزی. این مثل به ریشخند به آدم تازه به دوران رسیدهای گفته میشود که هرچند ظاهر خود و زندگی خویش را آراسته است، ولی در گدامنشی یا خوی پست او دگرگونی رخ نداده است.)
اگر بر دیدهی مجنون نشینی - به غیر از خوبی لیلی نبینی. (وحشی بافقی) (معنی: این ضرب المثل را زمان بهکار میبرند که بخواهند دوستداشتنی و پسندیده بودن کسی را که کمبود و کاستی آشکاری دارد، از نگاه کسی که او را دوست دارد پذیرفتنی نشان دهند.)
اگر برای من آب نداره، برای تو که نان داره. (یا آب برای کسی نداشتن، نان برای دیگری داشتن.) (معنی: اگر برای من سودی ندارد، برای تو که سود دارد. این ضرب المثل دربارهی کسانی بهکار میرود که میدانند این کار برای کارفرما سودی ندارد، ولی برای خودشان دستمزد دارد. هرگاه کسی در انجام کاری که برایش سود دارد، بهانهتراشی کند، میگویند چرا این کار را نمیکنی؟ اگر برای من آب نداره، برای تو که نان داره. (داستان کوتاه اگر برای من آب نداره، برای تو که نان داره))
اگر برکهای پر کنند از گلاب - سگی در وی افتد کند منجلاب. (سعدی)
اگر بشود، چه شود. (معنی: این ضرب المثل دربارهی آدمهای خوشبینی بهکار میرود که گاه خودشان میدانند کاری که سرگرم انجام آن هستند بیهوده است، ولی باز هم بر انجام آن پافشاری میکنند. (داستان کوتاه اگر بشود، چه شود))
اگر به نگاه کردن چیزی میشد یاد گرفت سگ قصاب میشد. (معنی: برای یاد گرفتن کار و پیشهای نباید تنها به نگاه کردن بهشیوهی کار استاد بسنده کرد و افزون بر این باید با انجام دادن آن کمکم کار را فرا گرفت. سگان ولگرد به امید دریافت استخوانی جلو دکان قصابی گرد میآیند.)
اگر پشت گوشت را دیدی، فلان کس (چیز) را خواهی دید. (معنی: این مثل زمانی بهکار میرود که دیدار کسی یا دیدن و دریافت کردن چیزی نشدنی باشد و هرگز روی ندهد. چشم آدمی نمیتواند پشت گوش خود را ببیند.)
اگر پشیمونی شاخ بود، فلانی شاخش به آسمان میرسید.
اگر پلو خوردهایم از بزرگان خوردهایم. (معنی: این مثل زبان حال کسیست که از بزرگواری و والا نگری برخوردار است و زیر بار منت این و آن بهویژه آدمهای پست و فرومایه نمیرود.)
اگر پیش خردمندان خامشی ادب است - به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی. (سعدی) (معنی: دم فرو بستن بههنگام گفتن و گفتن بههنگام خاموشی. با اینکه پیش خردمندان و بزرگان، خاموشی نشانهی ادب است، ولی بههنگام خیراندیشی بهتر است که سخن بگویی. این ضرب المثل ما را سخن گفتن و خاموشی بههنگام سفارش میکند)
اگر پیش همه شرمندهام، پیش دزد رو سفیدم. (معنی: هنگامی که آدم بیگناهی به انجام گناه یا رفتار نادرستی متهم میشود و به هیچ روی نمیتواند بیگناهی خود را ثابت کند، این ضرب المثل را به زبان میآورد. (داستان کوتاه اگر پیش همه شرمندهام، پیش دزد رو سفیدم))
اگر تو مرا عاق کنی، من هم تو را عوق میکنم.
اگر تیغ عالم بجنبد ز جای - نبرد رگی تا نخواهد خدای. (ملا احمد نراقی) (معنی: اگر همهی جهان و همهی آدمها با هم یکی شوند تا کمترین آسیبی به تو برسانند، هیچگاه پیروز و کامیاب نخواهند شد، مگر اینکه خواست خداوند بر آن باشد.)
اگر جراحی رودهی خودت را جا بگذار. (یا اگر جراحی پیزی خودتو جا بنداز.) (معنی: این ضرب المثل به کسی گفته میشود که ادعای کاردانی و استادی در کاری کند، ولی خودش برای انجام آن به دیگران نیاز داشته باشد.)
اگر چاه آب ندارد، برای مقنی نان دارد.
اگر حالا توی سر کسی بزنی، سال دیگر میگوید آخ. (معنی: این مثل به کنایه برای آدم بیحال و بیخیال بهکار میرود.)
اگر حسود نباشد دنیا گلستان است.
اگر حکیمی سر کچل خودت را چاق کن. (معنی: تو اگر حکیم و پزشکی، درد و بیماری خودت را درمان کن. این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که آدم ناتوان و بیدانشی، دربارهی گرفتاری دیگران چارهاندیشی کند.)
اگر خاک هم به سر میکنی، پای تل بلند. (معنی: در همهی کارها و پیشامدهای زندگی، چه خوب و چه بد و چه زشت و چه زیبا، باید بزرگمنش و والامنش بود. این مثل ما را به برگزیدن بزرگان و برتری دادن آنان به فرومایگان سفارش میکند.)
اگر خالهام ریش داشت، آقا داییم بود. (معنی: این مثل نشان از اگرهای بیهوده در زندگی دارد. همچنین این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که کسی پنداشتها و گمانهایی را بازگو کند که در جهان راستین شدنی نباشد.)
اگر خدا بخواهد، از نر هم میدهد. (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که بخواهند از نیروی بیاندازهی خداوند و از شدنی بودن کارهای باور نکردنی آدمی به خواست او یاد کنند و برآورده شدن آرزوهای خود را نشدنی ندانند. (داستان: ابهلی را پرسیدند: چرا بهجای گوسفندان نر، میش نگه نمیداری تا شیر و برهشان سودت دهد؟ گفت: اگر خدا بخواهد، از نر هم میدهد.))
اگر خر نیاید به نزدیک بار - تو بار گران را به نزد خر آر. (فردوسی) (معنی: هرگاه کسی برای کاری مهم نخواهد به دیدن آدمی که از خودش جایگاه پایینتری دارد برود، این ضرب المثل را بهکار میبرند تا او بپذیرد برای دادن کار به دیدن آن کس برود.)
اگر خروس بداند شب تا سخر میخواند. (معنی: اگر کودک این راز را بداند، پشت سرهم آن را نزد این و آن آشکار و بازگو میکند.)
اگر خواهی شوی خوشنویس، بنویس و بنویس و بنویس. (معنی: پیشنیاز خوشنویسی پایداری در نوشتن است. پیشنیاز بهدست آوردن کاردانی و استادی در هر کار، تمرین و تکرار آن است.)
اگر خوراک آسیا را نرسانی، سنگها همدیگر را میسایند.
اگر خیر داشت نامش را میگذاشتند خیرالله. (یا اگر خیر داشت اسمشو میگذاشتند خیرالله.) (معنی: این مثل را زمانی بهکار میبرند که بخواهند از کوشش و پشتکار کم کسی در انجام کار خیر و نیک یاد کنند و از او گلایه نمایند.)
اگر داری زبان چاپلوسی - همت جا در عزاست هم در عروسی. (یا هر که دارد زبان چاپلوسی - هم جاش به عزاست، هم به عروسی.) (معنی: این ضرب المثل دربارهی چاپلوسانی بهکار برده میشود که نخود هر آشند و به هر مهمانی و انجمنی راه دارند.)
اگر دانی که نان دادن ثواب است - تو خود میخور که بغدادت خراب است. (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که بخواهند تنگدستی را از بخشش دیگران بازدارند، یا پندگویی را آگاه کنند تا خود پند خویش بهکار بندد، از آن رو که بیش از دیگران نیازمند است. اصطلاح «بغدادت خراب است» امروزه چندان کاربردی ندارد، ولی در گذشتهی نه چندان دور کنایه از گرسنگی بود و هر کس از گرسنگی و ناتوانی، اندیشهاش خوب کار نمیکرد، دوستان به شوخی میگفتند: «بغدادش خراب است» که کنایه از تهی بودن شکم و معده داشت. شهر بغداد در درازای حکومت ۵۲۵ سالهی خلفای عباسی یکی از زیباترین و باشکوهترین پایتختهای سرزمینهای اسلامی بود. ولی در سال ۶۵۶ هجری قمری هولاکوخان نوهی چنگیزخان به این شهر یورش برد و بنا بر روایتهایی ۸۰۰ هزار نفر از مردم این شهر را از دم تیغ گذراند. در پی این رویداد، بغداد نه تنها از شکوفایی و پیشرفت افتاد، که تا زمانی دراز در این شهر چیزی جز خشکسالی و گرسنگی دیده نمیشد. پس از این، شهر بغداد به بدبختی پُرآوازه شد و هر کس گرسنهای هر کجا میدید میگفت: بغدادش خراب است.)
اگر دردم یکی بودی چه بودی؟ (مصرع دوم: وگر غم اندکی بودی چه بودی؟) (باباطاهر) (معنی: این مثل زمانی بهکار میرود که رنجها و سختیهایی، زندگی را فرا گرفته باشد و باز هم بر آنها افزوده شود.)
اگر دعای بچهها اثر داشت، یک معلم زنده نمیموند.
اگر دعوت گرگ را قبول کردی، سگ را هم همراه خود ببر.
اگر دو بز داشته باشد یکیش را یدک میکشد. (معنی: این مثل دربارهی کسی بهکار میرود که خودفروش و خودنماست و بهویژه بهدنبال آن است که دارایی خود را به رخ دیگران بکشد. بز را در آغل نگاه میداند و یدک نمیکشند.)
اگر دو بز داشته باشم جلوش نمیاندازم. (معنی: این مثل دربارهی کسی بهکار میرود که شایستگی سروسامان دادن یا راهاندازی کوچکترین کاری را ندارد.)
اگر دیدند شوخی، اگر ندیدند جدی. (یا فهمیدی شوخی، نفهمیدی جدی.) (معنی: این ضرب المثل برای کسانی بهکار برده میشود که خواسته و دانسته چیزی را از کسی بدزدند و چون دزدیشان آشکار و مشتشان باز شود، بگویند که خواستهیشان شوخی بوده است نه دزدی.)
اگر را با مگر تزویج کردند - از ایشان کودکی شد کاشکی نام. (معنی: از اگر و کاش و مگر، کاری ساخته نیست. با اگر و مگر و کاش، آرزوها دستیافتنی نمیشوند.)
اگر را کاشتند سبز نشد. (یا کاشکی را کاشتند سبز نشد.) (معنی: با اگر و نویدهای بیهوده، چیزی بهدست نمیآید. با ای کاش گفتن، چیزی تغییر نمیکند. اگر خواستار تغییر هستیم، باید کوشش کنیم و پشتکار داشته باشیم.)
اگر رستم از دست این تیرزن - من و کنج ویرانهی پیرزن. (سعدی) (معنی: هر کس بخواهد بگوید که روزگار گذشتهاش با همهی سختیهایش بهتر از روزگار امروزش است، این ضرب المثل را بهکار میبرد. (داستان کوتاه اگر رستم از دست این تیرزن، من و کنج ویرانهی پیرزن))
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش. (مصرع دوم: حریف خانه و گرمابه و گلستان باش.) (حافظ) (معنی: این مثل برای یادآوری به دوستان بر نگهداری از پیمان خویش بهکار برده میشود.)
اگر ز باغ رعیت مَلِک خورد سیبی - برآورند غلامان او درخت از بیخ. (سعدی) (معنی: این ضرب المثل هنگامی بهکار میرود که بخواهند ستم یا رشوهگیری یا باجخواهی ماموران دولت را دنبالهروی از رفتار همسان دولتمردان بدانند، یا فراگیر شدن ستم را از بالا به پایین بهشمار آورند.)
اگر زاغی کنی، زیقی کنی، میخورمت.
اگر زری بپوشی، اگر اطلس بپوشی، همون کنگرفروشی. (معنی: این ضرب المثل برای آدم تازه به دوران رسیدهای بهکار میرود که با جامههای گرانبها، بهدنبال خودنمایی باشد. زری بهمعنی پارچهی زربفت است.)
اگر زیر ابروبرداری زیر ابروی خودت را بردار. (معنی: این ضرب المثل به کسی گفته میشود که مدعی داشتن کاردانی و هنریست که در او نیست و خود در بهکارگیری از آن هنر نیازمند دیگران است.)
اگر سگ توی پاچهی کسی برود، چخش نمیکند. (معنی: این مثل به کنایه برای آدم بیحال و بیخیال و کسی که با دیگران درگیر نمیشود بهکار برده میشود.)
اگر سنگ از آسمان ببارد. (فلان کار را خواهم کرد.) (معنی: این مثل را زمانی بهکار میبرند که برای انجام دادن کاری همهی نیروی خود را بهکار گیرند و رخ دادن هر گونه پیشامدی را بازدارندهی انجام آن ندانند.)
اگر سنگ به شیشه بخورد، وای به شیشه؛ اگر شیشه به سنگ بخورد، باز هم وای به شیشه. (معنی: آسیبپذیر به هر روی آسیبپذیر است.)
اگر سوزن خیاط گم نمیشد، روزی یک قبا میدوخت. (معنی: نگذاشتن ابزار کار در جای خود و گم شدن آن، زمینهساز از دست دادن زمان و سرانجام کاهش تولید است.)
اگر شبها همه قدر بودی، شب قدر بیقدر بودی. (معنی: فراوانی و تکرار چیزها از ارزشمندی آنها میکاهد.)
اگر صد سال در مشکی زنی دوغ، همان دوغ است، همان دوغ است، همان دوغ. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که خو و منش او با گوشمالی هم اصلاح نشود. همچنین این مثل دربارهی چیزی بهکار برده میشود که سرشت و نهاد آن را بههیچ روی نتوان دگرگون کرد.)
اگر عذر است این نیز بس است. (معنی: این مثل را زمانی بهکار میبرند که کسی به بهانهای پوزشخواه شود. این ضرب المثل همانند مثل روی طناب ارزن پهن کردن است. (داستان کوتاه روی طناب ارزن پهن کردن))
اگر عسل نمیدهی، باری نیش مزن.
اگر علی ساربان است، میداند شتر را کجا بخواباند. (یا اگه علی ساربونه، میدونه شترو کجا بخوابونه.) (معنی: آدم کارآزموده و چیرهدست، تواناست و میداند چه باید بکند. کسی که به راه و چاه آشنا و کارآزموده است، باید او را باور داشت و به او اعتماد کرد. این ضرب المثل در پاسخ به کسانی گفته میشود که به آدمهای کارآزموده و چیرهدست، خُرده گرفته یا ارزش کارشان را کوچک میشمارند.)
اگر عیب داشت میلنگید. (معنی: این مثل را به طنز و شوخی زمانی بهکار میبرند که بخواهند بگویند چیزی یا کسی که دیگران دربارهی آن خُردهگیری میکنند، بیکم و کاست است و چندان کمبودی ندارد.)
اگر فضول نباشد، شاه از کجا میداند پس قلعه کجاست. (معنی: اگر شاه بر روستایی کوچک و سختگذر خراج نهاده، در پی سخنچینی سخنچینان است. این مثل زمانی بهکار میرود که از روی تنگچشمی و بدنهادی، اطلاعاتی به ماموران دهند که زمینهساز گرفتن خراج از کس یا کسان دیگر شود. پس قلعه در گذشته نام روستایی در کوهستان شمال تهران بوده است. این مثل گونههای دیگری دارد همچون: اگر فضول نبود، کسی چه میدانست خم بدره (پشت کوههای نیاسر و قمصر) کجاست، یا اگر فضول نباشد، شاه از کجا میداند علیآباد کجاست.)
اگر فلانی بگه الان روزه، من میگم شبه.
اگر قاطر کسی را رم ندهی، کسی با تو کاری ندارد. (معنی: اگر برای کسی دردسر درست نکنی، کسی هم برای تو دردسر درست نخواهد کرد. کاربرد این ضرب المثل برای زمانیست که بخواهند کسی را از فرجام ستم کردن به دیگران بترسانند. (داستان کوتاه اگر قاطر کسی را رم ندهی، کسی با تو کاری ندارد))
اگر کلاغ جراح بود، ماتحت خودش و بخیه میزد.
اگر کلید دری را نداری قفلش نکن، اگر کسی را دوست نداری خردش نکن، اگر دست کسی را گرفتی رهایش نکن.
اگر گوشت نخوردیم، چغندر هم نخوریدم. (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که بخواهند افتادگی و فروتنی فراوان نداشته باشند و خود را بخشی از لایهی متوسط جامعه بهشمار آورند.)
اگر لب بترکاند. (معنی: با کوتاهترین سخن و کمترین خواهش کسی، کاری را انجام دادن.)
اگر لر به بازار نرود بازار میگندد. (معنی: لُر در این مثل بهمعنی آدام سادهدل و نادان است. اگر آدم سادهدل و نادان به بازار برود، هم کالای بهدرد نخور و بیارزش میخرد و هم بهای گزاف میپردازد؛ از همین روی بازار رونق میگیرد.)
اگر مردی سر این دسته هونگ رو بشکن. (یا اگر مردی سر دسته هاون را بشکن.) (معنی: اگر نیرومند و زورمند هستی، به کسی که مانند خودت نیرومند است، زورت را نشان بده، نه به آدمهایی ناتوان و کمزور همچون من. این ضرب المثل بیشتر به آدمهای گردنکلفتی گفته میشود که به دیگران زور میگویند. (داستان: کلی را زخم تگرگ سر بشکست. دوان به مطبخ شده دستهی هاونی بیاورد و به زیر آسمان نگاه داشته و گفت: اگر مردی سر هاون را بشکن.))
اگر مرغی تخم بگذار و اگر خروسی بانگ بردار. (معنی: این ضرب المثل را دربارهی کسی بهکار میبرند که با بهانههای گوناگون از انجام کارهایی که بر دوش او میگذارند، فرار میکند و کارها و پیشههای دیگری را شایستهی خود میداند.)
اگر مسجد خراب است محرابش بهجاست. (معنی: این ضرب المثل دربارهی زنی بهکار میرود که پا به سالهای پیری نهاده، ولی با این همه نشانههای زیبایی روزهای جوانی هنوز در چهرهی او هویداست.)
اگر من بگویم ماست سفید است، او میگوید سیاه است. (یا اگر بگوید ماست سفید است، من میگویم سیاه است.) (معنی: این مثل را کسی بهکار میبرد که حریف سرسخت او، با او ستیز و یکدندگی میورزد و گفتههای روشن او را نادرست میشمرد.)
اگر من منم پس کو کدوی گردنم. (معنی: این مثل برای کسانی بهکار برده میشود که در کارهایشان بسیار سادهاندیش هستند و از روی اندیشه رفتار نمیکنند. (داستان کوتاه اگر من منم پس کو کدوی گردنم))
اگر نان گندمت نیست زبان مردمی تو را چه شد؟ (معنی: این ضرب المثل به کسی گفته میشود که برای بهدست آوردن دلهای مردم نه تنها ندار و تنگدست است و نمیتواند چیزی ببخشد، که از خوشزبانی هم دریغ میورزد و با تندگویی همه را از خود میرنجاند.)
اگر مهمان یک نفر باشد، صاحبخانه برایش گاو میکشد.
اگه نیزنی چرا بابات از حصبه مرد؟ (یا تو که نیزن بودی، چرا آقا داییت از حصبه مرد؟) (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار برده میشود که با داشتن توانایی یا چیرهدستی در کاری، نمیتواند از آن برای از میان برداشتن گرفتاریاش بهره گیرد. همچنین این مثل میگوید: تو اگر همانند نیزن میتوانی در آیین سوگواری به دیگران دلداری و آرامش دهی، چگونه است که نمیتوانی برای اندوه و سختی خود از آن بهره گیری؟. «حصبه» بیماریای عفونیست که گسترش و واگیری آن از راه آب و خوراک آلوده روی میدهد. در گذشته بر این باور بودند که واگیری بیماری حصبه از راه دهان و دموبازدم رخ میدهد، بنابراین نیزنها که همیشه نی را دهان داشتند، بیشتر در دسترس گرفتاری به این بیماری بودند.)
اگر نخوری همیشه داری. (معنی: این مثل به شوخی و از روی فریب به کسی گفته میشود که چیزی را به اندازهای کم داده باشد؛ با این معنی که اگر بخشش نکنی، همیشه داراییات بهجا خواهد ماند و چیزی از آن کم نمیشود.)
اگر هست مرد از هنر بهرهور - هنر خود بگوید، نه صاحب هنر. (سعدی)
اگر هفت سگ صورتش را بلیسند سیر میشوند. (معنی: این مثل برای کسی که چهرهای بسیار آلوده دارد بهکار برده میشود.)
اگر همه گفتند نان و پنیر، تو سرت را بگذار و بمیر. (یا اگر همه گفتند نون و پنیر، تو سرت را بگذار زمین و بمیر.) (معنی: این مثل با زبانی تند و زننده به کسی گفته میشود که او را ناشایست بشمرند و سزاوار اینکه دیدگاهش را بازگو کند ندانند.)
اگر همهی دنیا را گندم بگیرد، خوراک کبک ریگ است. (معنی: این مثل چندین معنی دارد. آدمهای فرومایه با آنکه نعمت فراوان است، باز هم پیرو پستنهادی خود هستند. فراوانی نعمت در خورد و خوراک بینوایان تاثیری ندارد. عادتهای خوردن و گونهی خوراک کسانی که به آن خو گرفتهاند، به آسانی نمیتوان دگرگون کرد.)
اگر یار اهل است کار سهل است. (معنی: زمانی که دوست شایسته باشد، همهی سختیها آسان میگردد.)
اگر یک بار مغبونم کردی کور شوی، اگر دو بار مغبونم کردی خودم کور شوم. (معنی: این ضرب المثل زبان حال کسیست که یکبار فریب خورده و کارآزموده شده است و نمیخواهد دوباره فریب بخورد.)
اگر یک من ارزن روی سر کسی بریزند، یک دانهاش هم به زمین نمیریزد. (یا از سر تا پایش یک من ارزن بریزند، دانهای به زمین نیاید.) (معنی: این مثل به کسی که جامهاش ژنده و پاره است گفته میشود. همچنین این ضرب المثل به کنایه برای آدم آبلهرو هم بهکار برده میشود.)
اگه هوسه، یک دفعه بسه. (یا اگر هوس است، همین هم بس است.) (معنی: تکرار کاری که از روی کنجکاوی یا آزمایش یا هوس انجام شود، خوشایند و دلچسب نخواهد بود. همچنین این مثل را زمانی بهکار میبرند که از کسی انجام دوبارهی کاری را بخواهند که پیش از آن آزموده بوده و برایش خوشنودی به همراه نداشته است.)
الدرم بلدرم کردن. (معنی: با انگیزهی ترساندن کسی سخنان درشت گفتن. ناسزا و بدوبیراه گفتن.)
الرحمان کسی را خواندن. (یا الرحمن چیزی را خواندن.) (معنی: کار کسی را پایان یافته دانستن. کسی را مردنی و رفتنی بهشمار آوردن. ریشهی این مثل از آنجاست که بر بالین آدم رو به مرگ سورهی الرحمان میخوانند.)
الف در جگر داشتن. (یا الف در جیگر داشتن.) (معنی: با سواد بودن. چیزی بار کسی بودن.)
الف را از ب نشناختن. (یا الف را از ب تشخیص ندادن.) (معنی: این اصطلاح برای آدمهای کمسواد یا بیسواد و یا نادان و بیخرد بهکار برده میشود.)
الکی خوش. (معنی: این اصطلاح برای کسی بهکار میرود که خوشی و شادمانی بیهوده و نابهجا دارد.)
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود. (مصرع نخست: دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت.) (حافظ) (معنی: این مثل هنگامی بهکار برده میشود که دستاورد رنجها و کوششها و در پی آن، اندوختههای کسی بهدست دیگری برسد که به ریختوپاش و هدر دادن آن دست بزند.)
الم شنگه راه انداختن. (معنی: دادوفریاد و آشوب بهراه انداختن. جاروجنجال و هیاهو بهپا کردن.)
النگ دولنگ. (یا النگ و دولنگ.) (معنی: ابزار و لوازم بیش از اندازه و به دردنخور. زیور بیش از اندازه و چشمگیر. همچون: هر چه النگ و دولنگ داشت، به خودش آویزان کرده بود.)
الهی دست به خاکستر بزنی طلا بشه. (معنی: این ضرب المثل دعاییست که برای بهتر شدن زندگی و پیشرفت در کارهای دیگران میکنند.)
امامزاده است و همین یک قندیل. (معنی: همهی دارایی ناچیز خویش را برشمردن. تهیدستی و بینوایی خویش را بهزبان آوردن.)
امامزادهای که با هم ساختیم. (معنی: هرگاه دو یا چند تن در انجام کاری با یکدیگر همدستی و زدوبند کنند، ولی هنگام بهرهبرداری، یکی از آنان نادانی کند و در پی آن برآید که همان نقشه و زدوبند را برای دوست یا دوستان همپیمانش بهکار ببندد، این ضرب المثل بهکار گرفته میشود، تا دوست و شریک، بدخواهی و بداندیشی نکند و ارزش پیمانداری و نمکشناسی را نگاه دارد. (داستان کوتاه امامزادهای که با هم ساختیم))
امان از خانهداری، یکی میخری دو تا نداری. (معنی: هر اندازه که میخریم، باز هم کم میآید. همچنین این ضرب المثل زمانی بهکار برده میشود که چیز تازهای برای خانه خریده باشیم، ولی چیز دیگری خراب شده باشد و ناچار به جایگذین کردن آن چیز خراب باشیم.)
امان از دوغ لیلی، ماستش کم بود آبش خیلی. (معنی: این ضرب المثل دربارهی کسی بهکار میرود که پیمانها و نویدهایش فراوان و بر پیمان ماندنش هیچ باشد.)
امتحان خود را پس دادن. (معنی: از آزمایش سربلند یا سرشکسته بیرون آمدن. شایستگی یا ناشایستگی خود را نشان دادن.)
امروز توانی و ندانی، فردا که بدانی نتوانی.
امروز نقد فردا نسیه. (معنی: در این ضرب المثل فردای نسیه هیچگاه نخواهد آمد، زیرا خرید نقد جلو فرا رسیدن فردای نسیه را خواهد گرفت. از آنجایی که هر فردایی که فردا برسد، امروز میشود، پس این ضرب المثل بدین معنیست: نسیه داده نمیشود.)
امشب که ما دزد شدیم مهتاب شد. (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که در پی انجام دادن کاری باشند که پیشتر میخواستند انجام دهند، ولی پیشامدی که جلو این کار را میگیرد رخ دهد. دزد در تاریکی شب به دزدی میرود، نه در مهتاب.)
امید به از پیش خورد. (معنی: آرزوی رسیدن به خواستهای، دلچسبتر و دلپذیرتر از رسیدن به آن است. این مثل زمانی بهکار برده میشود که برای برآورده شدن آرزویی، راه دور و درازی در پیش باشد.)
امیدواری یعنی پیروزی.
انتظار بدتر از مرگ است. (معنی: انتظار و چشم بهراه بودن، بیتابی، دلواپسی و پریشانی بههمراه دارد و شکیبایی و بردباری در آن، توانفرسا و جانکاه است.)
انداختن و در رفتن. (معنی: سر کسی کلاه گذاشتن و فرار کردن. کالای کمارزش به کسی فروختن و از دسترس دور شدن.)
اندازه نگهدار که اندازه نکوست. (معنی: در هر کاری میانهروی داشته باشیم؛ نه تندروی کنیم، نه کمکاری. کسی که در کارهایش تندروی و کمکاری نمیکند، هیچگاه افسوس نمیخورد. (داستان کوتاه اندازه نگهدار که اندازه نکوست))
اندک اندک خیلی شود؛ قطره قطره سیلی.
اندکدان بسیارگوست.
انسان جایز الخطاست. (معنی: آدمی اجازه دارد که دچار لغزش و گناه شود. آدمی پاک و معصوم نیست و گاهی رفتار نادرست دارد.)
انشاءالله گربه است. (معنی: در گذشته حمام رفتن و از میان بردن آلودگی و نجاست به این سادگی نبود. آدمهای دیندار صبح زود به حمام میرفتند و پس از آن برای خواندن نماز راه مسجد را در پیش میگرفتند. یک روز مردی به حمام میرود. کار شستشو و پاکیزگی که به پایان رسید، از مسجد که بیرون آمد، سگی به درون آبی جست و سرتاپای مرد را نجس کرد. مرد خواست از تاریکی شب بهره برده و برای خودش بهانهای برای دوباره حمام نرفتن جور کند. برای همین گفت: «انشاءالله گربه است.» این ضرب المثل زمانی بهکار برده میشود که کسی با آگاهی از درستی چیزی، بر پایهی سودجویی شخصی، خودش را به نادانی بزند.)
انگار کمر غول را شکسته. (یا انگار شاخ غول را شکسته.) (معنی: گمان میکند کار بزرگی انجام داده است.)
انگار ماست تو دهنشه. (معنی: این اصطلاح برای کسی که شل و وارفته سخن بگوید بهکار میرود.)
انگشت انگشت مبر، تا خیک خیک نریزی. (معنی: زمانی که کسی با پول حرام در پی گردآوردن داراییست، برای آگاه کردن او به پیامدهای کارش این ضربالمثل را بهکار میبرند. (داستان کوتاه انگشت انگشت مبر، تا خیک خیک نریزی))
انگشت به دهان ماندن. (معنی: شگفتزده شدن. دچار شگفتی فراوان شدن.)
انگشت در سوراخ زنبور کردن. (یا انگشت در لانهی زنبور کردن یا چوب به لانهی زنبور کردن). (معنی: کارهای خطرناک انجام دادن. به پیشواز خطر رفتن. برای خود دردسر درست کردن. از روی نادانی خود را به خطر انداختن. با گروهی نیرومندتر از خود به پیکار برخاستن.)
انگشت کوچک کسی نبودن. (یا انگشت کوچک فلان نتواند شد. یا انگشت کوچک فلانی هم نمیشود. یا ناخن کوچکهی کسی هم نبودن.) (معنی: توانایی خودنمایی و خودی نشان دادن در برابر او نداشتن. شایستگی برابر با او را نداشتن.)
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس - تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت. (ناصرخسرو) (معنی: هیاهو و جنجال با هیاهو و جنجال پاسخ داده میشود. اگر با انگیزهی آزار، درب خانهی کسی را با انگشت تلنگری بزنی، باید چشم به راه این باشی که صاحبخانه در تلافی، با مشت به درب خانهات بکوبد.)
انگشتنما شدن. (معنی: سرشناس و نامآور شدن. کسی که بسیاری از مردم او را بشناسند و به یکدیگر نشان دهند، بهویژه از دیدگاه منفی. کسی که با ویژگی بد و زشت، در میان مردم انگشتنما شده باشد. رسوا، بدنام و بیآبرو شده.)
انگشت نمک است خروار هم نمک. (معنی: شوری سرانگشتی نمک همانند شوری خرواری از آن است. از بخشش اندک همچون بخشش بسیار، باید سپاسگزار و نمکشناس بود.)
انگل شدن. (معنی: وبال گردن شدن. دستوپاگیر و سربار شدن.)
انگور خوب نصیب شغال میشود. (یا میوهی خوب نصیب شغال میشود.) (معنی: پول و دارایی، یا آرامش و آسایش و یا پیروزی و کامیابی را بیشتر کسانی بهدست میآورند که شایستگی و سزاواری آن را ندارند.)
انیس و مونس. (معنی: یار و یاور. همراه و همدل. همنشین و همدم.)
او چیزی گفت ما را خوش آمد ما نیز چیزی نوشتیم تا او را خوش آید. (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که تعارف زبانی را با چیزی همانند آن پاسخ دهند و از یاری دیگری یا برآوردن درخواست وی دریغ ورزند. (داستان: گویند شاعری لئیمی را مدح گفت. ممدوح به صلت به او حوالت چند خروار غله داد. عامل که بخل خداوندگار میدانست، به نزد خواجه آمد و تکلیف خواست. خواجه گفت: هیچ نباید داد، چه آن روز او چیزی گفت ما را خوش آمد ما نیز چیزی نوشتیم تا او را خوش آید.) (داستان کوتاه وعدهی سر خرمن دادن))
اول اندیشه، وانگهی گفتار.
اول اینو که زاییدی بزرگ کن. (یا همین را که زاییدهای بزرگ کن.) (معنی: نخست کاری که آغاز کردهای را به پایان برسان و دستاوردش را ببین، سپس به کار دیگری بپرداز.)
اول بچش، بعد بگو بینمکه.
اول برادریت را ثابت کن. (یا اول برادریت را ثابت کن، بعد ادعای ارث و میراث کن.) (معنی: هرگاه آدم پررویی چشمداشت این را داشته باشد که دیگران به وی اعتماد کرده و او را شریک دارایی و سود خویش بدانند، آنان این ضرب المثل را برایش بهکار میبرند.)
اول بقالی و ماست ترش فروشی.
اول پدر پیر کشد رطل گران را - تا مدعیان خرده نگیرند جوان را. (سعدی) (معنی: در آغاز پدر پیر از پیالهی بزرگ پی در پی مینوشد تا لافزنان برای شرابنوشی به جوان خرده نگیرند. این مثل در مهمانیها و در آغاز خوردن و نوشیدن، به بزرگترین و سالخوردهترین کسی که در میان گروه است گفته میشود تا ارج و بزرگی او نگاه داشته شود. رطل بهمعنای پیالهی بزرگ شراب است.)
اول پیاله و بدمستی.
اول جلو خونهی خودت و جارو کن بعد خونهی همسایه.
اول خویش سپس درویش. (معنی: برای بهرهمندی از چیزی، خود آدمی و خویشاوندان او بر دیگران سزاوارترند.)
اول رفیق، آنگه طریق. (معنی: در زمان سفر، داشتن یار و یاور شادیبخش است.)
اول طعام آخر کلام. (معنی: باید در هنگام خوردن، از پرگفتن پرهیز کرد. نخست خوراک بخوریم و سخن گفتن را به پس از آن واگذار کنیم. این مثل در هنگام خوردن خوراک به کسی گفته میشود که سخن گفتن او جلو خوردن خود او را گرفته و زمینهساز رها کردن دیگران از پرداختن به سفره میشود.)
اولاد، بادام است؛ اولادِ اولاد، مغز بادام. (یا اولاد، بادام است؛ نوه، مغز بادام.) (معنی: باور پدربزرگها و مادربزگها بر این است که نوه از فرزند هم دوستداشتنیتر است.)
اونایی که برای شما آرزوست، برای ما خاطره است. (معنی: این راه رو من پیشتر رفته و آزمودهام. این مثل بیشتر برای روکمکنی بهکار برده میشود.)
اهل بخیه. (معنی: اهل بخیه در لغت بهمعنای کسی است که کار دوزندگی دارد و یا گاهی بهمعنای سازشکار و رازدار هم بهکار میرود. اهل بخیه در فرهنگ مردم نیز، کنایه از برخی کارهای بزه و بزهکاری دارد. برای نمونه، زمانی که کسی بخواهد با زبان رمز، هم منقل و هم محفل خود را به دیگری آشنا کند، میگوید: «فلانی هم اهل بخیه است» که گونهای شوخی و نیشخند نیز بهشمار میرود. این اصطلاح بیشتر برای آدمهای معتاد بهکار برده میشود و ریشهای بر پایهی یک شوخی خیابانی دارد. هنگامی که کسی اعتیاد دارد، میگویند عملی است و عمل دارد. از سویی، کسی که پزشک است و عمل جراحی انجام میدهد، باید بخیه بزند. برای همین با جمع کردن این دو، میگویند معتاد اهل بخیه است. (داستان کوتاه اهل بخیه))
ای آقای کمر باریک، کوچه روشن کن و خانه تاریک. (معنی: این ضرب المثل را بیشتر زنان برای مردی بهکار میبرند که در خانه بدخویی و ترشرویی میکند و در بیرون از خانه، شادمان و خندهروست.)
ای بسا آرزو که خاک شده. (مصرع نخست: ور بمردیم عذر ما بپذیر.) (شیخ بهایی) (معنی: این مثل هنگامی بهکار برده میشود که بخواهند از برآورده شدن آرزوهای دور و دراز خود ناامید باشند و زندگانی خود را کوتاهتر از آن بدانند که به انجام رسیدن آرزوهایشان را ببیند.)
ای داد بیداد. (یا ای داد و بیداد.) (معنی: این اصطلاح بههنگام افسوس، اندوه و رنج و یا زمان رویارویی با پیشامدی ناگوار بهکار برده میشود.)
ای دوست بر جنازهی دشمن چو بگذری - شادی مکن که با تو همین ماجرا رود. (سعدی) (معنی: این ضرب المثل هنگامی کاربرد دارد که بخواهند کسی را از شادی کردن بر مرگ دشمنی که مرگ او را آرزو میکرده بازدارند.)
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد. (مصرع نخست: در هوا چند معلق بزنی و جلوه کنی.) (حافظ) (معنی: این مثل را زورمندی بهکار میبرد که بخواهد کسی را به آزار یا نیستی و نابودی تهدید کند.)
ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار - تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت. (ناصرخسرو) (معنی: این ضرب المثل هنگامی بهکار برده میشود که کشندهی کسی خود بهدست دیگری کشته شود و انتقام خون آن کس گرفته شده باشد.)
ای که پنجاه رفت و در خوابی - مگر این پنج روز را دریابی. (سعدی) (معنی: این ضرب المثل هشداریست برای کسانی که بخش بزرگی از زندگانی خویش را در سستی و ناآگاهی سپری کردهاند و امید است تا از زمانهای مانده بهرهمند شده و بهتر کوشش کنند.)
ای گرفتار پایبند عیال - دیگر آسودگی مبند خیال. (سعدی) (معنی: این ضرب المثل برای نشان دادن دلسوزی و همدردی یا هشدار به کسی که دارای زن و فرزند است بهکار برده میشود.)
ای مگس عرصهی سیمرغ نه جولانگه توست - عِرض خود میبری و زحمت ما میداری. (حافظ) (معنی: هر دو مصرع ضرب المثل هستند. مثل مصرع نخست: این ضرب المثل زمانی بهکار برده میشود که آدم پست و کممایه یا ناتوانی در برابر آدمی بزرگ و توانا به خودنمایی و رقابت بپردازد. مثل مصرع دوم: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که با کارهای سبکسرانه و آبروبربادده خود، زمینهساز آزار و دردسر دیگران میشود. (داستان: ملامگس از بزرگان دربار شاه اسماعیل صفوی، بهواسطهی طینت بد خود همواره از حافظ بدگویی میکرد و او را کافر میخواند و از شاه اسماعیل درخواست میکرد که هر چه زودتر آرامگاه حافظ را با خاک یکسان کند. پس از پافشاری فراوان، شاه اسماعیل از سماجت ملامگس بهتنگ آمد و بهدیوان حافظ تفال زد و این بیت آمد: «ای مگس عرصهی سیمرغ نه جولانگه توست - عرض خود میبری و زحمت ما میداری». به این ترتیب پاسخ دندانشکنی به ملامگس داد و از آن زمان این بیت بهعنوان مثل کموبیش بر سر زبانها افتاد. برگرفته از کتاب امثال و حکم تاریخی، نوشتهی رحیم اکبری.))
ایراد بنی اسرائیلی. (یا ایراد بنی اسرائیلی گرفتن.) (معنی: خردهگیری و بهانهگیری بیجا کردن. این ضرب المثل زمانی بهکار برده میشود که کسی برای درستانگاری کارهای خود، بهانههای نادرست بیاورد. (داستان کوتاه ایراد بنی اسرائیلی))
ایز گم کردن. (یا رد گم کردن. یا رد پاشو گم کردن. یا ایز به گربه گم میکنه. یا پی به گربه گم میکنم.) (معنی: پی گم کردن. پوشیدن رد پای. نشانهای را از میان بردن. جوینده را به گمراهی انداختن. با نشانیهای دروغین کسی را گمراه کردن. هرگاه کسی بخواهد خودش را به نادانی بزند تا دیگران را گمراه کند، این ضرب المثل را برایش بهکار میبرند. (داستان: چون خواهند گربهای را از خانه بیرون کنند، آن را به جاهای دور برند تا راه گم کرده، دیگر بار راه بهخانه نبرد. برای همین آن را به کیسه کنند و در کیسه محکم سازند، بدین گمان که گربه به روز و شب ستارگان را بیند و به راهنمایی آنها از راه دور نیز به خانه بازگردد. گویند مردی قزوینی بدین قصد گربهای در کیسه میبرد. آشنایی بدو رسیده و پرسید: کجا روی؟ گفت: به دروازهی ری. گفت: تو هنوز دروازهی ری نشناختهای، این راه به دروازهی رشت رود. قزوینی آهسته گفت: آرام! پی به گربه گم میکنم.)
این آشی است که خودم برای خودم پختم. (معنی: این گرفتاری و سختی را خودم برای خودم پدید آوردم.)
این استر چموش لگدزن از آن من - آن گربهی مصاحب (میومیوکن) بابا از آن تو. (وحشی بافقی) (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که بخواهند از تقسیمی ستمگرانه بهویژه تقسیم ارث یاد کنند.)
این به اون در. (یا این به آن در.) (معنی: رفتار امروز من، واکنش به رفتار دیروز توست. این اصطلاح همانند ضرب المثل «چیزی که عوض داره گله نداره» است. هرگاه کسی ستمی ببیند و پس از چندی ستمکار را به سزای کارش برساند، این ضرب را بهکار برده و میگوید: این به اون در.)
این پا و آن پا کردن. (یا این پا و آن پا شدن.) (معنی: این اصطلاح برای کسی بهکار برده میشود که برای انجام کاری دودل و سرگردان است.)
این تو بمیری، از آن تو بمیریها نیست. (معنی: این بار مانند بارهای پیش نیست. این بار نمیتوانی همچون بارهای پیش بهسادگی از دستم رهایی یابی. این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که کسی بخواهد دیگری را تهدید کرده و بترساند.)
این جهان کوه است و فعل ما ندا - سوی ما آید نداها را صدا. (مولوی) (معنی: این جهان مانند کوه است و رفتار و کردار ما مانند بانگ و فریادیست که در کوه پژواک میافکند و بیگمان هر فریادی که در کوه بزنیم، پژواک آن دوباره بهسوی ما باز میگردد. این مثل بدین معنیست که دستاورد و برآیند رفتار و کردار هر کس، سرانجام گریبانگیر خود وی میشود.)
این حرفها برای فاطی تنبون نمیشه. (معنی: سخن گفتن و پند دادن به تنهایی بهدرد نمیخورد. باید بهجای سخن گفتن، کاری کرد. این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که از کسی چشمداشت انجام کاری را دارند، ولی بهجای انجام کار، پشت سر هم سخن میگوید و ایده میدهد!)
این خر نشد خر دیگر، پالان میسازیم رنگ دیگر. (یا این خر نشد خر دیگه، پالون میدوزم رنگ دیگه.) (معنی: این ضرب المثل را هنگامی بهکار میبرند که از انجام شدن کاری بهدست کسی ناامید شوند و یافتن کسی همانند او را کاری آسان بدانند.)
این خمیر خیلی آب میبره.
این دست را مباد بر آن دست احتیاج. (معنی: این مثل زمانی بهکار میرود که دراز کردن دست نیاز بهسوی نزدیکان را کاری سخت و دشوار بدانند.)
این دغل دوستان که میبینی - مگسانند گرد شیرینی. (سعدی) (معنی: برخی از دوستان تنها در زمان خوبی و خوش در کنار ما هستند و در سختیها از ما دور میشوند. دوستیهای ظاهری آنان بر پایهی سودجویی پدید میآید و زمانی که بهرهمندیهایشان پایان یافت، به دوست خود پشت میکنند.)
این رشته سر دراز دارد. (در زلف بتان، مپیچ، ای دل - کاین رشته سری دراز دارد) (امیرخسرو دهلوی) (معنی: این ماجرا به این زودیها پایان پیدا نخواهد کرد. این ضرب المثل زمانی بهکار برده میشود که برای کسی گرفتاری و دردسری رخ دهد و هر بار بهجای گشایش، سختتر و پیچیدهتر شود.)
این ره که تو میروی به ترکستان است. (مصرع نخست: ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی.) (سعدی) (معنی: این مثل بهگونهی هشدار به کسی گفته میشود که برای رسیدن به خواستهاش، راه و روش درست و پسندیدهای پیش نگرفته باشد. راه ترکستان رو به شمال و راه کعبه که راه خداست رو به جنوب است.)
این زمان بگذار تا وقت دگر. (مصرع نخست: شرح این هجران و این خون جگر.) (مولوی) (معنی: این مثل هنگامی بهکار برده میشود که از کسی بخواهند انجام دادن کار یا گفتگو دربارهی چیزی را به آینده بسپارد.)
این سبو گر نشکند امروز فردا بشکند. (معنی: این ضرب المثل هنگامی بهکار میرود که پیش آمدن رویدادی شوم یا ناگوار را صددرصدی و آسیبپذیری را چارهناپذیر بهشمار آورند.)
این شتر را جای دیگری بخوابان. (معنی: این ضرب المثل دربارهی کسانی بهکار گرفته میشود که میخواهند رفتار نادرستی را از خود دور کنند و پیامدهای آن کار را به گردن دیگری بیندازند. همچنین این ضرب المثل این نکته را یادآوری میکند که هر کسی باید بار پاسخگویی کار خود را بپذیرد و آن را به گردن دیگری نیندازد. (داستان کوتاه این شتر را جای دیگری بخوابان))
این شکم بیهنر پیچپیچ - صبر ندارد که بسازد به هیچ. (سعدی) (معنی: این مثل برای کسی بهکار میرود که با آز و شتابزدگی پرخوری کند.)
این طفل یک شبه ره صد ساله میرود. (مصرع نخست: طی مکان بیین و زمان در سلوک شعر.) (حافظ) (معنی: این مثل دربارهی کسی بهکار برده میشود که در زمانی کوتاه پیشرفتها یا پیروزیهای پرشتاب و چشمگیری بهدست آورده باشد.)
این قافله تا به حشر لنگ است. (مصرع دوم: سبحانالله این چه رنگ است.) (ملک الشعرای بهار) (معنی: این ضرب المثل هنگامی بهکار برده میشود که سختیها و پیشامدها یا ناسازگاری همراهان و همکاران جلو پیشرفت کار را بگیرد.)
این قبایی است که برای تو دوخته شده. (معنی: این چیز یا کس یا کار، درست در اندازه و جایگاه توست و بهدرد تو میخورد.)
اینقدر چریدی، کو دنبهات؟ (یا این همه چریدی، کو دنبهات؟) (معنی: این ضرب المثل به کسی گفته میشود که پس از هزینه کردن زمان و پول برای رسیدن به خواستهای شایسته، دست تهی باز آمده باشد و از کوششهای خود چیزی بهدست نیاورده باشد. همچنین این مثل بهشوخی برای آدم لاغراندامی که خورد و خوراک خوبی دارد، ولی چیزی به وزنش افزوده نمیشود هم بهکار برده میشود.)
اینقدر دارم غم توشه که عاشقیام فراموشه. (معنی: این مثل زبان حال کسیست که نداری، پریشانی و تنگدستی، او را از پرداختن به دوست و مهربانی به دیگران و یا خوشی و برخورداری از نیکیهای زندگی باز میدارد.)
این منم طاووس علیین شده. (مصرع نخست: پس برآمد پوستین رنگین شده.) (مولوی) (معنی: این ضرب المثل را به کنایه و طنز از زبان کسی بهکار برند که تازه به دوران رسیده باشد و با جامههای گرانبها، بهدنبال خودنمایی باشد. (داستان: شغالی درون خمرهای از رنگهای گوناگون میرود. زمانی که از آن بیرون میآید، پوستی رنگین پیدا میکند و به دیگر شغالها ناز و فخر میفروشد که: بله، من یک طاووس بهشتیام، من شغال نیستم. شغالان بدو میگویند: حال که رنگ طاووسان گلستان بهخود بستهای، آیا بانگ طاووسان نیز داری و یا همچنان زوزه برمیکشی؟ بدینسان شغال مدعی رسوا میشود.))
این کلاه برای سرت گشاده. (یا این کلاه برای سر او گشاد است. یا این لقمه برای دهن او بزرگ است.) (معنی: این ضرب المثل در پاسخ به کسی گفته میشود که درخواست بزرگی بیشتر از اندازه، جایگاه و شایستگیاش داشته باشد.)
این که میدهی به طبیب بده به بیمار. (معنی: پول را اگر در راه خوراک بهتر هزینه کنند، بهتر از آن است که برای درمان بیماری برآمده از کمخوری یا بدخوری بهکار برند.)
این گوی و این میدان. (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که بخواهند برای انجام کاری، فرصتی به کسی بدهند. هرگاه کسی بر این باور است که میتواند کاری را به بهترین روش انجام دهد، دیگران این اصطلاح را برایش بهکار میبرند و میگویند: اگر راست میگویی، این گوی و این میدان، ببینیم چه میکنی.)
این مال من، این مال منبر، این هم مال ننه قنبر. (معنی: این ضرب المثل را هنگامی بهکار میبرند که کسی همه چیز را بهسود خود بردارد و چیزی به دیگران ندهد. گمان میرود هم منبر از آن گویندهی مثل باشد و هم ننه قنبر زن او بوده باشد.)
این منم؟ تیتیش مامانی به تنم؟ (معنی: این مثل را زمانی بهکار میرود که تازه به دوران رسیدهای بر خواسته و دارایی خویش ببالد. تی تیش در زبان کودکان به جامهی زیبا و رنگین گفته میشود.)
اینجا موش با عصا راه میرود. (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که پروا، هشیاری و دوراندیشی را نیاز بدانند.)
این نیز بگذرد. (معنی: این ضرب المثل بازگو کنندهی این است که زندگی در این جهان گذراست. هیچ حالی همیشگی نیست و هر چه از تلخی و شیرینی در این جهان چشیدهایم، همگی خواهند گذشت. این ضرب المثل بیشتر برای دلداری دادن به کسی که بسیار دلشکسته و اندوهگین است و امیدش را از دست داده است به کار برده میشود. (داستان کوتاه این نیز بگذرد) (داستان کوتاه عبارت این نیز بگذرد، بر روی نگین انگشتر))
این هفتصد دینار غیر از آن چهارده شاهی است. (یا این هفت صنار، غیر از اون چارده شاهی است.) (معنی: این مثل را زمانی بهکار میبرند که دو چیز در ظاهر برابر باشند، ولی در باطن حساب آنها تفاوتهایی داشته باشد که نباید آن دو را با هم یکی دانست. شاهی یکی از یکانهایی بود که در گذشته بهکارگیری میشد و برابر با پنجاه دینار بود و بنابراین هفتصد دینار برابر با همان چهارده شاهی است.)
این همه آوازها از شه بود. (مصرع دوم: گرچه از حلقوم عبدالله بود.) (جیحون یزدی) (معنی: سرچشمهی این اندیشهها یا کارها و چیزهایی همانند اینها، کسی برتر و بزرگتر است.)
این همه چمچمه زدی کو حلوا؟ (یا دیشب همه شب کمچه زدی کو حلوا؟) (معنی: این مثل به کنایه و طنز به کسی گفته میشود که با هیاهو و وانمود کردن به کار و کوشش بسیار، از کوششاش هیچ بهرهای بهدست نیاورده باشود. چمچمه یا چمچه یا کمچه بهمعنی ملاقه است.)
این همه خر هست و ما پیاده میرویم. (یا آنقدر خر هست، پس ما چرا پیاده میرویم.) (معنی: این مثل را برای کس سومی بهکار میبرند که از ندانمکاری، نادانی و فریب خوردن او، گفتگویی در میان باشد.)
این یک تومان را بگیر جواب بده. (معنی: این ضرب المثل به آدم بدخو یا اخمو و یا خودخواه و خودبینی گفته میشود که نخواهد سخن بگوید یا پاسخی دهد.)
این ییلاق قشلاق را از کجا آوردهای؟ (معنی: این ضرب المثل کنایه از جمع کردن چند چیز ناسازگار با هم است. (داستان: گویند روزی فردی پیش طبیبی رفت و در حالی که از چهار طبع مخالف و سرکش «بلغم، صفرا، خون و سودا» اطلاعی نداشت با ناراحتی گفت: «طبیب، طبعم گرم است و استخوانهایم سرد، سردی با من نمیسازد و گرمی آزارم میدهد.» طبیب با تعجب پرسید: «این ییلاق قشلاق را از کجا آوردهای؟!» برگرفته از کتاب داستانهایی از ضرب المثلها، نوشتهی رحیمه قلیزاده.))
اینجا پشه را در هوا نعل میکنند. (معنی: چون کارَت به این جایگاه افتاد، زیر و زبر کار خود را بسنج، که اینجا کار سخت و راه دشوار است. این ضرب المثل نشان دهندهی جامعهای آشفته و نابرابر است که در آن، آدم بودن و رفتار نیک جای نداشته باشد و هر چیز در جای خود جای نگرفته باشد. بدینسان نیرنگ و دغل و زور و فشار چیره میشود و در این چنین جامعهای کاری از کسی ساخته نیست و از نیکاندیشان نیز کاری برنمیآید؛ چرا که فساد، تباهی و خودخواهی آن جامعه را فرا گرفته است.)
اینجا کاشان نیست که کپه با فعله باشد.
اینکه برای من آوردی، ببر برای خالهات.
اینکه میبینم به بیداریست یا رب یا به خواب. (مصرع دوم: خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب.) (انوری) (معنی: این مثل در زمان شادمانی و خشنودی بیاندازه، پس از رسیدن به خواسته یا آرزویی گفته میشود.)
گردآوری: فرتورچین





