داستان کوتاه چقدر به هم بدهکاریم

داستان کوتاه چقدر به هم بدهکاریم
ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم

داستان کوتاه از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف می‌زدم و برای طرفم شاخ و شونه می‌کشیدم که نابودت می‌کنم! به زمین و زمان می‌کوبمت تا بفهمی با کی درافتادی! زور ندیدی که این‌جوری پول مردم رو بالا می‌کشی و...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه زن نژادپرست و مرد سیاه‌پوست

داستان کوتاه زن نژادپرست و مرد سیاه‌پوست
یک زن تقریبا پنجاه ساله‌ی سفیدپوست به صندلیش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد سیاه‌پوست است. با لحن عصبانی مهمان‌دار پرواز را صدا کرد. مهمان‌دار از او پرسید مشکل چیه خانم؟
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه عروسی

داستان کوتاه عروسی
در ایستگاه کوچکی میان رم و ژن، رئیس قطار در کوپه‌ی ما را باز کرد و به کمک یک روغنکار دوده‌زده، پیرمرد یک چشمی را به تو کشید. همه هم‌صدا گفتند: «خیلی پیر است!» و نیشخندی زدند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه وقتى صداقت یک روباه زیر سوال می‌رود

داستان کوتاه وقتى صداقت یک روباه زیر سوال می‌رود
یکی از کانال‌های خارجی یک برنامه‌ی مستند حیات وحش را پخش می‌کرد. یک گروه محقق یک سری لاشه‌ی مرغ را داخل یک توری گذاشته بودند و چند گودال به فاصله‌های ۱۰-۲۰ متر از هم حفر کرده بودند.
دنباله‌ی نوشته