چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوهی کوچکم عروسک بخرم. همانجا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: عمه جان...
ایستادهام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که میجوی و میبلعی لذت ببری، بیزارم.
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی درافتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و...
در دهکدهای دوردست زمین لرزهی شدیدی رخ داده بود و تعداد زیادی کودک بیسرپرست مانده بودند. این کودکان در معیت یک بزرگتر بهسمت مدرسهی شیوانا به راه افتادند...
یک زن تقریبا پنجاه سالهی سفیدپوست به صندلیش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد سیاهپوست است. با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد. مهماندار از او پرسید مشکل چیه خانم؟
در ایستگاه کوچکی میان رم و ژن، رئیس قطار در کوپهی ما را باز کرد و به کمک یک روغنکار دودهزده، پیرمرد یک چشمی را به تو کشید. همه همصدا گفتند: «خیلی پیر است!» و نیشخندی زدند.
جنایتکاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
یکی از کانالهای خارجی یک برنامهی مستند حیات وحش را پخش میکرد. یک گروه محقق یک سری لاشهی مرغ را داخل یک توری گذاشته بودند و چند گودال به فاصلههای ۱۰-۲۰ متر از هم حفر کرده بودند.
این جمله سرفصل یک داستان بسیار زیبا و پندآموز است که در یک برنامهی تلوزیونی مطرح شد. مجری یک برنامهی تلوزیونی که مهمان او فرد ثروتمندی بود، این سوال را از او پرسید...
سینوهه شبی را به مستی کنار نیل به خواب میرود و صبح روز بعد یکی از بردههای مصر که گوشها و بینیاش را به نشانهی بردگی بریده بودند، بالای سر خودش میبیند. در ابتدا میترسد...