داستان کوتاه گدا به گدا، رحمت به خدا

داستان کوتاه گدا به گدا، رحمت به خدا
روزی روزگاری، پیرزن ناتوانی بود که از مال دنیا هیچ چیزی نداشت، جز یک خانه‌ی کوچک. از وقتی که شوهرش از دنیا رفته بود چون فرزندی نداشت تا کمکش کند دیگر حتی نانی هم برای خوردن در خانه‌اش پیدا نمی‌شد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه سزای نیکی بدی است

داستان کوتاه سزای نیکی بدی است
روزی مردی از بیابانی در حال عبور بود که دید ماری درون آتشی در حال سوختن است. چوب‌دستی‌اش را به درون آتش برد و مار را نجات داد. مار که داشت از چوب‌دستی بالا می‌رفت...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بزک نمیر بهار میاد، کمبزه با خیار میاد

داستان کوتاه بزک نمیر بهار میاد، کمبزه با خیار میاد
روزی روزگاری حسنی با مادربزرگش در روستای زیبایی زندگی می‌کرد. حسنی یک بزغاله داشت و اونو خیلی دوست داشت. روزها بزغاله را به صحرا می‌برد تا علف تازه بخورد. هنوز پاییز شروع نشده بود...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه گربه را باید دم حجله کشت

داستان کوتاه گربه را باید دم حجله کشت
مادری دو پسر داشت که وقتی پسرانش به سنین جوانی رسیدند، خیلی علاقمند بود تا برای آن‌ها زن بگیرد. به همین دلیل هر روز یکی از دختران فامیل و همسایه‌ها را نشان می‌کرد و از پسر بزرگترش می‌خواست...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه موش تو سوراخ نمی‌رفت، جارو به دمش می‌بست

داستان کوتاه موش تو سوراخ نمی‌رفت، جارو به دمش می‌بست
از کوچه‌ای موشی عبور می‌کرد، چشمش به یک در قدیمی افتاد که باز بود. به داخل حیاط رفت. پیرزنی را دید که مشغول کار بود. موش از فرصت استفاده کرد و جستی زد و داخل انباری رفت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کجا خوش است؟ آن‌جا که دل خوش است

داستان کوتاه کجا خوش است؟ آن‌جا که دل خوش است
آورده‌اند که قافله‌ای بزرگ به‌جایی می‌رفت، آبادانی نمی‌یافتند و آبی نبود، ناگهان چاهی یافتند بی‌دلو، سطلی به‌دست آوردند و به ریسمان‌ها بستند و آن سطل را به زیر چاه فرستادند. کشیدند، سطل بریده شد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه گول رنگشو خورد

داستان کوتاه گول رنگشو خورد
سه گاو چاق در جنگل پر علفی زندگی می‌کردند. حیوانات درنده‌ی جنگل هر چقدر می‌خواستند آن‌ها را بخورند، نمی‌توانستند. یک روز آن‌ها روباه را فرستادند تا آن‌ها را گول بزند. روباه، اول پیش گاو سفید رفت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه گفتم آدم نمی‌شوی، نگفتم شاه نمی‌شوی

داستان کوتاه گفتم آدم نمی‌شوی، نگفتم شاه نمی‌شوی
روزی روزگاری، مردی صاحب‌اندیشه، فاضل و دانشمند پسردار شد. این مرد تمام تلاش خود را برای تربیت صحیح پسرش به‌کار برد، اما این پسر به‌جای این‌که مایه‌ی دل‌خوشی پدر باشد، همیشه مایه‌ی سرشکستگی و خجالت او بود.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه گربه و موش با هم ساختند، وای به حال بقال

داستان کوتاه گربه و موش با هم ساختند، وای به حال بقال
روزی چند موش که دنبال لانه‌ی‌ جدیدی می‌گشتند، سر از یک دکان بقالی درآوردند. موش‌ها فکر می‌کردند که گنج پیدا کرده‌اند. چون هر چه می‌خواستند می‌توانستند پیدا کنند و بخورند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه مرغی که تخم طلا می‌کرد، مرد

داستان کوتاه مرغی که تخم طلا می‌کرد، مرد
در روزگاران قدیم پادشاهی به نام داریوش اول بر ایران حکومت می‌کرد. در زمان او اختلافاتی بین دولت ایران و یونان درگرفت. داریوش اول با سپاهیانش به‌طرف یونان حرکت کرد و توانست...
دنباله‌ی نوشته