داستان کوتاه عقاب و کلاغ

داستان کوتاه عقاب و کلاغ
عقابی در بلندای قله‌ی رفیعی لانه داشت. عقاب به پایان عمرش نزدیک شده بود، اما نمی‌خواست بمیرد. به یاد آورد که پدرش از پدرش که او هم از پدرش شنیده بود که در پایین قله، کلاغی لانه دارد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بین همه‌ی پیامبرها جرجیس را انتخاب کرده

داستان کوتاه بین همه‌ی پیامبرها جرجیس را انتخاب کرده
گویند روباهی خروسی را از دیهی بربود و شتابان به سوی لانه‌ی خود می‌رفت. خروس در دهان روباه با حال تضرع گفت: صد اشرفی می‌دهم که مرا خلاص کنی. روباه قبول نکرد و بر سرعت خود افزود.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه از آسمان افتاده

داستان کوتاه از آسمان افتاده
محمدابراهیم خان معمارباشی ملقب به وزیرنظام که مردی بسیار هوشیار و زیرک بود از طرف کامران میرزا نایب‌السلطنه (وزیر جنگ ناصرالدین شاه) مدتی حکومت تهران را بر عهده داشت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه جاده‌ی قدیمی ترسناک جنگل

داستان کوتاه جاده‌ی قدیمی ترسناک جنگل
مردی شب هنگام، موقعِ برگشتن از دهِ پدری تو شمال، به‌جای این‌که از جاده‌ی اصلی بیاد، یاد باباش میفته که می‌گفت: جاده‌ی قدیمی باصفاتره و از وسط جنگل رد می‌شه! خودش این‌طوری تعریف می‌کنه که:...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه خرش از پل گذشت

داستان کوتاه خرش از پل گذشت
در زمان ناصرالدین شاه قاجار پیرمردی اهل حنیفقان، کنار رودخانه موردکی آسیاب آبی داشت که با آسیاب کردن گندم روزگار خوبی را می‌گذراند. پیرمرد یک گاو، ۸ گوسفند و ۴۰ درخت خرما و تعدادی مرغ داشت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه نحوی و کشتیبان

داستان کوتاه نحوی و کشتیبان
عالمی نحوشناس، سوار بر کشتی شد. او که مردی خودپرست بود و به دانش نحو خود مغرور، از روی کبر و غرور، روی به کشتیبان کرد و گفت: آیا چیزی از نحو می‌دانی؟ کشتیبان گفت: نه.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه چغندر تا پیاز شکر خدا

داستان کوتاه چغندر تا پیاز شکر خدا
می‌گویند در روزگار قدیم مرد فقیری در دهی زندگی می‌کرد. یک روز مرد فقیر به همسرش گفت: می‌خواهم هدیه‌ای برای پادشاه ببرم. شاید شاه در عوض چیزی شایسته‌ی شان و مقام خودش به من ببخشد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد

داستان کوتاه کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد
می‌گویند یک بازرگان شاگردی داشت که مثلا وقتی به او می‌گفت: سماور را روشن کن! او پس از لحظاتی برمی‌گشت و می‌گفت: روشن کردم. حالا چه کنم؟ بازرگان می‌گفت: خب، آیا آب ریختی داخل سماور؟
دنباله‌ی نوشته