داستان کوتاه پاره آجر و مرد ثروتمند

داستان کوتاه پاره آجر و مرد ثروتمند
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسر بچه پاره آجری به‌سمت او پرتاب کرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شیوانا و تاجر فریبکار

داستان کوتاه شیوانا و تاجر فریبکار
شیوانا در مدرسه مشغول تدریس بود. ناگهان یکی از تاجرهای دهکده سراسیمه وارد مدرسه شد و از شیوانا خواست تا مقداری پول برایش فراهم کند تا او تجارت نیمه‌کاره‌ی خود را کامل کند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه دزد و عیار جوانمردی

داستان کوتاه دزد و عیار جوانمردی
مرد صرافی كه كیسه‌ای پر از پول به همراه داشت، از كنار عده‌ای دزد گذشت. یكی از دزدها گفت: من به شما قول می‌دهم تا آخر شب كیسه‌ی پول این مرد را برای شما بیاورم. دزد پشت سر مرد راه افتاد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بوزینه و سنگ‌پشت

داستان کوتاه بوزینه و سنگ‌پشت
آورده‌اند که در جزیره‌ی بوزینگان، بوزینه‌ای شهر را ترک و به ساحل دریا که جنگل بزرگی داشت رفت. در آن‌جا یک درخت انجیر پیدا کرد و بر روی آن خانه‌ ساخت. در زیر آن درخت...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه گربه‌ی پارسا

داستان کوتاه گربه‌ی پارسا
آورده‌اند که دوراجی (کبک انجیر) در جنگلی لانه داشت. پس از چند روزی که به لانه‌ی خود برنگشت، ناگهان خرگوشی در لانه‌ی او جای کرد و آن را خانه‌ی خود پنداشت. پس از چند روز که دراج بازگشت...
دنباله‌ی نوشته