داستان کوتاه سر خر

داستان کوتاه سر خر
سر خر که به آن راس‌الحمار می‌گویند، مترسکی ترسناک است. در گذشته وقتی خری می‌مرد، صاحب آن سر آن را بر چوبی می‌کوبید و کنار جالیز می‌گذاشت. این‌گونه هم رهگذران و هم پرندگان فکر می‌کردند کسی درون جالیز است.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه پنبه‌دزد دست به ریشش می‌کشد

داستان کوتاه پنبه‌دزد دست به ریشش می‌کشد
یکی بود، یکی نبود. تاجری بود که کارش خرید و فروش پنبه بود. پنبه‌های کشاورزان را می‌خرید و انبار می‌کرد. بعد، آن‌ها را بسته‌بندی می‌کرد و به شهرهای دیگر می‌برد و می‌فروخت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بین همه‌ی پیامبرها جرجیس را انتخاب کرده

داستان کوتاه بین همه‌ی پیامبرها جرجیس را انتخاب کرده
گویند روباهی خروسی را از دیهی بربود و شتابان به سوی لانه‌ی خود می‌رفت. خروس در دهان روباه با حال تضرع گفت: صد اشرفی می‌دهم که مرا خلاص کنی. روباه قبول نکرد و بر سرعت خود افزود.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه از آسمان افتاده

داستان کوتاه از آسمان افتاده
محمدابراهیم خان معمارباشی ملقب به وزیرنظام که مردی بسیار هوشیار و زیرک بود از طرف کامران میرزا نایب‌السلطنه (وزیر جنگ ناصرالدین شاه) مدتی حکومت تهران را بر عهده داشت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه خرش از پل گذشت

داستان کوتاه خرش از پل گذشت
در زمان ناصرالدین شاه قاجار پیرمردی اهل حنیفقان، کنار رودخانه موردکی آسیاب آبی داشت که با آسیاب کردن گندم روزگار خوبی را می‌گذراند. پیرمرد یک گاو، ۸ گوسفند و ۴۰ درخت خرما و تعدادی مرغ داشت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه نحوی و کشتیبان

داستان کوتاه نحوی و کشتیبان
عالمی نحوشناس، سوار بر کشتی شد. او که مردی خودپرست بود و به دانش نحو خود مغرور، از روی کبر و غرور، روی به کشتیبان کرد و گفت: آیا چیزی از نحو می‌دانی؟ کشتیبان گفت: نه.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه چغندر تا پیاز شکر خدا

داستان کوتاه چغندر تا پیاز شکر خدا
می‌گویند در روزگار قدیم مرد فقیری در دهی زندگی می‌کرد. یک روز مرد فقیر به همسرش گفت: می‌خواهم هدیه‌ای برای پادشاه ببرم. شاید شاه در عوض چیزی شایسته‌ی شان و مقام خودش به من ببخشد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد

داستان کوتاه کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد
می‌گویند یک بازرگان شاگردی داشت که مثلا وقتی به او می‌گفت: سماور را روشن کن! او پس از لحظاتی برمی‌گشت و می‌گفت: روشن کردم. حالا چه کنم؟ بازرگان می‌گفت: خب، آیا آب ریختی داخل سماور؟
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه در مثل جای مناقشه نیست

داستان کوتاه در مثل جای مناقشه نیست
از بچگی شعرها و ضرب‌المثل‌ها رو جابه‌جا می‌گفتم، یا در جای نامناسبی استفاده نمی‌کردم. یه بار معلم کلاس دوم راهنمایی، حمید عباسی رو آورد پای تخته و اون هم مسئله‌ای که من نمی‌تونستم حلش کنم...
دنباله‌ی نوشته