داستان کوتاه نرود میخ آهنین در سنگ

داستان کوتاه نرود میخ آهنین در سنگ
روزی روزگاری، کاروانی به قصد تجارت از ایران عازم یونان شد. در آن دوره هر کاروانی که به‌قصد تجارت عازم سرزمینی می‌شد مسافرانش چند شتر و اسب کرایه می‌کردند و کالایی که قصد فروش آن را داشتند...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه نه سیخ بسوزه نه کباب

داستان کوتاه نه سیخ بسوزه نه کباب
شجاع‌السلطنه، پسر فتحعلی‌شاه، یک وقتی حاکم کرمان بود. اسم کوچکش حسنعلی میرزا بود. او در کرمان تجربه کرده بود و متوجه شده بود که ترکه‌های نازک انار می‌تواند کار سیخ کباب را بکند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه با همه بله، با ما هم بله

داستان کوتاه با همه بله، با ما هم بله
یکی بود، یکی نبود، بازرگانی بود که بعد از سال‌ها کسب و کار و تجارت، دچار مشکل شده بود. هر چه می‌خرید، ارزان می‌شد، هر چه می‌فروخت و از چنگش درمی‌آمد، یکباره گران می‌شد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه نیش عقرب نه از ره کین است

داستان کوتاه نیش عقرب نه از ره کین است
می‌گویند روزی عقربی به نزد قورباغه‌ای که بر لب برکه نشسته بود می‌آید و از آن می‌خواهد که او را بر پشت خود سوار کرده و به خانه‌اش که در طرف دیگر برکه بود ببرد. قورباغه دوست داشت که این کار را بکند...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه نیش زنبور و مار

داستان کوتاه نیش زنبور و مار
روزی زنبور و مار سر قدرت خودشان با هم بحث می‌کردند. مار می‌گفت: آدم‌ها از ترس ظاهر ترسناک من می‌میرند، نه به‌خاطر نیش زدنم! اما زنبور قبول نمی‌کرد. مار برای اثبات حرفش...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه به سیم آخر زدن

داستان کوتاه به سیم آخر زدن
برای این ضرب المثل سه وجه تسمیه و ریشه نام برده‌اند: وجه تسمیه‌ی نخست مربوط به عالم موسیقی است. وجه تسمیه‌ی دوم مربوط به سکه‌ی نقره‌ای ته جیب است و وجه تسمیه‌ی سوم مربوط به دست زدن به سیم فاز و هلاک شدن است.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شتر دیدی ندیدی

داستان کوتاه شتر دیدی ندیدی
مردی در صحرا شترش را گم کرد. او در جستجوی شترش بود تا به پسرک باهوشی رسید. از پسرک سراغ شترش را گرفت. پسر چند سوال از مرد پرسید. از او پرسید آیا یک چشم شتر کور بود؟
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بجنبان ریش را

داستان کوتاه بجنبان ریش را
شبی سلطان محمود غزنوی تنها و با لباس مبدل در شهر می‌گشت که به گروهی از دزدان برخورد کرد. دزدان وقتی او را دیدند از او پرسیدند کیستی؟ سلطان محمود گفت: من هم مثل شما هستم و برای دزدی گشت می‌زنم.
دنباله‌ی نوشته