داستان کوتاه کریم خان زند و دیار ایذه

داستان کوتاه کریم خان زند و دیار ایذه
کریم خان زند از دیار مالمیر ایذه می‌گوید: در آن‌جا مردمانی دیدم که در سخاوت بی‌نظیر هستند و در شجاعت کم‌نظیر! در لشکرکشی به آن دیار به مالمیر رسیدیم، شب شد و در دامنه‌ی کوهی اردو زدیم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه پتر کبیر و پیرمرد دانا

داستان کوتاه پتر کبیر و پیرمرد دانا
روزی پتر کبیر از پیرمردی پرسید که چرا موی سر او سفید و ریشش سیاه است؟ پیرمرد جواب داد: چون که موهای سرم از موهای ریشم بیست سال بزرگ‌تر است. معمولا موی ریش از بیست سالگی می‌روید...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه آرتور و پیرزن جادوگر

داستان کوتاه آرتور و پیرزن جادوگر
روزی روزگاری پادشاه جوانی به‌نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه‌اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می‌توانست آرتور را بکشد، اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه مذاکره‌ی پادشاه چین با اسکندر مقدونی

داستان کوتاه مذاکره‌ی پادشاه چین با اسکندر مقدونی
اسکندر مقدونی پاسی از شب گذشته به چین رسید. دمی که برآمد دربان بدو گفت: فرستاده‌ی پادشاه چین بر در است و بار می‌خواهد. او را به درون آوردند. بایستاد و گفت...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه مهمان شدن خلیفه در خیمه‌ی اعرابی

داستان کوتاه مهمان شدن خلیفه در خیمه‌ی اعرابی
روزی «مهدی بن منصور» خلیفه‌ی عباسی، به شکار رفته و از لشکر دور افتاده بود. همچنان که حیران و سرگردان در صحرا می‌گشت، ناگاه به خیمه‌ی اعرابی بادیه‌نشین رسید.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه چیدن پشم قوچ‌ها یا کندن پوست بره‌ها

داستان کوتاه چیدن پشم قوچ‌ها یا کندن پوست بره‌ها
می‌گویند اسعد پاشا والی دمشق میان سال‌های ۱۷۴۳ تا ۱۷۵۷ میلادی، به‌سبب کمبود شدید خزانه‌ی ولایت نیازمند پول شد. اطرافیانش پیشنهاد کردند که بر بافندگان دمشق مالیات تازه‌ای وضع کند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه ابن سینا و ادویه‌فروش

داستان کوتاه ابن سینا و ادویه‌فروش
زمانی که ابوعلی سینا از همدان از علاء الدوله گریخت و به بغداد رسید، در کنار شط مردکی بود که آن هنگام شلوغ بود و ادویه می‌فروخت و دعوی طبیبی می‌کرد. ابوعلی زمانی آن‌جا توقف کرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه روضه‌خوانی به نام آقانور

داستان کوتاه روضه‌خوانی به نام آقانور
اولین روضه‌خوانی که روضه‌ی دوره‌ای را در تهران مرسوم کرد آقانور بود. مردم می‌گفتند نور از آقا می‌بارد! به همین جهت به آقانور شهرت داشت. هیچ‌کس نام واقعی او را نمی‌دانست.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه تیمسار ضرغام و رضاشاه

داستان کوتاه تیمسار ضرغام و رضاشاه
از تیمسار علی‌اکبر ضرغام یکی از امرای رضاشاه نقل شده: یک بار رضاشاه برای بازدید از پادگان در یکی از مناسبت‌ها آمده بود. همین‌طور که از جلوی افسران رد می‌شد...
دنباله‌ی نوشته