شخصی بدآواز که مصداق انکرالاصوات بود و سخت شیفتهی صوت خود در محلهی کافران به گفتن اذان مشغول شد. وقتی مومنان مخلص صدای اذان او را شنیدند، شتابان نزد او رفتند.
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند. هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او میرفت. یک روز خسرو گفت...
مادر خسته از خرید برگشت و بهزحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و میخواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید.
زوجی تنها دو سال از زندگیشان گذشته بود که به تدریج با مشکلاتی در جریان مراودات خود مواجه شدند. به گونهای که زن معتقد بود از این زندگی بیمعنا بیزار است.
روزی خانم جوانی بهنام «یون اوک» به خانهی راهبی که در کوهی اقامت داشت رفت. آن راهب، حکیمی مشهور و سازندهی طلسمها و شربتهای سحرآمیز بود. او در آنجا به راهب گفت...
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد. روی اولین صندلی نشست. از کلاسهای ظهر متنفر بود، اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود. اتوبوس که راه افتاد، نفسی تازه کرد.
زن و مرد فقیری که چند بچه هم داشتند، زندگی سختی را میگذراندند و تنها درآمدشان از درخت سیب داخل حیاط منزلشان بود که با فروش آنها شکم خود و بچهها را سیر میکردند.
چهار نفر از اعضای خانواده قرار بود به مهمانی به منزل ما بیایند و همسرم سخت مشغول تهیه و تدارک بود. پیشنهاد کردم به سوپر مارکت بروم و بعضی اقلامی را که لازم بود بگیرم.
پسر حلقهاش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت، دختر نیمنگاهی به او کرد و سرش را پایین انداخت. پیرمرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت. نیمنگاهی به هر دوی آنان کرد.