داستان کوتاه قلب بزرگ

داستان کوتاه قلب بزرگ
ماشه‌ی تفنگم را کشیدم، و نی‌ها به حرکت درآمدند. تعداد زیادی از مرغابی‌های وحشی به پرواز درآمدند و بال‌های‌شان را با صدا برهم زدند، و مرغ دریا شتابانه دوید تا در میان نی‌ها پناه گیرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه مهمان ناخوانده و نان و پنیر

داستان کوتاه مهمان ناخوانده و نان و پنیر
آورده‌اند که وقتی مردی به مهمانی سلیمان دارانی رفت، سلیمان آن‌چه داشت از نان خشک و نمک در پیش او نهاد و بر سبیلِ اعتذار این بر زبان راند: گفتم که چو ناگه آمدی، عیب مگیر.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه راننده تاکسی هم‌درد

داستان کوتاه راننده تاکسی هم‌درد
هوا به‌شدت گرم بود. تاکسی سوار شدم. درب جلو قفل بود، رفتم عقب نشستم. دیدم راننده عرق ریزون داره با دستمال عرق‌های گردنشو پاک می‌کنه. گفتم: عزیزم ما که مسافریم...
دنباله‌ی نوشته